31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسمربالمهدی✨
شروع چله دعای عهد
شروع:۵دیماه(۵رجب)
پایان:۱۵اسفند(نیمه شعبان)
با مدد از آقاجانم امام زمانعج....(:
به امید نزدیکی به امام عصرمون...(:
روز یازدهم قرار عاشقی🫀🥲
به نیت شهید محمدحسین حدادیان ✨
التماس دعا
یاعلی
نعمتالهی/زنگارღ
-
شب رفت و غمِ هجرِ برادر به سر آمد
پایانِ شکیباییِ یک عمر سفر آمد
از شامِ بلا رَخت به دیدارِ حسین بُرد
آرام دلش گشت و دگر قصه به سر آمد
نعمتالهی/زنگارღ
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 https://abzarek.ir/s
بعد میگید چرا پارت نمیزارم
خب ناشناس کمه دیگه 😢🙃
نعمتالهی/زنگارღ
بعد میگید چرا پارت نمیزارم خب ناشناس کمه دیگه 😢🙃
خب حدودا ساعت ۷ بهتون پارت میدم🥲
خب بچه ها پارت رو به دوتا طولانی رسوندم که جبران دیروزی هم بشه
فقط ویرایش مونده یکم طول میکشه فقط
نعمتالهی/زنگارღ
خب بچه ها پارت رو به دوتا طولانی رسوندم که جبران دیروزی هم بشه فقط ویرایش مونده یکم طول میکشه فقط
بچه ها دارم میکنم سه تا
که هم پارت دیروز و امروز و فردا رو بهتون بدم
فقط یه کوچولو طول میکشه
من پیام خالی میزارم فقط
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁵⁶پارتღ
#محمد
بعد از شام بلاخره عطیه راضی شد که برم
حلما رو بوسیدم و از عطیه خدافظی کردم،زود سوار ماشین شدم چون اتوماتیک بود به دستم فشار نمیاومد
یکم گاز دادم تا نیم ساعته رسیدم
همینجوری که میرفتم بالا از پلهها به مهدی زنگ زدم...بعد از چند بوق صداش پیچید تو گوشم
مهدی:سلام محمد خوبی
محمد:سلام الحمدلله،رسول چطوره بهتره؟
مهدی:آره خوبه،تازه بیدار شده محسن داره یکم بهش غذا میده
محمد:دونفرتونم موندید؟
مهدی:دیگه ما پارتی داریم،تو کجایی؟برگشتی از اداره؟
خندهام گرفت رسیدم به اتاقم و چراغ روشن کردم
محمد:برادر همین الان تازه دارم وارد اداره میشم
مهدی:خب مریض بودی زود رفتی از بیمارستان؟سه ساعته بیکار بودم،این رسولم کلا خواب بود محسنم تازه اومده
محمد:به من بود از بیمارستان مستقیم میومدم اداره،عطیه نذاشت که...الانم بزور و صدتا تهدید که اگه حالت بد بشه و اینا گذاشت بیام
پشت میز نشستم و سیستم روشن کردم
صدای خنده مهدی بلند شد
محمد:کجاش خنده داره مهدی؟
مهدی:خوشم میاد عطیه زن زندگیِ،البته فرمانده زندگی بگم بهتره...تو به زنت میگیچشم دیگه به به
محمد:کوفت...علیرضا کجاست؟آروم شد بچه؟
مهدی:پیش رسول خوابید دیگه،بعد یکی دوساعت گذشت بردمش خونه خودم برگشتم،آره خوبه یکم ترسیده بود دیگه بهش آب طلا دادن خوبه الان
محمد:خداروشکر...مهدی من برم،اگه کاری بود تعارف نکن بگو بهم
مهدی:جدی؟دمت گرم پاشو واسم غذا بیار این محسن بیفرهنگ و بیشعور رفته برام ساندویچ سرد گرفته هیچی توش نیست بخورم،یه پره کالباس گذاشتن انگار آدمو سیر میکنه این
محمد:😂اگه ساعت ۱،۲ میتونی شام بخوری بیارم
مهدی:لازم نکرده...رسولم غذا نمیخوره آخ محسن حرص میخوره من کیف میکنم
محمد:الان بیفرهنگ و بیشعور محسنِ؟
مهدی:میزنمتاا،مگه کار نداری برو دیگه
محمد:باشه،سلام برسون خدافظ
مهدی:خدافظ
پرونده هایی که روی میزم بود برداشتم و الکی یه نگاه بهش کردم...
بعد از اینکه از اسنپ فود سه تا غذا براشون سفارش دادم مشغول نوشتن گزارش اون شب شدم
........
بعد از نوشتن گزارش رفتم پایین،داوود و سعید کنار میز رسول که الان علی نشسته بود جمع بودن
محمد:سلام بچهها
برگشتن سمتم اول یکم تعجب کردن بعد خیلی محترمانه غر زدنُ شروع کردن
محمد:وای بچه ها شماها دیگه هیچی نگید خواهشا که مهدی و یه نفر دیگه خوب از خجالتم دراومدن
سعید:دمشون گرم
با حالت جدی بهش نگاه کردم که سر به زیر خندید..
علی:بهتری شدین آقا؟نیاز نبود بیشتر استراحت کنید؟
محمد:نه بچه ها خوبم...چه خبر علی؟
علی:راستش هیچی،اون ماشینو توی یکی از پارکینگ ها پیدا کردن،امروز بچه ها رفتن برای انگشتنگاری ولی هیچی به هیچی
محمد:علی قیافه اون آدم برام آشنا بود
علی:وا رسول که گفت صورتش پوشیده بوده،چطوری آشنا بود براتون؟
محمد:چشمهاش برام آشنا بود...از طرفی صداشو با دستگاه تغییر داده بود،چه دلیلی داره در برابر ما صداشو تغییر بده؟
علی:میشه دقیقه به دقیقه اون شبُ تعریف کنید؟شاید یه سرنخی چیزی تونستیم پیدا کنیم
برگه گزارش گرفتم سمتش
محمد:هرچیزی که اتفاق افتاد نوشتم....خب چهخبر داوود؟امروز کلاس داشتین دیگه نه؟
داوود:بله آقا با آراز رفتیم،مثل همیشه یکم درس میده بقیه تایم هم درباره خروج از کشور و پیشرفت توی اونور آب حرف میزنه...اها امروز سانی به منو آراز گفت که حتما به مهمونی فردا شبش بریم
محمد:خوبه..آراز کجاست؟
سعید:رفته مثلا چایی بیاره آقا...راستی داوود پرسیدی ازش درباره گردنش؟
داوود:اوهوم هیچی نگفت
محمد:گردن کی؟چیزیش شده؟
سعید:آراز اون شبی که شما رو زدن بعد دیر وقت اومد،دیدم گردنش یکم قرمز شده به کبودی میخورد،بعد اصلا حالش خوب نبود
گوشیم زنگ خورد جواب دادم دیدم غذا آمادهاس و بردن بیمارستان،گفتم منتظر بمونه تا بیان بگیرن
محمد:بچه ها یه لحظه
یکم ازشون فاصله گرفتم و به مهدی زنگ زدم
مهدی:چی میگی برادر؟الان که من دارم با محسن بحث میکنم تو چرا باید زنگ بزنی
محمد:😂میشه بگی کی زنگ بزنم که تو درحال بحث با یکی نباشی؟
مهدی:خب حالا من نمیدونم اثرات داروعه انقدر تیکه میندازی؟
محمد:من عذر میخوام
آراز با سینی چایی اومد سمتم،سلامی کرد که با تکون دادن سرم جوابشو دادم
مهدی:خواهش میکنم..حالا چرا زنگ زدی؟بازم لابد حال رسول؟بخدا که خوبه بزار من ادامه صحبتم با محسن برم الان اون فکر میکنه کلی جواب پیدا میکنه ها
با حرف مهدی لبخند عمیقی زدم و از اینطرفم آراز سینی چایی رو به طرفم گرفت،زیر لب فقط گفتم ممنونم که رفت پیش بچه ها
محمد:نترس تو همیشه توی جواب دادن اولی
مهدی:واقعااا؟