eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
836 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
نعمت‌الهی/زنگارღ
-
ببخش‌زینب‌جان....💔
نعمت‌الهی/زنگارღ
-
شب رفت و غمِ هجرِ برادر به سر آمد پایانِ شکیباییِ یک عمر سفر آمد از شامِ بلا رَخت به دیدارِ حسین بُرد آرام دلش گشت و دگر قصه به سر آمد
ادیت قشنگی که یکی از دوستان زحمت کشیدن برای رمان 😍❤️
خب بچه ها پارت رو به دوتا طولانی رسوندم که جبران دیروزی هم بشه فقط ویرایش مونده یکم طول میکشه فقط
نعمت‌الهی/زنگارღ
خب بچه ها پارت رو به دوتا طولانی رسوندم که جبران دیروزی هم بشه فقط ویرایش مونده یکم طول میکشه فقط
بچه ها دارم میکنم سه تا که هم پارت دیروز و امروز و فردا رو بهتون بدم فقط یه کوچولو طول میکشه من پیام خالی میزارم فقط
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁵⁶پارتღ بعد از شام بلاخره عطیه راضی شد که برم حلما رو بوسیدم و از عطیه خدافظی کردم،زود سوار ماشین شدم چون اتوماتیک بود به دستم فشار نمی‌اومد یکم گاز دادم تا نیم ساعته رسیدم همینجوری که میرفتم بالا از پله‌ها به مهدی زنگ زدم...بعد از چند بوق صداش پیچید تو گوشم مهدی:سلام محمد خوبی محمد:سلام الحمدلله،رسول چطوره بهتره؟ مهدی:آره خوبه،تازه بیدار شده محسن داره یکم بهش غذا میده محمد:دونفر‌تونم موندید؟ مهدی:دیگه ما پارتی داریم،تو کجایی؟برگشتی از اداره؟ خنده‌ام گرفت رسیدم به اتاقم و چراغ روشن کردم محمد:برادر همین الان تازه دارم وارد اداره میشم مهدی:خب مریض بودی زود رفتی از بیمارستان؟سه ساعته بیکار بودم،این رسولم کلا خواب بود محسنم تازه اومده محمد:به من بود از بیمارستان مستقیم میومدم اداره،عطیه نذاشت که...الانم بزور و صدتا تهدید که اگه حالت بد بشه و اینا گذاشت بیام پشت میز نشستم و سیستم روشن کردم صدای خنده مهدی بلند شد محمد:کجاش خنده داره مهدی؟ مهدی:خوشم میاد عطیه زن زندگیِ،البته فرمانده زندگی بگم بهتره...تو به زنت میگی‌چشم دیگه به به محمد:کوفت...علیرضا کجاست؟آروم شد بچه؟ مهدی:پیش رسول خوابید دیگه،بعد یکی دوساعت گذشت بردمش خونه خودم برگشتم،آره خوبه یکم ترسیده بود دیگه بهش آب طلا دادن خوبه الان محمد:خداروشکر...مهدی من برم،اگه کاری بود تعارف نکن بگو بهم مهدی:جدی؟دمت گرم پاشو واسم غذا بیار این محسن بی‌فرهنگ و بی‌شعور رفته برام ساندویچ سرد گرفته هیچی توش نیست بخورم،یه پره کالباس گذاشتن انگار آدمو سیر میکنه این محمد:😂اگه ساعت ۱،۲ میتونی شام بخوری بیارم مهدی:لازم نکرده...رسولم غذا نمیخوره آخ محسن حرص میخوره من کیف میکنم محمد:الان بی‌فرهنگ و بی‌شعور محسنِ؟ مهدی:میزنمتاا،مگه کار نداری برو دیگه محمد:باشه،سلام برسون خدافظ مهدی:خدافظ پرونده هایی که روی میزم بود برداشتم و الکی یه نگاه بهش کردم... بعد از اینکه از اسنپ فود سه تا غذا براشون سفارش دادم مشغول نوشتن گزارش اون شب شدم ........ بعد از نوشتن گزارش رفتم پایین،داوود و سعید کنار میز رسول که الان علی نشسته بود جمع بودن محمد:سلام بچه‌ها برگشتن سمتم اول یکم تعجب کردن بعد خیلی محترمانه غر زدنُ شروع کردن محمد:وای بچه ها شماها دیگه هیچی نگید خواهشا که مهدی و یه نفر دیگه خوب از خجالتم دراومدن سعید:دمشون گرم با حالت جدی بهش نگاه کردم که سر به زیر خندید.. علی:بهتری شدین آقا؟نیاز نبود بیشتر استراحت کنید؟ محمد:نه بچه ها خوبم...چه خبر علی؟ علی:راستش هیچی،اون ماشینو توی یکی از پارکینگ ها پیدا کردن،امروز بچه ها رفتن برای انگشت‌نگاری ولی هیچی به هیچی محمد:علی قیافه اون آدم برام آشنا بود علی:وا رسول که گفت صورتش پوشیده بوده،چطوری آشنا بود براتون؟ محمد:چشم‌هاش برام آشنا بود...از طرفی صداشو با دستگاه تغییر داده بود،چه دلیلی داره در برابر ما صداشو تغییر بده؟ علی:میشه دقیقه به دقیقه اون شبُ تعریف کنید؟شاید یه سرنخی چیزی تونستیم پیدا کنیم برگه گزارش گرفتم سمتش محمد:هرچیزی که اتفاق افتاد نوشتم....خب چه‌خبر داوود؟امروز کلاس داشتین دیگه نه؟ داوود:بله آقا با آراز رفتیم،مثل همیشه یکم درس میده بقیه تایم هم درباره خروج از کشور و پیشرفت توی اونور آب حرف میزنه...اها امروز سانی به منو آراز گفت که حتما به مهمونی فردا شبش بریم محمد:خوبه..آراز کجاست؟ سعید:رفته مثلا چایی بیاره آقا...راستی داوود پرسیدی ازش درباره گردنش؟ داوود:اوهوم هیچی نگفت محمد:گردن کی؟چیزیش شده؟ سعید:آراز اون شبی که شما رو زدن بعد دیر وقت اومد،دیدم گردنش یکم قرمز شده به کبودی می‌خورد،بعد اصلا حالش خوب نبود گوشیم زنگ خورد جواب دادم دیدم غذا آماده‌اس و بردن بیمارستان،گفتم منتظر بمونه تا بیان بگیرن محمد:بچه ها یه لحظه یکم ازشون فاصله گرفتم و به مهدی زنگ زدم مهدی:چی میگی برادر؟الان که من دارم با محسن بحث میکنم تو چرا باید زنگ بزنی محمد:😂میشه بگی کی زنگ بزنم که تو درحال بحث با یکی نباشی؟ مهدی:خب حالا من نمیدونم اثرات داروعه انقدر تیکه میندازی؟ محمد:من عذر می‌خوام آراز با سینی چایی اومد سمتم،سلامی کرد که با تکون دادن سرم جوابشو دادم مهدی:خواهش میکنم..حالا چرا زنگ زدی؟بازم لابد حال رسول؟بخدا که خوبه بزار من ادامه صحبتم با محسن برم الان اون فکر میکنه کلی جواب پیدا میکنه ها با حرف مهدی لبخند عمیقی زدم و از اینطرفم آراز سینی چایی رو به طرفم گرفت،زیر لب فقط گفتم ممنونم که رفت پیش بچه ها محمد:نترس تو همیشه توی جواب دادن اولی مهدی:واقعااا؟
‌محمد:چه ذوقم میکنه،مهدی یه برو جلو در بیمارستان مهدی:چرا محمد:غذا براتون سفارش دادم بگیر مهدی:راست راسکییی؟😍 محمد:آره حساب کردم فقط بگیر مهدی:دمت گرم بابا،آفرین همیشه اینطوری باشی چی میشه؟؟بنظرم دست اونایی که کتک‌ت زدن درد نکنه،خیلی مهربون شدی...محسن یاد بگیر محمد:خیلی نامردی من هیچ وقت برای تو غذا نمیگیرم؟مهربون نیستم؟ مهدی:چرا بابا،حالا کم حرف بزن غذا از دهن افتاد،چی گرفتی؟برم بگیرم بخورم آخ جون رسولم خوابه...خدافظ همینجوری پشت سر هم حرف و زد و درآخر قطع کرد،خنده‌ام گرفت از صحبت‌هاش،بنده خدا محسن از دست این چی میکشه واقعا ☆☆☆ با بچه ها مشغول خوردن چایی بودیم،البته که اونا میخوردن امروز حتی حوصله چایی خوردن نداشتن...یعنی زندگی قشنگ برام شده بی‌معنی،من نمیدونم اون معلم ها و استاد‌هایی که موقع مدرسه و دانشگاه میگفتن زندگی معنی داره،دنبال معنی زندگی‌تون باشید منظورشون چی بود،اصلا کدوم زندگی که من برم دنبال معنا دار کردنش حواسم به آقامحمد بود که با خنده عمیق روی لبش مشغول صحبت با طرف پشت خط بود با صدای سعید نگاه‌مو از آقامحمد گرفتم و دوختم به بچه‌ها..خدایی چه کیفی میکنن اینا،الان دو،سه روزه نرفتن خونه و استراحت‌م نداشتن بعد این همه انرژی؟این حال خوب‌شون منبعش کجاست واقعا...برای من نیست؟ سعید:داوود از تو کشو رسول ببین شکلاتی چیزی هست یا نه داوود:ببین این کشو آخری که قفل میکنه فکر نکن اسناد محرمانه میزاره توش،وسایل پذیرایی از خودشه علی:جدی؟کلیدش کجاست؟خب ماهم بخوریم دیگه داوود:نمیدونم سعید:بچه ها بیاید بگردیم پیدا کنیم،نامرد رسول همیشه خوراکی های خوشمزه واسه خودش می‌خره داوود:این برای قبل عاطفه بود علی:همون،الانم اگه پیداش کنیما تاریخش برای سال پیشه کنجکاو شدم که عاطفه کیه،چه ربطی به رسول داره...دوست نداشتم زیاد باهاشون گرم بگیرم ولی خب دیگه فضولی میگفت خفه شو آراز:عاطفه کیه دیگه؟ سعید نشست جلوی کشو و با سیم مشغول باز کردنش شد و همینجوری جوابمو داد البته کوتاه و مختصر سعید:خانم رسول آراز:خب چرا باید خوراکی ها برای سال پیش باشن؟ با اومدن آقامحمد نشد جوابمو بدن محمد:چیکار میکنید بچه‌ها داوود:آقا،رسول توی این کشو کلی خوراکی داره محمد:خب؟ سعید:خب به جمالت آقا...یه جوری داریم پاتک میزنیم دیگه محمد:آفرین چشمم روشن سعید:😂خب باز شد..چی میخورید فقط شکلات و یکم مویز و با بيسکوئيت داره داوود:بزار اومد یکم بهش بگم پر کنه ما گشنه میمونیم اینجوری بچه ها خندیدن حتی آقامحمد،مگه نمیگن فرمانده ها خشک و سرد و خشن رفتار میکنن؟پس این مرد روبه‌روی من چرا برعکس همه‌‌اس؟چرا یه وقت اخم میکنه یه بار میخنده نگاه خیره‌مو که دید سعی کردم به حرف بچه‌ها گوش بدم و اصلا نگاهم نره سمتش ولی حس میکردم زوم کرده بهم اگه میفهمید چی؟اخراج میشدم از اینجا؟یعنی مثل بابا دعوام می‌کرد؟دستام شروع به لرزیدن کردن خیلی خودمو داشتم کنترل میکردم و زیر نگاهش ذوب میشدم یه لحظه ناخواسته چشمم به چشم‌هاش خورد محمد:گردنت چیشده؟ چندتا نفس عمیق کشیدم ولی آروم که متوجه نشه،البته که فکر نکنم چیزی زیر چشم‌های ذره‌بین‌ش مخفی بمونه آراز:چنگ خورده آقا جلو اومد و یکم سرمو بلند کرد،سوختگیش حتی بعد از دو روز نرفته بود محمد:ولی جای چنگ نیست...اتفاقی افتاده؟ نمیتونستم بگم کار خودمه،ذهنتیش همینجوری راجب‌ من خوب نیست چه برسه به گفتن اینا آراز:بچه فامیل‌مون محکم سیم شارژر رو زد به گردنم،واسه همین قرمز شده فقط سر تکون داد،برگشت سمت بچه ها که مشغول حرف بودن،یعنی بخدا از هفت دولت اینا آزادن محمد:تموم کردین بچه‌ها بزارید واسه خودشم بمونه داوود:وای آقا محمد این عکس‌شونو ببین..با عاطفه و علیرضا‌ گرفتن گوشیم زنگ خورد،نشد که بمونم و بفهمم راجب این خانم
‌ سعی میکردم ذهنمو از آراز دور کنم و حرفشو راست بدونم کلافه دستی به موهام کشیدم حرف اون فرد مشکی پوش تو ذهنم پخش شد"ببین فرمانده فقط چند روز بهت فرصت میدم که پرونده سیاه رو با تمام مدارکی که پیدا کردین بهم بدین البته باید همه این پرونده محو بشه چه اداره شما چه قوه قضاییه من نمیدونم همه جا،انگار نه انگار که این پرونده بوده،درضمن اون دفترچه و هارد رو باید بهم برسونی،که اگه نرسونی خودت و این جوجه مامور که الان اینجا افتاده(صدای همون تیر دوم که برای ترسوندن محمد به زمین زد)میرید سینه قبرستون می‌خوابید..فرمانده‌جون،فقط چند روز مهلت داری)با صدای خنده بچه ها به خودم اومدم کشو قفل نمیشد و اینا از خنده افتاده بودن محمد:بچه‌ها غنیمت جنگی مگه پیدا کردین با حرفم خنده‌‌شون بیشتر شد،با دیدن چهره جدی‌م زود خودشونو جمع کردن محمد:علی،تو گزارشی که نوشتم رو دوباره مرور کن.ریز به ریزش.ببین چیزی به نظرت عجیب نمیاد؟امشب هستم اداره بهم بگو،راستی خسته که نیستی؟ علی:نه آقا ظهر خوابیدم،چشم محمد:برید خونه استراحت کنید بچه‌ها..آراز و داوود قبل اینکه برید مهمونی بیاید پیشم باید باهم صحبت کنیم هردوشون چشمی گفتن و به همراه سعید رفتن با صدای علی برگشتم علی:میگم آقا یه کاری میشه کرد سوالی نگاهش کردم که بلند شد روبه‌روم وایساد،دست گذاشت تو جیب شلوارش و گفت علی:میشه سیستم دوربین‌های ترافیکی شهر رو چک کنیم.مخصوصاً اطراف همون پارکینگی که ماشین پیدا شده.اگه ماشین رو همون موقع جابه‌جا کردن،شاید یه سرنخ از اطراف به دست بیاریم محمد:خب میتونی دوربین هارو چک کنی؟ علی:باید هک بکنم محمد:خیله خب من یه برم بالا کار واجب دارم،یه ربع دیگه میام کمکت علی:شما بعد کارتون برید نمازخونه استراحت کنید تازه مرخص شدین محمد:گفتم که خوبم علی ☆☆☆ سرم گیج بود.انگار دنیا هنوز روی دور تند می‌چرخید و من باید صبر کنم تا سرعتش کم بشه. مسکنی که عصر تزریق کردند،حالا داشت اثرش را پس می‌داد؛درد مثل یک رگِ کشیده شده،هنوز تو بدنم می‌سوخت،اما دیگر اون فریاد خفه‌شده‌ی روز نبود.چشم‌هام را به سختی باز کردم.تاریک بود،فقط نور زرد کم‌رنگی از راهروی بیرون از لای شکاف در به داخل می‌اومد و سایه‌های عجیبی روی سقف می‌انداخت سکوت اتاقُ گرفته بود،فقط صدای راه رفتن پرستار بعضی وقتا میومد سرمو چرخوندم دیدم بابا روی صندلی کنار تخت خوابیده،چهره‌اش یه زیر نویس بزرگ داشت انگار با رنگ قرمز نوشتن خسته‌ام شرمنده بودم،شرمنده پدری که تازه از بیمارستان بخاطر برادرش راحت شده بود حالا نوبت به من رسیده که بیاد بیمارستان و دوباره اون خستگی هارو به جون بخره شونه‌های مردونه‌اش به یه طرف افتاده بود و سرش هم یکم خم بود، راحت نبود ولی بهتر از نخوابیدنِ.دیدنش با اون چهره خسته درد از یادم برد..چی‌میشد میتونستم بلند بشم و روش حداقل پتو بکشم ولی کمر درد و به اضافه زخمم نمیذاشت نگاهم دادم به تخت،تختی که عمو مثل بچه ها توی خودش جمع شده و خواب بود نگاهمو از هردوشون گرفتم دوختم به سقف سفید بالای سرم چی‌میشد حالم بد نمیشد علیرضا رو بیشتر میدیدم با‌صدای بارون برگشتم سمت پنجره اتاق تاریک بود ولی چراغ‌های نارنجی بیرون باعث می‌شد ببینم داره بارون شدیدی میباره به‌جز چراغ‌ها صداش که محکم قطرات بارون می‌خورد به شیشه و ایرانِت...تِپ..تِپ..تِپ صدایی که یه زمان ازش بَدَم میومد ولی الان دلم میخواد هر روز بارون بباره..شدت گرفتن بارون و تولید صدای زیاد برام شد دفترچه خاطرات خاطراتی که فکر نمیکردم برام هیچ‌وقت زنده بشن..یا حتی مهم پنجره لبه‌اش باز بود و سوز میومد عمو پتو داشت ولی بابا نه به زور از میله ها گرفتم و بلند شدم،هر قدمی که برمی‌داشتم درد بود که بهم تزریق می‌شد پتوی خودمو آروم انداختم رو بابا و دوباره برگشتم رو تخت،برای چند لحظه نفسم از درد کند شد خیلی خودمو کنترل کردم تا اروم بشم روی تخت دراز کشیدم و فقط ملافه سفید روم کشیدم همینجوری که گوشموکرایه داده بودم برای شنیدن صدای بارون،چشم‌هامو هم به خواب قرض دادم ☆☆☆ بعد شام عمه‌اینا اومدن خونه و همین که پاشونو گذاشتن تو علیرضا گفت رسول بیمارستان و حالش خوب نیست حالا این وسط باید یکی عمه رو آروم میکرد که چیزیش نشده،و سه ساعت توضیح و عذرخواهی که چرا بهشون نگفتیم حالا قرار شد فردا وقت ملاقات برن ببینن رسولو علیرضا بغل عمه آروم گرفته بود،وقتی حرف رسول شد دوباره بی‌قراری‌هاش شروع شده بود که الان با حرف‌های در‌گوشی عمه بهش آروم شد بچه‌ها اومدن و حرف علی و خواستگاری رو کشیدن وسط عمه با مادر دختره حرف زده بود و قرار شده که باهم فعلا یکم صحبت کنن تا بیشتر آشنا بشن حامد جوری ذوق کرده بود انگار واسه این میخواستن زن بگیرن حالا خداروشکر که قراره سر و سامون بگیره ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:شاید هرچیزی یادآور یه خاطره باشه مثلا بارون،دلتنگی رو به یاد میاره🥲💔
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨