eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
836 دنبال‌کننده
230 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
ان‌شاءالله آخر شب پارت داریم❤️
‌پارت دیر میرسه دست‌تون بچه ها بخوابید صبح میخونید🙃
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁵⁷پارتღ روزبعد بچه‌ها آماده شده بودن که به مهمونی برن کت و شلواری که پوشیده بودن خیلی بهشون میومد،مخصوصا آراز،با اون کت سرمه‌ای و موهای حالت داده‌اش قشنگ بود،کراواتی‌که داوود بسته بود حالا شده سوژه بچه ها مخصوصا سعید که داشت تلافی می‌کرد علی شنودُ و جی‌پی‌اس به ساعت هاشون وصل کرد،دوربین هم وصل کرد به کراوات داوود و پاپیون آراز محمد:خب بچه ها سعی کنید بیشتر نزدیک سانی و افرادی بشید که سانی بهشون احترام میزاره،روی همه میز‌ها شنودهایی که بهتون داده شده رو وصل کنید...آراز میدونم برای تو یکم سخته چون بار اولته ولی نگران نباش اصلا،تو میتونی درضمن اگه جایی گیر کردی داوود کمکت میکنه...علی هم از سایت پشتیبانی‌تون هست،با ایرپاد های توی گوش‌تون در تماسیم... سعید:آراز فقط یهو یه چی گفتیم جواب ندی آراز:می‌دونم بابا اینارو فرشید:آفرین آفرین...منظور کلی سعید اینکه گند نزنی یهو آراز:اگه خراب بکنم چی میشه؟ امیر:یه توبیخ تپل از آقامحمد نوش جان میکنی آراز بهم با تعجب نگاه کرد که خندیدم،از پشت میز کنار رفتم و روبه‌روشون قرار گرفتم محمد:آره اگه خراب کنید من میدونم و شماها‌..ولی خب نگران نباشید چیزی نیست که نتونید از پسش بربیاید،فقط باید تلاش‌تونُ بکنید که اعتماد همه رو جلب کنید...حالا فرشید و امیر هم به عنوان پیش‌خدمت میان اونجا،مشکلی هم پیش اومد بهشون خبر بدین هر دوشون چشمی گفتن که در زده شد حامد:آقا ماشین آماده‌اس محمد:خب دیگه بچه ها برید به امید خدا ☆☆☆ استرس داشتم خیلی زیاد درسته سانی رو دیده بودم ولی روبه‌رو شدن با افراد دیگه که قطعا سوژه پرونده بود برام یکم سخته داوود پشت فرمون بود و از همون اول داشت با خواهرش حرف میزد...میگفت و می‌خندید خوش‌به‌حالش که خواهر داره،میتونه باهاش حرف بزنه و وقت بگذرونه...ولی منی که تک فرزندم چی؟با کی حرف بزنم؟با کی درد دل کنم...بابام؟که منتظره یه چی بگم دعوام کنه..مامانم؟که همیشه غصه درد های منو خورده ولی طرف بابامه با کی حرف بزنم وقتی تنهام...بخدا که حسود نیستم،من فقط حسرت دارم تو زندگی‌م،حسرت یه دقیقه حال خوب و دل خوش گاهی اوقات واقعا میمونم هدف از خلقت من چی بود،به درد میخورم مگه؟مگه مهمم واسه خانواده‌ام؟خانواده‌ای که از بچگی بهم سخت گرفتن چون فقط منو داشتن،هرچی خودشون دوست داشتن روی من پیاده کردن و با نامردی تمام خواسته‌ها و آرزوهای منو زیر پا له کردن...مثلا خواستن زندگی خوبی برام بسازن ولی چیشد؟جز ناراحتی و زور و عذاب داشت؟جز قلب پر فشار و درد داشت برام؟ خسته‌ام،دیگه زور ادامه دادن نداشتم،اینارو دارم به همون خدایی میگم که اونشب آقامحمد بهم معرفی کرد،همون خدایی که هست،هروقت که بخوام،حتی وقتهایی که نخوام،ولی اون هست و کمک می‌کنه،دست میگیره دوباره اون بغض لعنتی که برای من شده بود محرم اومد تو گلوم،ای‌کاش میتونستم یکم دور بمونم،از همه‌چی،از خانواده و دوست و کار بگیر تا خودم...آره دلم میخواد حتی از خودمم دور باشم،دلم میخواد این روح از قفس بدن حتی شده چند لحظه‌ی کوتاه آزاد بشه و نفس بکشه...حتی به اندازه یه نفس عمیق هم بسه برام با صدای داوود سعی کردم بزور‌آب دهنم بغض رو قورت بدم،میزبان خوبی نبودم برای بغضم داوود:آراز اون عینک از داشبورد بده،استایلم کامل بشه لبخندی زدم که اگه نمیزدم شرف داشت آراز:خوشتیپ کی بودی تو آخه خندید،نه مثل من بلکه متضاد من،عمیق و از ته دل داوود:خوشتیپ تو بودم دیگه مگه نمی‌دونستی زیر لب فقط گفتم چرا...داوودم یکم غر زد که چرا دمغ‌م یه ربع گذشت که جلوی در ویلای بزرگی که مثل قصر بود وایساد ☆☆☆ نگرانی توی این وضعیت که نمیدونستم آخر این پرونده چی‌میشه طبیعی بود.. اینکه توی این پرونده باید استرس شناسایی شدن محمد و بچه‌هارو هم داشته باشم اذیت میکرد با حرف زدن با دریا و گفتن چندتا صلوات خودمو آروم کردم ولی آراز اینطوری نبود چهره پر از نگرانی و دردش خودمم نگران میکرد میترسیدم نتونه از پسش بربیاد،این یه مهمونی بود شاید از نظر ما ساده ولی این تازه شروع کاره منو آرازه جلوی در بزرگ ویلا نگه داشتم،چندتا مرد که چند برابر هیکل من بودن جلوی در وایساده و خوش‌آمد میگفتن یکی‌شون اومد و زد به شیشه،با احترام و ادب خوش‌آمد گفت و بعد هم گفت ماشینُ میبره پارکینگ ما پیاده بشیم دست آرازُ گرفتم تو دستم یکم فشار دادم مثل محمد نمیتونستم آب رو آتیش باشم ولی الان تنها کاری که ازم برمی‌یومد همین بود آراز از این کارم تعجب کرد و بهم یه نگاه که پر از حرف بود انداخت زیر لب گفتم نترس و پیاده شو یه لبخند خسته تحویلم داد باهم از ماشین پیاده شدیم و اون مرد که به محافظا بیشتر می‌خورد سوار شد با یاعلی که تو دلم گفتم،قدم گذاشتم تو ویلا ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:حتی شده به اندازه یه نفس عمیق حالمون خوب باشه🙃
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
‌ناشناس زیاد باشه
‌شبتون بخیر التماس دعا یاعلی
‌اللهم عجل لولیک الفرج ❤️🙃
بسم‌رب‌المهدی