→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁶⁰پارتღ
#فرشید
موقعیت مناسبی برای وصل شنود توی طبقه بالا پیدا نمیکردیم،آخه من نمیفهمم خب این طبقه با منو امیر میشد که بهتر بود هیچکس حواسش نبود،من الان به چه بهانهای برم بالا
داوود با چشمکی که بهم زد فهموند شنود هارو وصل کردن
رفتم تو آشپزخونه هیچکس نبود یکم نشستم روی صندلی،آخ مادر کجایی ببینی پسرت داره خستگی میمیره
امیر:پاشو برو بالا
سرمو بلند کردم دیدم امیر تند تند داره گیلاس هارو میزاره تو سینی
فرشید:چرا
یه نگاه که چقدر احمقی یا بهتره همون خری انداخت بهم بعد همینطوری که به کارش ادامه میداد گفت
امیر:رفتن بالا مهمونهاشون،برو پذیرایی کن داوود و آراز هم با یه پسره دیگه رفتن اونجا...منم میرم حیاط بدو فرشید...اون طبقه با تو
تند سری تکون دادم و با برداشتن سینی رفتم سمت طبقه بالا،پله ها از گوشه سالن مارپیچ شده بود آروم لب زدم که علی بشنوه
فرشید:دارم میرم بالا علی حواست باشه
علی:برو مراقبتم...داوود و آراز شنود رو وصل کردن،فقط مونده تو...طبقه سوم نیازی نیست چون خالیه،حالا سر فرصت لازم شد میزاریم...فرشید فقط زود کار بزار بیا بیرون شک نکنن،اگه دیدی موقعیت مناسبه برو اتاق ها رو یه چک کن
باشهای گفتم و در اتاقو زدم
یه اتاق کار بود با یه میز بزرگ گرد که داوود و آراز به همراه بقیه نشسته بودن
سینی رو به هرکی که تعارف کردم برداشت،سمت آراز گرفتم که تشکر کرد ولی صدای نکره این سانی بلند شد
سانی:دیگه آراز آخرای مراسمهها...هنوز جنبهشو پیدا نکردید؟
بعد از حرفش خندید،بایدم بخنده از وقتی اومده فقط داره زهرماری کوفت میکنه
آراز:بخورم حالم بد میشه آقا،حوصله مریضی و دوا ودکتر ندارم
سانی و پناهی دوباره خندیدن،خب شما ها که انقدر جنبه جنبه میکنید خودتون هم ندارید دیگه چرا میخورید احمقا
موقعی که داشتم به داوود تعارف میکردم سریع دستمو بردم زیرمیز و شنود رو کار گذاشتم،خداروشکر که همه حالشون بد بود نفهمیدن
داوود با تکون دادن سری گفت که نمیخوره
منم زود اومدم بیرون از اونجا
علی:فرشید ببین توی این طبقه چندتا اتاق هست برو ببین چیزی پیدا میکنی
زود رفتم توی اولین اتاق،هیچی نداشت جز یه میز و صندلی
یه نگاه الکی به اتاق انداختم و رفتم بیرون
همه اتاق هارو نگاه کردم هیچی نبود
یه اتاق ته راهرو بود که درش با همه اتاق ها فرق میکرد زود رفتم اونجا
داخل اتاق دوتا سیستم بود با چندتا عکس که روی دیوار زده بودنش،نزدیک رفتم عکس از آقا محمد و سعید و رسول بود،به همراه عکس عطیه خانم و آبجیِ سعید...اگه خانوادههاشون هم شناسایی کردن پس رسول چی؟یعنی هیچی از اونا پیدا نکردن؟البته که جای شکر داشت،
اتاق رو دیدم خداروشکر دوربین نبود
فرشید:علی اینجا یه سیستمِ
علی:خب روشنش کن بدو
نشستم رو صندلی خواستم روشنش کنم که صدای علی نذاشت
علی:صبر کن فرشید،شاید با روشن شدن سیستم اونا بفهمن
فرشید:خب چیکار کنم؟
علی:طول میکشه تا امنیت اون سیستم بفهمم،ولش کن الان نباید تورو ببینن اونجا،سریع بیا بیرون
فرشید:علی اینجا عکس آقامحمد و رسول و سعید هست
علی:واقعا؟؟
فرشید:عکسشو واست میفرستم...به آقامحمد بگو
علی:باش...فرشید اینا تا چند دقیقه دیگه میخوان برن تو حیاط پشتی باهم صحبت کنن،زود بیا بیرون تو..بدو
یه دور الکی تو اتاق زدم بعد از مطمئن شدن از اینکه چیزی نیست رفتم بیرون
زود پلههارو رفتم پایین که برخورد کردم با یکی و سینی از دستم افتاد
نگاهی به مردی که ماسک مشکی زده بود و عینک دودی گذاشته بود انداختم...خم شدم و سینی رو برداشتم
فرشید:خیلی معذرت میخوام آقا
مرده:چرا باعجله میومدی پایین؟
صداش با دستگاه کلفت شده بود،ولی الان نباید مکث میکردم تو جواب دادن
فرشید:از دونفر نشد که پذیرایی کنم اومدم براشون ببرم...ببخشید
مرده:یه گیلاسم برای من بیار...حالا بکش کنار
چشمی گفتم و از سر راه رفتم کنار
با غرور خاصی راه میرفت...چه دلیلی داشت که تو ویلا ماسک و عینک بزنه؟
☆☆☆
#داوود
حرف خاصی نمیزدن فقط از کار و شرکت
معلوم بود چون حضور ما اولین بار بود نمیخواستن همهچیو اول بفهمیم،قدم به قدم پیش میرفتن
آراز:داوود من یکم حالم بده میرم بیرون
سری تکون دادم که بلند شد رفت بیرون
پناهی:آراز کجا رفت؟
داوود:میاد الان خانم
چند دقیقه گذشت که در باز شد فکر کردم آرازه ولی یه مرد که سرتا پا مشکی بود با ماسک و عینک دودی اومد داخل،همه بخاطرش بلند شدن منو کامران هم به تبعیتاز اونا بلند شدیم
مرده:بشینید
صداش خیلی کلفت بود و قطعا که با دستگاه بود،یاد گزارش آقامحمد و حرفای رسول افتادم
" یه فرد که سرتا پاش مشکی بود،صورتشو پوشونده بود جوری که فقط چشم هاش معلوم بودن،همینطور صداش با دستگاه عوض کرده بود" پس این همون آدمه
اومد و کنار سانی نشست،یه نگاه به منو کامران انداخت
مرده:پس شماها هستید افراد جدید این شرکت؟
سانی:بله آقا،خودشونن،آراز ولی بیرونه
#رسول
ساعت حدودای ۱۰ بود که امیرحسین به احسان زنگ زد که ويدئوکال بگیرن
اومد کنارم نشست رفته بودن بیرون و تو ماشین داشتن حرف میزدن،تصویر زیاد نبود ولی خب همینم غنیمته
یکم با علیرضا حرف زدم خداروشکر اینبار دیگه بیتابی نکرد
حالا دیگه گوشیرو احسان گرفت و مشغول حرف زدن شد،این روزا کل حرفها درباره علی بود و قاعدتا تا سالگرد عروسیشون تمومی نداشت
احسان:امروز رفتیم برای علی واسه خواستگاری کت بگیریم،وای نمیدونی چقدر خوشگذشت که
رسول:خب بیشعورا صبر میکردین منم مرخص میشدم باهاتون میومدم
مهدی:اصلا نگران نباش عمو...اصل کاری خریدش مونده تو هم اونموقع میای
رسول:اصلی کاری که والا خریدشو کرد
مهدی:احمق جان،اصل کاری منم نه علی...نشنیدی میگن دایی رو ببین دومادُ بگیر
با امیرحسین زدیم زیر خنده،از اون طرفم صدای خنده احسان وبابا بلند شد
دستمو گذاشتم روی زخمم تا موقع خندیدن درد نگیره
امیرحسین:عمو شما توی خواستگاری خودت هم اصل کاری محسوب نمیشی قربونت برم،چه برسه به خواهرزاده
و دوباره شلیک خنده های ما و فحش دادن عمو شروع شد
رسول:عمو توروخدا فحش نده علیرضا یاد میگیره
مهدی:خفه شو...نشستید منو مسخره میکنید؟حیف که پشت فرمونم...فردا که اومدم بیمارستان چندتا چک افسری به جفتتون زدم میفهمید نباید منو مسخره کنید...خب دیگه احسان خان،صبر من برسیم خونه عزرائیلُ دیدی سلام منم برسون
امیرحسین:آره احسان حتما سلام عمو رو برسون بگو به خدا بگه ما زمینی ها از پس این موجود برنیومدیم خودت یه فرجی کن 😂
مهدی:لال بمیری ایشالا امیر خب؟؟فردا تو کلانتری ۱ هفته فرستادمت بازداشتگاه میفهمی فرج چیه فهمیدی؟
امیرحسین از خنده اشک چشمهاش ریخته بود
احسانم که کلا سایلنت شد از شدت خنده
منم بدبختی بخاطر این زخم وامونده نمیتونستم زیاد بخندم
محسن:بسه دیگه داداش منو انقدر اذیت نکنید
مهدی:جاااااانم؟؟؟آقامحسن از من طرفداری کرد؟خواب میبینم یا رویا؟
محسن:لیاقت نداری مهدی واقعا
در اتاق زده شد و در کمال تعجب دیدم کامران با لباس پرستاری اومد داخل...لبخند و اخمش تضاد روی صورتش بود
گوشی رو دادم دست امیرحسین،اونم با کامران سرسری یه سلام و احوالپرسی کرد رفت بیرون
رسول:سلام
کامران:سلام کوفت ستاره سهیل...هر چند صد سال یکبار ما شما رو باید رؤیت کنیم؟نه؟
رسول:ببخشید،تو اینجا چیکار میکنی؟
کامران:من اینجا کار میکنم باهوش،ظهری از دوستم شنیدم که تو اینجایی البته اسمتو گفت،وای رسول دلم میخواد بدمت دست مهرداد
رسول:😂حالا چرا مهرداد؟خودت نمیتونی از عهده کار خفه کردنم بربیای؟
کامران:کوفت..اون بهتر میتونه...بگو ببینم الان بهتری؟
رسول:خداروشکر بهترم،به مهرداد که نگفتی؟
کامران:تو یه درصد فکر کن نگفته باشم
رسول:چقدر تو دهن لقی خب نمیگفتی دیگه
کامران:فکر نکن نگرانت شد،وای رسول بیا ویسشو گوش بده،چیا گفت بهت
گوشیرو یکم نزدیکم کرد " تیر خورده؟جهنم بزار بمیره بیشعور و نفهم،یه نمیگه مهرداد مرده زندهاس انگار یادش رفته،خودش به درک و اسفل سافلین اون علیرضا رو نمیاره دیگه...وای کامران دلم میخواد بیام اونقدر زخمشو فشار بدم که بمیره،من رسولو میبینم دیگه باز،پدرشو درمیارم،کامران خدایی نمیدونم چیکار کنم که عصبانیتم از دستش بخوابه،فردا صبح میام بیمارستان با نگهبان هماهنگ کن،یه دلی از عزا درمیارم فقط صبر کن،مهرداد نیستم اگه تلافی نکنم"
رسول:یا خدا کامران این فردا جنازه منو میفرسته پیش بابام
کامران:حقته...ولی نگران نباش،آرزو رو فرستادم سمتش تا آرومش کنه
در باز شد و امیرحسین اومد داخل
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بنظرتون این مرد مشکی پوش کیه.؟؟؟؟
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمتالهی/زنگارღ
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 https://abzarek.ir
اگه ناشناس کار نکرد پیوی پیام بدین☺️
خدایا شکرت
برای همه خوبیهایی که بهم کردی(آخ قربونت برم از ثانیه اول زندگیم تا الان فقط تو بودی کنارم)❤️
31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسمربالمهدی✨
شروع چله دعای عهد
شروع:۵دیماه(۵رجب)
پایان:۱۵بهمن(نیمه شعبان)
با مدد از آقاجانم امام زمانعج....(:
به امید نزدیکی به امام عصرمون...(:
روز بیست و نهم قرار عاشقی🫀🥲
به نیت شهید نیری✨
التماس دعا
یاعلی
نعمتالهی/زنگارღ
-
آخ بابامهدی...
دورت بگردم بیا دیگه...
به اشکهای عمهجانت خانم زینبس خستهایم🙃💔
نعمتالهی/زنگارღ
-
-میگفت:
درآخرالزمانآنقدربهبلادچارمیشوید؛
کهبفهمیدتنهانداشتهتان
-مهدیموعوداست-💔