#رسول
ساعت حدودای ۱۰ بود که امیرحسین به احسان زنگ زد که ويدئوکال بگیرن
اومد کنارم نشست رفته بودن بیرون و تو ماشین داشتن حرف میزدن،تصویر زیاد نبود ولی خب همینم غنیمته
یکم با علیرضا حرف زدم خداروشکر اینبار دیگه بیتابی نکرد
حالا دیگه گوشیرو احسان گرفت و مشغول حرف زدن شد،این روزا کل حرفها درباره علی بود و قاعدتا تا سالگرد عروسیشون تمومی نداشت
احسان:امروز رفتیم برای علی واسه خواستگاری کت بگیریم،وای نمیدونی چقدر خوشگذشت که
رسول:خب بیشعورا صبر میکردین منم مرخص میشدم باهاتون میومدم
مهدی:اصلا نگران نباش عمو...اصل کاری خریدش مونده تو هم اونموقع میای
رسول:اصلی کاری که والا خریدشو کرد
مهدی:احمق جان،اصل کاری منم نه علی...نشنیدی میگن دایی رو ببین دومادُ بگیر
با امیرحسین زدیم زیر خنده،از اون طرفم صدای خنده احسان وبابا بلند شد
دستمو گذاشتم روی زخمم تا موقع خندیدن درد نگیره
امیرحسین:عمو شما توی خواستگاری خودت هم اصل کاری محسوب نمیشی قربونت برم،چه برسه به خواهرزاده
و دوباره شلیک خنده های ما و فحش دادن عمو شروع شد
رسول:عمو توروخدا فحش نده علیرضا یاد میگیره
مهدی:خفه شو...نشستید منو مسخره میکنید؟حیف که پشت فرمونم...فردا که اومدم بیمارستان چندتا چک افسری به جفتتون زدم میفهمید نباید منو مسخره کنید...خب دیگه احسان خان،صبر من برسیم خونه عزرائیلُ دیدی سلام منم برسون
امیرحسین:آره احسان حتما سلام عمو رو برسون بگو به خدا بگه ما زمینی ها از پس این موجود برنیومدیم خودت یه فرجی کن 😂
مهدی:لال بمیری ایشالا امیر خب؟؟فردا تو کلانتری ۱ هفته فرستادمت بازداشتگاه میفهمی فرج چیه فهمیدی؟
امیرحسین از خنده اشک چشمهاش ریخته بود
احسانم که کلا سایلنت شد از شدت خنده
منم بدبختی بخاطر این زخم وامونده نمیتونستم زیاد بخندم
محسن:بسه دیگه داداش منو انقدر اذیت نکنید
مهدی:جاااااانم؟؟؟آقامحسن از من طرفداری کرد؟خواب میبینم یا رویا؟
محسن:لیاقت نداری مهدی واقعا
در اتاق زده شد و در کمال تعجب دیدم کامران با لباس پرستاری اومد داخل...لبخند و اخمش تضاد روی صورتش بود
گوشی رو دادم دست امیرحسین،اونم با کامران سرسری یه سلام و احوالپرسی کرد رفت بیرون
رسول:سلام
کامران:سلام کوفت ستاره سهیل...هر چند صد سال یکبار ما شما رو باید رؤیت کنیم؟نه؟
رسول:ببخشید،تو اینجا چیکار میکنی؟
کامران:من اینجا کار میکنم باهوش،ظهری از دوستم شنیدم که تو اینجایی البته اسمتو گفت،وای رسول دلم میخواد بدمت دست مهرداد
رسول:😂حالا چرا مهرداد؟خودت نمیتونی از عهده کار خفه کردنم بربیای؟
کامران:کوفت..اون بهتر میتونه...بگو ببینم الان بهتری؟
رسول:خداروشکر بهترم،به مهرداد که نگفتی؟
کامران:تو یه درصد فکر کن نگفته باشم
رسول:چقدر تو دهن لقی خب نمیگفتی دیگه
کامران:فکر نکن نگرانت شد،وای رسول بیا ویسشو گوش بده،چیا گفت بهت
گوشیرو یکم نزدیکم کرد " تیر خورده؟جهنم بزار بمیره بیشعور و نفهم،یه نمیگه مهرداد مرده زندهاس انگار یادش رفته،خودش به درک و اسفل سافلین اون علیرضا رو نمیاره دیگه...وای کامران دلم میخواد بیام اونقدر زخمشو فشار بدم که بمیره،من رسولو میبینم دیگه باز،پدرشو درمیارم،کامران خدایی نمیدونم چیکار کنم که عصبانیتم از دستش بخوابه،فردا صبح میام بیمارستان با نگهبان هماهنگ کن،یه دلی از عزا درمیارم فقط صبر کن،مهرداد نیستم اگه تلافی نکنم"
رسول:یا خدا کامران این فردا جنازه منو میفرسته پیش بابام
کامران:حقته...ولی نگران نباش،آرزو رو فرستادم سمتش تا آرومش کنه
در باز شد و امیرحسین اومد داخل
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بنظرتون این مرد مشکی پوش کیه.؟؟؟؟
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمتالهی/زنگارღ
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 https://abzarek.ir
اگه ناشناس کار نکرد پیوی پیام بدین☺️
خدایا شکرت
برای همه خوبیهایی که بهم کردی(آخ قربونت برم از ثانیه اول زندگیم تا الان فقط تو بودی کنارم)❤️
31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسمربالمهدی✨
شروع چله دعای عهد
شروع:۵دیماه(۵رجب)
پایان:۱۵بهمن(نیمه شعبان)
با مدد از آقاجانم امام زمانعج....(:
به امید نزدیکی به امام عصرمون...(:
روز بیست و نهم قرار عاشقی🫀🥲
به نیت شهید نیری✨
التماس دعا
یاعلی
نعمتالهی/زنگارღ
-
آخ بابامهدی...
دورت بگردم بیا دیگه...
به اشکهای عمهجانت خانم زینبس خستهایم🙃💔
نعمتالهی/زنگارღ
-
-میگفت:
درآخرالزمانآنقدربهبلادچارمیشوید؛
کهبفهمیدتنهانداشتهتان
-مهدیموعوداست-💔
این حسین (ع) کیست که عالم همه دیوانهی اوست
این چه شمعیست که جانها همه پروانهی اوست