(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و سی و چهارم💛
#محسن
محسن:میگم تو واقعا از ته ته قلبت راضی هستی اومدی اینجا؟
رسول:ب..
محسن:صبر کن رسول.. نمیخوام اجباری تو کار باشه راحت باش بابا بهم بگو،از وقتی اومدیم خیلی ساکتی، توی خودتی
رسول:به کی به چی قسم بخورم دلیل این سکوت و ناراحتیم، نارضایتیم از اومدن به اینجا نیست
محسن:پس چرا ناراحتی؟
اینجوری نمیتونم ببینمت
رسول:شرمنده، با حاله بد من حال شما..
محسن:دوست ندارم از این حرفا بشنوم.. بگو از چی ناراحتی شاید باهم این ناراحتی رو حل کردیم
رسول:بابا من از بچگی با فکر اینکه پدر و مادرم مردن و الان زیر کلی خاکه شبو روز کردم، روز و شب.. فکرکنید یه شبه بهتون بگن پدرو مادرت یکی دیگست خب خب..😔
محسن:خب چی؟
رسول:هر چقدر که از دستشون عصبی باشم ولی به هر حال برام پدری کرده باباصالح.. مادری کرده مامان اسما نمیتونم ولشون کنم
محسن: کی گفته ولشون کنی؟
رسول:بابا میشه ببخشین
محسن:کیو؟
رسول:بابا صالح و مامان اسما رو.. ببین بابا منم خیلی ناراحتم از این موضوع ولی خب بعضی وقتا بهشون حق میدم من خودم طعم عشق رو چشیدم میدونم اون لحظه مامان اسما به چی فکر کرده، اون واسه نگه داشتن عشقشون منو از شما گرفت،ببخش بابا دوست ندارم اون دنیا عذاب بکشن
محسن:😊 فقط بخاطر این موضوع ناراحتی؟
رسول:آره😔
محسن:دورت بگردم بابا..من همون روزی که اولین بار به عنوان یه پسر دیدمت ببخشیدم
رسول:راست میگی
محسن:دروغ دارم مگه همون جا روبه روی حرم آقا گفتم بخشیدم
رسول:نمیدونم چطوری تشکر کنم🥺
محسن:آخه چرا بغض میکنی
رسول:خیلی خوبی بابا
محسن:بسته بسته خیلی هندونه گذاشتیم زیر بغل همدیگه😂
رسول:😆.. میگم بابا؟
محسن:جون دلم
رسول:میشه یکم از مامان تعریف کنید؟
محسن:چی میخوای ازش بدونی؟
رسول:خب چطوری بود؟دوست دارم ازش بدونم تا شاید بتونم دلتنگیم رو برطرف کنم
محسن:الهی بابا فدای اون دلت بشه
رسول:خدانکنه
محسن:بزار الان میام
بلند شدن رفتم عکس مرضیه رو آوردم
کنارش دوباره نشستم
محسن:این عکس مرضیه، مادرته
رسول:اسم مامان، مرضیه بود؟
محسن:نمیدونستی؟
رسول:نه، چقدر خوشگل بوده
محسن:این حالا عکسشِ.. مرضیه یه مادر واقعا مهربونی بود، اصلا..
رسول:ببخشید ناراحتت کردم
دست انداختم و به خودم نزدیکش کردم
سرشو گذاشت روی شونم
محسن:دردمون یکیه، ولی واسه تو تازه
رسول:سرنوشت چقدر بیرحمه
محسن:سرنوشت هرکی دست خداست بابا، شاید خدا میخواسته امتحانمون کنه
رسول:چقدر سخته
محسن:ولی سربلند بیرون میای
رسول:نه
محسن:چرا قبول میشه
رسول:بابا دلم براش تنگ شده
محسن:همه ما دلمون واسه رفتگانمون تنگ میشه این موضوع خیلی طبیعیه
رسول:بابا نذاشتن قبل از مراسم خاکسپاری ببینمش.. حسرت شده واسم
محسن:رسول شاید با زدن این حرفام بگی چقدر پروام
رسول:من غلط کنم اینو بگم
محسن:بزار حرفمو بزنم بچه... رسول تو پسرم منی، سرنوشت ما خیلی شبیه همدیگه هست،منم جوون بودم همسرم رفت، منو با بچه ها تنها گذاشت،خیلی سخت خیلی،درکت میکنم بابا سخته با یه بچه بدون همسرت زندگی کنی ولی تو میتونی باید بتونی رسول الان علیرضا هنوز بچست چند سال دیگه بزرگ بشه ضربه میبینه
هر وقت دلت گرفت پیش اون بچه حال بدتو نشون نده بیا پیش خودم نوکرتم هستم تا صبح بشین درد و دل کن باهام ولی نزار علیرضا اون اشکتو ببینه، نزار از دل شکستت خبردار بشه نزار رسول، بزار نبود مادرش رو حس نکنه
رسول:چشم🥺
محسن:بابا قربون اون چشم گفتن بشه
رسول:خدانکنه، میگم بعد از مامان شما..
محسن:نابود شدم ولی بخاطر بچه هام ریختم تو خودم و نذاشتم کسی بفهمه
واسه اینکه زیاد به همسرش فکر نکنه بحثو عوض کردم
محسن: وای رسول من بچه خیلی دوست داشتم و دارم همیشه به مرضیه میگفتم باید یه اتوبوس واسم بچه بیاری اونم کلی غر میزد میگفت من از دست همین امیرحسین پیر شدم حالا یه اتوبوس میخوای تو
رسول:دراین حد بچه دوست داشتین؟
محسن:خیلی، وقتی احسان به دنیا اومد اون از امیرحسین بیشتر زلزله بود..دوتاشون که دست به دست هم میدادن یه خسارتی وارد میکردن بهمون وقتی هم که قرار شد تو بیای فکر میکردیم دختره ولی خب پسر شدی 😂
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بدترین درد می دونی چیه؟
اینکه دل شکسته باشیو سکوت کنی🙃💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و سی و پنجم💛
#محسن
رسول:یعنی چی پسر شدم؟
محسن:منظورم اینکه اول دکتر بهمون گفت دختر قراره باشه بچمون بعد از یه ماه که دوباره مرضیه رفت دکتر گفت پسره
رسول:آها
محسن:اونجا تو بهم خسارت زدی
رسول:من؟ چه خسارتی؟
محسن:خب اگه از همون اول پسر معلوم میشدی من دیگه لازم نبود برم کلی وسایل دخترونه بخرم
رسول:😂
محسن:آره دیگه بایدم بخندی بهم خسارت زدی خنده هم داره
رسول:ولی خدای من😂، بعدش چیکار کردین با اون وسایل
محسن:هیچی همه رو بردیم پرورشگاه
رسول:چه خوب، بعدش چی؟
محسن:هیچی دوباره رفتیم وسایل پسرونه گرفتیم
رسول:که اونام قسمت نشد، هوم؟
محسن:که اونام قسمت نشد 😞
رسول:خب الان که اینجا هستم چرا ناراحتین؟
محسن:ناراحتم چون برات پدری نکردم
رسول:همین مدتی که باهم بودیم حتی قبل از اینکه بفهمیم پدر و پسریم برام اندازه کل عمرم پدری کردی پس ناراحت نباشید که بدجور دلم میشکنه اینجوری
محسن:باش..میگم رسول
رسول:جانم؟
محسن:دوست داری این چند روزی که مرخصی هستی حوصلهات سر نره؟
رسول:شما که هستیم خب حوصلم سر نمیره
محسن:من که نمیتونم زیاد خونه باشم بابا باید برم اداره هنوز پرونده در جریانه
رسول:مگه همه رو دستگیر نکردن؟
محسن:چرا ولی محمد امروز بهم گفت که ساموئل یه نفر رو گفته که فکر میکنیم نفره اصلیه
رسول:جدی میگین بابا؟
محسن:آره واسه همین باید برم
رسول:خب منم ببرین
محسن:جان عزیزت منو با محمد در ننداز
رسول:آخه..
محسن:دو روز که گذشت سه روزش مونده
رسول:بازم سخته برام..اصلا شما و احسان برین اداره من چیکار کنم؟
محسن:کلا میخواستم باهات راجع به همین حرف بزنم ولی نذاشتی
رسول:خب ببخشید بفرمایید
محسن:میخوام با چند نفر آشنات کنم فردا، خیلی دوست دارن تورو زودتر ببینن
رسول:کی؟
محسن:یادته بهت گفتم یه خواهر دارم یه برادر؟
رسول:بله یادمه
محسن:خب میخوام فردا ببرمت پیش زینب خواهرم
رسول زود سرشو از رو شونم برداشت و با تعجب بهم نگاه کرد
محسن:چرا اونطوری بهم نگاه میکنی؟
رسول:فردا باید کجا بریم؟
محسن:خونه زینب اینا
رسول:آخه.
محسن:اگه دوست نداری اشکال نداره بابا
رسول:نه اصلا صحبت اینا نیست
محسن:پس چی؟
رسول:من یکم معذبم نمیتونم، خجالت میکشم
محسن:الهی دورت بگردم خجالت نداره که
رسول:خب بریم اونجا چیکار کنیم؟
محسن:رسول اونا خانوادت هستن یعنی چی که اونجا چیکار کنیم؟ میدونی انقدر زینب بهم زنگ زد گفت همین امشب بیارش که خسته شدم
رسول: یعنی برم اونجا بگم..
محسن:😂 نترس عزیز بابا اونقدر که اونا منتظر تو هستن نگو
رسول:خب نمیشه من نیام؟
محسن:اونا تورو دوست دارن ببینن
رسول:خب اگه رفتیم اونجا من باید چیکار کنم؟
محسن:شما بگیر بخواب بنظرم که از وقت خوابت گذشته
رسول:اصلاهم نگذشته دلم میخواد حرف بزنیم
محسن:خب چی بگیم؟
رسول:خب یکم از خودتون بگین
محسن:سوال بپرس من جواب بدم
رسول:این آقا امیرحسین شغلش چیه؟
محسن:آقا؟ اون برادرته
رسول:خب خجالت میکشم
محسن:از دست تو
رسول:😅 نگفتین
محسن:افسر آگاهی
رسول:جدی؟
محسن:مگه دروغ دارم بهت بگم بابا
رسول:درجهاش چیه؟
محسن:امیرحسین سروان، مهدی سرگرد
رسول:مگه آقامهدی هم..
محسن:وقتی میگم باهم رفتن ماموریت یعنی اینکه شغلشون هم یکیه
یه سکوت خیلی کوتاهی بینمون حاکم شد که رسول شکست
رسول:بابا محسن؟
محسن:جان دلم؟
رسول:میشه سرمو بزارم رو پات بخوابم؟
محسن:دیگه بخاطر این ازم اجازه نگیر
رسول:چشم
بدون هیچ حرف دیگه ای سرش رو گذاشت رو پام
دستام بی اختیار رفت روی موهاش
رسول:بابا؟
محسن:جانم
رسول:مرسی که هستی
محسن:شب بخیر
رسول:😄شب بخیر
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:مرسی که هستی بابا🙃(((:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و سی و ششم💛
#محسن
دستم هنوز نوازش وار روی سرش بود
نگاهی بهش کردم که چشم هاش بسته بود
سرم رو چسبوندم به مبل و چشمامو بستم
امشب فکر کنم احسان بهترین شبیه که میخوابه
و من، امشب بدون هیچ فکری آرومُ و بدون هیچ دغدغهیفکری میخوابم
چشمهامو باز کردم و زیر لب زمزمه کردم
محسن:"خدایا شکرت"
••••••
با صدای جیغ علیرضا چشم باز کردم
همون موقع رسولم بیدار شدو دوید سمت اتاق احسان
بلند شدم و رفتم تو اتاق
رسول:جونم بابا آروم باش چیزی نیست
علیرضا:😭(جیغغغ)
رسول:دورت بگردم من کنارمت پسرم گریه نکن
محسن:چیشده؟
رسول:ترسیده
احسان:اَههه ساکت دیگه
رسول همینجوری که علیرضا بغلش بود اومد بیرون
سری از روی تاسف تکون دادم
از دست این احسان، حتی با صدای جیغ علیرضام بیدار نشده دیگه واویلا
به سمت آشپزخونه رفتمو یه لیوان آب ریختم
بردم دادم به رسول
کنارش نشستم و دست کشیدم روی سر علیرضا
محسن:دورت بگردم بابا چرا گریه میکنی؟
علیرضا:😭
رسول:عه علیرضا، بابا گریه نکن دیگه کنارمت نگاه کن
علیرضا:چ. چلا. ب.
رسول:عزیزکم بیا یکم آب بخور، ببخشید پیشت نخوابیدم ترسیدی، الان که کنارمت گریه نکن، ناراحت میشما
علیرضا:باته
رسول آروم آروم آبو داد بهش خورد
خودم بغلش کردم و بوسه ای روی پیشونیش کاشتم
محسن:آخی خوشگلم ترسیده.. رسول بیا برو تو اتاق من بخوابونش
رسول:پس شما
محسن:نزدیکه اذانِ خوابم دیگه نمیاد
رسول:باشه..آها ببخشید بابا میریم تو اتاقتون
محسن:نشنوم از این حرفا دیگه
رسول:بله ببخشید
رسول و علیرضا که رفتن منم رفتم تا وضو بگیرم
گردنم خشک شده بود
یکم با دستم مالش دادم تا شاید بهتر بشه
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
با تابیدن نور خورشید روی صورتم، چشم باز کردم
چند بار پلک زدم تا بتونم به خودم بیام
خواستم از جام بلند بشم که دیدم علیرضا تو بغلمه
آنقدر محکم بغلم کرده بود که نمیتونستم از جام بلند بشم
آروم دست کشیدم روی موهاش
دستم رفت روی مژه های بلندش
قشنگ میتونم بگم مریض بودم یا به قول مهرداد کرم داشتم
با دستی که آزاد بود گوشیم رو برداشتم و روشن کردم
با دیدن ساعت نزدیک بود شاخ در بیارم
۹:۴۲ دیقه صبح بود، یا خوده خدا چقدر من خوابیدم چرا بابا بیدارم نکرد پس
آروم سر علیرضا رو گذاشتم رو بالشت و بلند شدم
پتو رو کشیدم روش، از اتاق بیرون اومد
رسول:بابا؟.. احسان؟
در اتاق احسانو باز کردم کسی نبود
آشپزخونه رفتم اونجا هم کسی نبود
خواستم بیام بیرون که چشمم به کاغذ روی یخچال افتاد،
بی ارائه رفتم سمتش چقدر از این کاغذا میچسبوند عاطفه رو یخچال، یادش بخیر💔
کاغذ رو برداشتم از دست خطش تابلو بود کیه
احسان:سلام صبحت بخیر داداش خلم
مثل خرس خوابیده بودی دیگه بابا نذاشت بیدارت کنم واسه همین رو کاغذ نوشتم
راستی میزو حال کردی؟ چه صبحونه ای واست درست کردم؟
به اینجا که رسیدم برگشتم و روی میز ناهارخوری رو دیدم تازه متوجه شده بودم، خنده ای کردم
دوباره شروع به خوندن ادامه نامه شدم
احسان:آره دیگه ما اینیم سلیقهام تو حلقت برادر (:
بشین بخور بعد صبر کن تا ما بیایم، زود میایم
راستی امروز پستچی کتابارو میاره بگیر
از طرف داداش گلت
کاغذ رو تا زدم و زیر لب زمزمه کردم
رسول: لقب دیوونه واقعا برازندهِ احسانه😂
نگاهی به میز صبحونه کردم اصلا میل به غذا نداشتم
ولی خدایی از حق نگذریم سلیقهاش خوبه
دلم میخواست واسه ناهار خودم غذا درست کنم
چون وقتی میومدن حتما خسته بودن
ولی خب از طرفی هم خجالت میکشیدم به وسایل این خونه دست بزنم
هنوز نتونستم خودمو قانع کنم قراره اینجا بمونم و باید باهاش کنار بیام
دستو صورتمو شستم
نشستم پشت میز اصلا تنهایی چیزی از گلوم پایین نمیرفت
بلند شدم ،یکم آشپزخونه به هم ریخته بود
تصمیم گرفتم تمیز کنم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:لبخند🙃😄
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و سی و هفتم💛
#محمد
از اتاق آقای عبدی بیرون اومدم
این پرونده بدجور تو مخم بود نفر اصلی رو پیدا نمیکردیم
فقط یه اسم که متاسفانه هیچی هم پیدا نمیشد
انگار این اسم رو الکی دادن بهمون یا اصلا..
محسن:چته تو؟
محمد:حوصله ندارم محسن ولم کن توروخدا
محسن:خب دلیل نداره این کم حوصلگی شما؟
محمد:چرا دلیل داره، دلیلشم اینکه به هیچی نرسیدیم، بچه ها خسته شدن بخدا از اینکه نمیتونن شبا برن کنار خانوادشون شرمنده ام
محسن:چرا همچین فکری میکنی آخه برادر من
با سرزنش کردن خودت مگه درست میشه؟؟
محمد:میگی چیکار کنم؟هیچی سرجاش نیست
اون عوضی رو نمیتونیم پیدا کنیم حتی یه سرنخ نداریم این ساموئل هم انگار آوردمیش سیزده بدر
محسن:بیا این لیوان آبو بخور از عصبانیت قرمز شدی
محمد:ای خدا ای خدا میشه منو بکشی راحت بشم؟
محسن:محمد میزنم تو دهنتا،بی ادب.. صد بار گفتم از این حرفا خوشم نمیاد
محمد:معذرت
محسن:گفتم بیا این آبو بخور
محمد:ممنون
لیوان آبو ازش گرفتم نشستم روی صندلی و آبو سر کشیدم
محسن:خودم میرم واسه بازجویی
محمد:هیچی نمیگه هیچی، اعصاب خودتو و خودمو خورد نکن لطفا
محسن:شما میری نمازخونه یه بالشت برمیداری و یکم میخوابی تا من کارم تموم بشه
محمد:بگیرم بخوابم تو این شرایط؟
محسن:کدوم شرایط؟خودت سختش میکنی محمد، بچه ها بهم گفتن دوشبه نخوابیدی خب یکم استراحت کن
محمد:نمیتونم محسن نمیتونم
محسن:چرا میتونی، چند ساعت به چیزی فکر نکن
محمد:آخه..
محسن:نبینم تو اتاقت شمارو
محمد:تقلید میکنی؟
محسن:😂 همین جمله رو خیلی به رسول گفتی
محمد:انتقام میخوای بگیری؟
محسن:محمد بیا برو نخندون منو انقدر
محمد:تو بیکاری هی میخندی به من چه
محسن:بی ادب، بزرگتری گفتن،کوچیکتری گفتن
محمد:بازجویی خوش بگذره
محسن:روز خوش😂
خنده ای کردم خدایی این محسن چقدر شوخِ البته از نوع بی مزه
گوشیم رو برداشتمو رفتم بالا تو نمازخونه
هیچ کس نبود
یه بالشت برداشتم و گوشه ای گذاشتم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
به بچه ها گفتم اول رادوین رو بیارن تا باهاش حرف بزنم
در باز شدُ مامور اوردتش
رادوین:سلام
محسن:سلام بشین
وقتی نشست بدون اینکه دوربینو روشن کنم گفتم
محسن:تو با کسایی که پشت این میز دیدم فرق داری، فکر میکنم بتونی بهمون کمک کنی
رادوین:اما من همه چیزو گفتم
محسن:تو فردی به اسم جمشید صفری میشناسی،؟
رادوین:جمشید صفری؟
محسن:آره
رادوین:نمیدونم من تابه حال این اسم رو نشنیدم
محسن:یکم فکر کن شاید جایی شنیده باشی
رادوین:ما اصلا جمشید نداشتیم، آها یه جمشید داشتیم که اونم تو ترکیه ساموئل با گلوله زد تو قلبش مرد همین
محسن:نه این فردی که میگم زندست
رادوین:میتونم بپرسم چرا از من میپرسید؟
محسن:چون تو دست راست ساموئل بودی
رادوین:خب به ساموئل چه مربوط
محسن:آخه اون اسم این جمشید رو بهمون گفت
رادوین:داره وقت میخره
محسن:منظورت چیه؟
رادوین:اون آدمِ خیلی عوضیِ و همه جا آدم داره
مطمئنم الان بالا دستیهاش میدونن گرفتار شده
محسن:از کجا آخه
رادوین:گفتم که آدم داره همه جا، فکر کنم آدم هاش وقتی که شما داشتین دستگیرش میکردین تو خراسان دیده و گزارش داده
محسن:خب چرا ساموئل باید اسم این جمشید رو بگه
رادوین:گفتم که وقت بخره،فکر میکنه اونا کمکش میکنن
محسن:تو فکر نمیکنی شاید اونا نجاتت بدن؟
رادوین: چرا از این زندگی نحسم نجاتم میدن، اونم با مرگم
محسن:چرا انقدر دلت میخواد بمیری
رادوین:چون دوست ندارم دوباره خانوادهام ضربه ببینن
محسن:منظورت از این حرفا چیه؟
رادوین:فکر نکنم زندگی من واسه شما جالب باشه
محسن:میخوام بشنوم، بهم بگو
رادوین:اخه... خیله خب باشه فقط میشه بهم بگین رسول حالش چطوره؟ خوبه؟ اصلا مرخص شده از بیمارستان؟
محسن:چرا انقدر سلامتی رسول واست مهمه؟
رادوین:چون مربوط میشه به زندگیم
محسن:میشنوم
رادوین:۳سال پیش من فوق لیسانس کامپیوتر گرفتم اونموقع ها کمربند مشکی کاراته بودم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:یکم بریم گذشته آدمی رو بخونیم که زخم خورده🙃💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و سی و هشتم💛
#رادوین
یادآوری گذشته واسم سخت بود
خیلی هم سخت البته نمیشه گفت گذشته،بدبختی من تمومی نداره که بهش بگم گذشته
هنوز اول کاری بغض داشت خفم میکرد
لیوان آب رو برداشتم یکم ازش خوردم
محسن:خوبی؟
رادوین:بله
محسن:خب ادامه میتونی بدی؟
رادوین:بله میتونم بدم
محسن:پس منتظرم
رادوین:بدبختانه من اون زمان با نادر رفیق بود
بدجور همدیگرو دوست داشتیم، مثل یه برادر
یه چند وقت که میرفتم دانشگاه نادر اومد خونمون، اون اصلا از درس خوشش نمیاومد فقط فقط واسش پول مهم بود
تا دیپلم به زور پدرش خوند، وقتی اومد کنارم گفت که یه کار هست توی ترکیه پولش هم خوبه
اون زمان پدرم سرطان داشت و منم دستم خالی بود هیچ کاری هم واسم پیدا نمیشد تا پول دربیارم، نادر که پیشنهاد داد اول مخالفت کردم آخه نادر یه خلافی کرده بود و با وثیقه آزاد بود واسه همین ممنوع الخروج شده بود
بهش گفتم من قاچاقی نمیام ولی اون عوضی خوب بلد بود نفوذ کنه به آدما جوری خامم که خودم هنگ کردم به پدرو مادرم گفتم اونام مخالفت کردن اما خب چی کار باید میکردم مجبور به رفتن بودم، به هر زوری بود راضیشون کردم،اونایی که قرار بود مارو ببرن اونور مرز پول خیلی زیادی میخواستن نادر بهم گفت که سهم منم میده وقتی مارو رسوندن نمیدونم چیشد که بیهوشم کردن البته به ظاهر هردومون رو بیهوش کردن وقتی که بهوش اومدم دیدم نادر بالا سرمه
به خودم اومدم دیدم تو یه خونهی بزرگ شبیه قصر بودم، آدمی ندیده ای نیستم اما خب مگه میشه رفیق نادر باشیو...هعی بگذریم اونجا فهمیدم نادر با کسایی درارتباطِ منم بخاطر اینکه مدرک فوق لیسانسم رو گرفته بودم لازم داشتن
خواستم برگردم ایران ولی نشد
محسن:چرا نشد؟خیلی راحت میتونستی بلیت بگیری..
رادوین:برمیگشتم که چی؟ کیو داشتم تو ایران که برگردم
محسن:خانوادت
رادوین:هه،کدوم خانواده؟ خانواده ای که هنوزم فکر میکنن پسرشون مرده؟
محسن:منظورت چیه.؟
رادوین:وقتی خواستم برگردم بهم گفتن که خانوادم فکرمیکنن من مردم، دقیقا وقتی که داشتم از مرز رد میشدم مامورا منو با تیر زدن
اون عوضیا بخاطر اینکه منو نگه دارن تو باند خودشون این کارو کردن، اولش باورم نشد گفتم دروغه ولی بهم فیلم نشون دادن،عکس نشون دادن از مراسم مثلا خاکسپاری خودم.. خنده داره مگه نه؟فکرشو بکن فیلم تو گور کردن خودتو نشونت بدن😓
محسن:میخوای ادامه ندی؟حالت خوب نیست
رادوین:چرا ادامه ندم؟تازه دارم خالی میشم بعد از ۳ سال..بهم گفتن اگه اگه براشون کار نکنم اونا خانوادهام رو میکشن
محسن:چطوری خانوادت تو رو نشناختن..
رادوین:اون عوضیا یکی رو جای من کشتن بعد باصد جور گریم و کوفت درد قیافش رو شبیه من درآوردن
محسن:بعدش چیشد؟
رادوین:منو با یه هویت جدید درست کردن من اسمم رادوین نیست البته به رسولم دروغ گفتم اسممو، اسم واقعیه من محمدحسینِ مختاری هست، اون بی پدرا حتی هویت منو عوض کردن😭
سرمو گذاشتم روی میز و یه دل سیر گریه کردم
خدایا آخرش دیدی شد همون که من گفتم چوبه دارُ ندیدن خانوادهام
خدایا داشتیم؟ قرارمون این نبود
محسن:به پزشک میگم بیاد...
رادوین:اونا اصلا عضو داعش نبودن
محسن:چی داری میگی تو
رادوین:بخدا راست میگم قسم میخورم، اونا جز دم و دستگاه آمریکایی ها هستن بعد اومدن عضو داعش شدن تا نقشه های آمریکایی هارو به ثمر برسونن
محسن:چرا زودتر نگفتی؟
رادوین:دلم میخواست به یه نفر دیگه بگم
محسن:به کی؟
رادوین:میشه برگردم سلولم؟
محسن:چرا اون فلش رو بهمون دادی؟اصلا چرا حال رسول واست مهمه؟ گفتی به زندگیت مربوط میشه ولی من از حرفات هیچی نفهمیدم که به خودم بفهمونم جواب سوالم همین بود
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:و باز هم از روی ظاهر قضاوت نکنیم🙃🌷
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و سی و نهم💛
#رادوین
محسن:چرا اون فلش رو بهمون دادی؟اصلا چرا حال رسول واست مهمه؟ گفتی به زندگیت مربوط میشه ولی من از حرفات هیچی نفهمیدم که به خودم بفهمونم جواب سوالم همین بود
رادوین:میگین چرا بهتون فلش دادم چون هنوز یکم وجدان دارم چون هنوز کشورم رو دوست دارم، اون فلش تمام مدارک نیست در اصل دوتا فلشِ که یکی دست خودتونه یکی هم زیر خاکه
محسن:زیر خاک؟
رادوین:اوهوم زیر خاک خودم، میگین چرا به رسول کمک کردم و حالش برام مهمه؟ چون اون عوضیا برادرم رو معتاد کردن الان تو کمپِ چون اسم برادر منم رسوله، چون قبل از اینکه بهش بزنیم مشخصاتش رو پیدا کردم میدونم اون پسر داره میدونم که همسرش فوت کرده به ساموئل نگفتم، فقط اسمش رو گرفتم تا مثل من با بچش تهدید نشه، با عزیزش تهدید نشه منم یه آدمم نمیدونم چرا فکر میکنید روبه روتون...
محسن:ما فکر میکنیم روبه روی ما آدمی نشسته که سر عقل اومده و حرف میزنه
رادوین:حرف نزدم؟ مدرک ندادم بهتون؟
محسن:ولی به جای دادن اطلاعات ازمون خواستهای داشتی
رادوین:آره یه خواهش دارم
محسن:میشنوم
رادوین:توی دادگاه نگین که من اون مدارک رو بهتون دادم بگین خودتون پیدا کردین، بگین من خیلی ساله دارم براشون کار میکنم
محسن:چی میگی تو؟حالت خوبه؟توهم نمیزنی؟
رادوین:وقتی امیدی واسه زندگی نداشته باشی آرزوت میشه همین
محسن:تو امید نداری؟
رادوین:نه ندارم، امید من دعای مادرم بود نه اینکه فاتحهی مادرم، امید من به همون لقمه حلالی بود که میخوردم، امیدم به چشم های منتظر بابام بود، امیدم به برادرم بود ولی الان چی؟ الان کدومو دارم من
اشک هام صورتمو خیس کرده بود
قبلا چقدر غرور داشتم ولی الان چی؟
غرور یا آبرویی برام نمونده
محسن:آروم باش
کنترل صدام دست خودم نبود، واسه تخلیه این همه فشار باید داد میزدم که زدم
رادوین:آروم باشم؟ چطوری؟هااا لعنتی بگو چطوری آروم باشم وقتی بدبختم، وقتی بیچارم، بگو چطوری آروم باشم وقتی بیکس و تنهام، هااااا بگو دیگه😭
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
بلند شدم رفتم سمتش
دستامو حلقه کردم دورش و سرش رو چسبوندم به سینهام
حق داشت، حق داشت ناآروم باشه
حق داشت بیقرار باشه
آخه چه گناهی کرده که با این اتفاقات تلخ باید تاوان بده آخه؟
رادوین: توروخدا.. تورو به همون خدایی که میپرستی یه کاری کن بمیرم، یه کاری کن دیگه نفس نکشم، حتی زندانم نمیخوام فقط فقط مرگ میخوام،توروخدا یه کاری کن بمیرم😭
محسن:سهیل..سهیل
در باز شد و سهیل اومد داخل
سهیل:جانم آقا
محسن:رادوینو ببر تو سلولش..
رادوین رو از خودم جدا کردم اونم سرشو گذاشت رو میز و گریه کرد
نزدیک سهیل رفتم و دَم گوشش گفتم
محسن:پزشکو خبر کن بگو یه آرامبخش بهش بزنه حالش بده
سهیل:چشم
محسن:ببرش
سهیل به سمت رادوین رفت و کمکش کرد بلند بشه جون پاشدن نداشت
وقتی که رفتن رو صندلی فرود اومدم، چقدر سخته این کار پیر شدم خدا، دیگه نمیتونم، توان ندارم....(:
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
به ساعتم نگاه کردم ۲ونیم بعد از ظهر بود
باید میومدن تا الان، دير کردن
البته این طبیعیه ولی خب حوصلم بدجور سر رفته بود
کنترل تلویزیون رو برداشتم و مشغول جابه جایی بی هدف شبکه ها شدم
علیرضا هم که با حال میکرد با اسباب بازی هاش
چیمیشد منم الان بچه بودم،یادش بخیر قدیما هی میگفتم زودتر بزرگ بشم ولی آقاجون میگفت تو دنیای آدم بزرگه حلوا خیرات نمیکنن که تو جا بمونی
راستم میگفت بهترین و بی دغدغه دوره عمر آدم همون بچگیشِ، همون دورانی که همه میخندن و هیچکس ناراحت نیست، هیچ کس کسی رو اذیت نمیکنه، یا کسی، کسی رو از دست نمیده
چی میشد هیچ وقت بزرگ نمیشدم تا دنیای پر دردسر بزرگا رو مزه کنم
آقاجون میگفت مزه تلخ داره ولی باور نمیکردم
الان خودم دارم از اون مزه تلخ لذت میبرم
چقدر دنیا چیزه عجیبیه😄💔
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خدایی تو دنیای آدم بزرگا هیچی جز شرمندگی و غم و غصه نیست البته بعضی ها
اونایی که شانس داشته باشن به جایی میرسن که خوشی از زمین و آسمان براش میباره
یا یکی هم غم و غصه براش مثل بارون شدید میباره و قصد قطع شدن هم نداره
فقط یادت باشه.. "تو دنیای آدم بزرگا حلوا خیرات نمیکنن"🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و چهلم💛
#رسول
علیرضا:بابایی
رسول:جانم؟
علیرضا:حوصیلَم سل لفته
رسول:الهی قربونت برم من چیکار کنیم خب؟
علیرضا:خَل شو
رسول:جااانم؟
علیرضا:خَل شو بلام
رسول:خر بشم؟مؤدب باش بابا
علیرضا:خَل شو، جیغ میتِشَما
رسول:بی ادبی دیگه، بگو اسب شو
علیرضا:عمو داوود دُفته بِدَم خَل
رسول:عمو داوود یه غلطی گفته، تو که نباید همون غلط رو بگی
علیرضا:(جیغغغغ)
رسول:عه عه علیرضا جیغ نزن، باشه بیا پشتم بشین
علیرضا:اخ جووون،خَل شوالی😍
رسول:توکه مؤدب بشو نیستی ولی حداقل بگو خر سواری
علیرضا:شوالی
رسول:پاشو بیا، من بدبختم که همچین پسری تربیت کردم
علیرضا:😝
رسول:پاشم برم؟
علیرضا:نه نه اومدم
دوید اومد سمتم، منم خم شدم
اومد پرید کمرم و آخم دراومد
رسول:علیرضا عمو داوود بهت گفت اینجوری بشینی؟
علیرضا:عمو فلشید یاد داد
رسول:من حلوای اون عموهای تورو بخورم، باش؟
علیرضا:باته
رسول:😂من یه چیزی گفتم تو باید بگی خدانکنه
علیرضا:لا بیُفت
رسول:چشم الان راه میافتم
چهاردست و پا داشتم دور خونه میرفتن
این علیرضا هم که انگار جدی جدی باورش شده سوار کول یه حیوونی شده، مخصوصا صدا هایی که در میآورد تا تند تر برم
زخم پاهام بدجور درد میکرد
فقط دعا دعا میکردم خون نیاد تا خونه رو کثیف کنه
علیرضا:بلو بلو، تندتل بلوووو
رسول:بابایی چشم میرم شما فقط یکم آروم حرف بزن همسایه ها اذیت نشن
علیرضا:نمیتام
رسول:نمیخوای که باید بخوای
علیرضا:آب میتام
رسول:خب بیا پایین برم واست آب بیارم
علیرضا:نه همینطولی بلو
رسول:از دست تو، من اون دوتا کلم بروکلی رو میکشم خب؟
علیرضا:تی؟
رسول:هیچی بابا
علیرضا:تند بلو دیده
رسول:چشم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
محسن:حالش چطوره؟
احمدی:نگران نباشید بهش آرامبخش زدم خوابه
محسن:ممنونم، خسته نباشی
احمدی:وظیفست، بااجازه
سمت نمازخونه راه افتادم، به ساعتم نگاه کردم
محسن:ای وای رسول
محمد:رسول چی؟
نگاهی به محمد که روی پله ها وایساده بود کردم
محسن:شما اینجا چیکار میکنی؟مگه نگفتم باید بخوابی
محمد:خوابم نبرد،گیر نده محسن،بگو ببینم رسول چی
محسن:قرار بود زود برم خونه تنها نمونه ولی خب ساعت دو شد
محمد:خب شده که شده، الان پاشو برو، فعلا هم که کاری نداریم
محسن:باشه فقط احسان کجاست؟
محمد:نمازخونه
محسن:دمت گرم، آها محمد راستی حال رادوین یکم بد شد فعلا کسی باهاش حرف نزنه تا یکم بهتری بشه
محمد:چرا؟
محسن:میگم بعدا، خدافظ
محمد:خدانگهدار
زود رفتم سمت نمازخونه، کفش هامو اصلا درنیاوردم احسانو صدا کردم
احسان:جونم؟
محسن:پاشو بریم خونه
احسان:ای وای راستی رسول
محسن:بله ،من سرم شلوغه تو چرا یادت رفت
احسان:حالا چیزی نشده که الان میریم
محسن:پایین منتظرتم
احسان:چشم الان میام
رفتم توی پارکینگ و سوار ماشین شدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:شاید یا حتی باید برای دلخوشی نفر کنارتم لبخندی بزنی که از ته دل نیست....(:
درک میکنم🥲🥲❤
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و چهل و یک💛
#احسان
داشتم دنبال یه آهنگ قشنگ میگشتم تا بزارم گوش بدیم
بابا هم کلا حواسش به رانندگی بود
صدای زنگ موبایل بابا به صدا دراومد
از جیبش بیرون آورد سمتم گرفت
محسن:جواب بده ،عمه زینبه
احسان:چشم
تماس رو وصل کردم
احسان:سلام عمه
زینب:سلام دورت بگردم خوبی؟
احسان:خدانکنه بله خوبم شما خوبین؟
زینب:الحمدلله، بابا کجاست؟
احسان:پشت فرمونِ کارش دارین؟
زینب:نه فقط امشب میاین یا نه؟
احسان:نمیدونم عمه یه لحظه گوشی
موبایل رو از گوشم فاصله دادم و رو به بابا گفتم
احسان:عمه میگه امشب میاین
محسن:بگو آره
احسان:جدی؟
محسن:آره بگو میایم دیشب با رسول حرف زدم
احسان:خب زودتر بگو دیگه کلک
محسن:خجالت آقا احسان
احسان:خجالت کیلو چنده آخه
محسن: زینب پشت خطه
احسان:ای وای... عمه
زینب:شنیدم عزیزم
احسان:خب پس دیگه میایم
زینب:قدمتون سر چشمام، فقط زود بیاین
احسان:پس چی زود میایم، اصلا مگه میشه دیر بیایم خونه شما
زینب:معلومه نمیشه
احسان:آره دیگه
زینب: دورت بگردم من برم به کارام برسم، فقط بگو ببینم شام دوست داری چیدرست کنم؟
احسان:میتونم سفارش دوتا غذا بدم؟
زینب: نفس عمه تو ۱۰ تا سفارش بده
احسان:وای ذوق مرگ شدم😂
زینب:لوس عمه زودتر بگو
احسان:اووم، یکی که حتما حتما باید سالاد ماکارانی باشه
زینب:اونو که درست میکنم شما غذای اصلی رو بگو
احسان:زرشک پلو، با قرمه سبزی
زینب:باشه عزیزم
احسان:دستت طلا
زینب:خب عزیز عمه من برم
احسان:باشه خدافظ
زینب:خدافظ قربونت برم
گوشی رو قطع کردم و دو دستی زدم به هم
احسان:آخ جووون
محسن:من نمیدونم اونقدر که تو میخوری چرا چاق نمیشی؟
احسان:وا بابا فرم بدن به این خوبی، مانکنه
محسن:آره یه تو مانکنی یه من
نگاهی به هم کردیم و زدیم زیر خنده
چند دیقه ای میتونم بگم خندیدم
احسان:خیلی نامردی بابا🤣
محسن:پدر شمام دیگه
احسان:آییی فکم درد گرفت انقدر خندیدم
محسن:مگه من دلقکم که به حرفام میخندی؟
احسان:بابا خودتم تا الان داشتی میخندیدی
محسن:خب یکم خندیدم بسته، نه اینکه مثل تو فک درد بگیرم از خنده
احسان:خدایی نامردی
محسن:خدایی شما مردی
احسان:پسرِ آقا محسنم دیگه
محسن:جاشه بگم متاسفانه؟
احسان:دیگه داره بهم بَر میخوره بابا
محسن:عه بر خورد؟ فدا سرم فقط مواظب باش چپ نخوره
احسان:باباااا خودمو از ماشین میندازم پایین تا هردومون راحت بشیما
محسن:چقدر خوبه که میدونی هر دومون راحت میشیم
احسان:واقعا که، اصلا باهات قهرم
رومو برگردوندم سمت بیرون و سرمو تیکه دادم به صندلی چشم هامو هم بستم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
وقتی برگشت لبخند پهنی رو لب هام اومد
میدونستم دردش چیه و الان چی میخواد
ولی خب بنظرم یکم باید اذیت بشه
ولی اگه الان امیرحسین اینجا بود کلی مخمو خورده بود چرا با داداشم اینجوری کردی چرا این حرفو زدی
اما الان نیست پس بهتره یکم حال کنم
ظهر بودو خیابونا خلوت واسه همین زود رسیدیم
چی میشد غروب هم اینجوری جاده ها خلوت بود
ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم، کمربند رو باز کردم و برگشتم طرف احسان
محسن:احسان... وای خدا گرفت خوابید.. احسان.. احسان بابا
احسان:ولم کن
محسن:پاشو بریم بالا بخواب حداقل
جواب نداد و فقط یکم خودشو تکون داد تا راحتتر بخوابه
محسن:احسان پاشو ببینم بخدا دیگه جون ندارم مثل بچگیت بغلت کنم
احسان:۵ دیقه
محسن:لعنت خدا برشیطون
دستم رفت روی ضبط ماشین، خدا لعنتت نکنه مهدی که این کارارو بهم یاد دادی
یهو موزیک روشن کردم و صداشو زیاد کردم
بنده خدا ترسید و بیدار شد
زود ضبط رو خاموش کردم
محسن:بمیرم الهی ترسیدی؟ببخشید
احسان: قبض روح شدم
محسن:خدانکنه پاشو بریم بالا
احسان:اصلا مگه من با شما قهر نبودم؟
محسن:خیله خب بیا بغلم لوس، خوبه میدونه طاقت ندارم
احسان:خب منم طاقت ندارم
اومد بغلم کرد❤️
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:طاقت قهر کردنتو ندارم بابا🥲❤
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و چهل و دوم💛
#محسن
از آسانسور رفتیم بالا
احسان داشت رو به روی آینه موهاشو درست میکرد، از شوق علیرضا حتی خوابش هم پرید
محسن:بسه بابا، خوشگلی
احسان:در اون که شکی نیست
محسن:صبر کن برسیم بعد به کشتن بده ما رو با این همه اعتماد به نفست، این آینه هم از دیدنت خسته شد
احسان:بابا امروز دقت کردی بدجور شوخ و بامزه شدی؟اثرات همنشینی با رسوله دیگه
محسن:الان جاشه بگم به قول امیرحسین هارهارهار؟
احسان:باباااا
محسن:🤣رسید بیا بریم داداشت منتظره
از آسانسور بیرون اومدیم و کلید انداختم به در
همین که درو باز کردم صدای آخ رسول اومد
زود کفش هامو درآوردم و رفتم سمت صدا
با دیدن صحنه رو به روم هنگ کردم
احسان که ترکید از خنده
محسن:چه خبره اینجا؟
علیرضا با دیدنم سریع از رو کمر رسول پایین اومد و دوید سمتم
خم شدم و بغلش کردم
علیرضا:سلام بابایی
محسن:سلام دورت بگردم
رسول:سلام
محسن:چه خبره؟چیکار میکنید
رسول همینجوری که به اپن آشپزخونه تکیه زده بود کمرش رو مالش میداد گفت
رسول:از این شیطون بپرسید
محسن:علیرضا بابا چیشده؟
علیرضا:هیتی بابا فقد با بابا لسول خل بازی تلدیم
محسن:چیکار کردی؟
علیرضا:خل بازی
احسان از خنده قرمز شده بود، نشست روی زمین و بلند زد زیر خنده
اخم رسولو که دیدم به زور خندم رو کنترل کردم
محسن:کمرت درد گرفت بابا
رسول:بله به شدت
احسان:🤣
رسول:احسان نخند، من اون داوود و فرشیدُ میکشم صبر کن
محسن:چرا؟
رسول:اونا یاد دادن بهش دیگه
محسن:خب حالا عزیز من یکم آروم
رسول:چطوری آروم باشم، کمرم شکست
احسان:وای خدا مُردم از خنده، دمت گرم رسول عالی بود
رسول:لا اله الا الله،
احسان:وای بوی غذا میاد، رسول تو پختی؟
رسول:آره
احسان:عاشقتم من
احسان زود رفت تو آشپزخونه
رسول بلند شد اومد کنارم
رسول:ببخشید، آخه گفتم خسته میشین میاین خونه واسه همین خودم غذا پختم، شرمنده
دلم آتیش میگرفت از این حرفا ولی خب باید درکش میکردم
علیرضا رو روی زمین گذاشتم و نشستم روی مبل
بالاخره که باید کنار میاومد با اینجا
محسن:من شکستن دل آدما برام خیلی مهمه، اصلا دوست ندارم دل کسی رو بشکنم، تو چی رسول؟
رسول:خب منم دوست ندارم
محسن:اما با این حرفات دلم شکست
سرش رو پایین انداخت نزدیکم بود دستش رو گرفتم کنار خودم نشوندمش
محسن:دوست ندارم اینجوری باشی،اینجا خونه تو هم هست پس چرا غریبی میکنی آخه
رسول:ببخشید
محسن:دفعه آخرت باشه بهم میگی ببخشید
رسول:چشم
خواستم چیزی بگم که احسان همینطور که قابلمه دستش بود و تند تند غذا میخورد اومد
محسن:این چه وضعشه، خب بریز تو ظرف بخور
احسان:نمیخوام اینجوری حال میده
محسن:از دست تو
رسول:خوشمزه شده؟
احسان:نمیدونم
رسول:غذا داری میخوری بعد نمیدونی چطور شده؟
احسان:من وقتی گشنمه نمیتونم مزه غذا رو تشخیص بدم
رسول:خسته نباشی
علیرضا:بابا لسول
رسول:جونم
علیرضا:خل شو
احسان:🤣
محسن:علیرضا، بابا خیلی حرف زشتی بود
علیرضا:خل شوالی
رسول:بیا بریم بخوابونمت
علیرضا:نه
رسول:صبح زود بیدار شدیا
علیرضا:نه(جیغ)
رسول:عه علیرضا، جدیدا خیلی جیغ میکشیا، بیا اینجا ببینم
علیرضا اومد سمتم و روی پاهام نشست
احسان:تازه دارم مزه غذا رو حس میکنم
محسن:😂 خسته نباشی
احسان:بابا تو نمیخوری؟
محسن:نوش جان چیزی مونده که بخورم؟
احسان:اوووم🙄 تهدیگ مونده
محسن:چقدرم تو از اون تهدیگ ماکارانی میگذری
احسان:رسول واسه چی زیاد درست نکردی؟
رسول:زیاد بود که
محسن:گشنه نیستم ولش کن
احسان:بابا میخوای واست یه چیزی درست کنم؟
محسن:نه بابا نمیخورم میل ندارم
احسان:بابااا ...
رسول:عه احسان مگه نمیبینی بچه خوابه چرا داد میزنی آخه
احسان:عه این کی خوابید؟
رسول: این زود بیدار شد بعد زیاد ورجه ورجه رفته خسته شده
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بازم یکم خنده😂❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و چهل و سوم💛
#رسول
بابا، علیرضا رو آروم گذاشت روی مبل
بعدش هم رفت از تو اتاق یه پتو آورد کشید روش
محسن:خب دیگه برین حاضر بشین
رسول:چرا؟منم باید برم؟
محسن:مگه دیشب باهم حرف نزدیم؟
قرار شد بریم خونه زینب اینا دیگه
رسول:آها
احسان:رسول پاشو پاشو
محسن:هیس، احسان بیدار میشه بچه
احسان:چشم، پاشو دیگه
رسول:باشه الان، ولی علیرضا چی؟ لباسشو چطوری عوض کنم؟
احسان:لباسش خوبه دیگه
رسول: خیر، برای مهمونی مناسب نیست
احسان:لوس، خب تو خواب تنش کن
رسول:بیدار میشه
محسن:تو برو حاضر شو خودم تنش میکنم، فقط لباساش رو بده بهم
رسول:چشم الان
احسان:رسول لباسی که تازه براش خریدی رو بده، خیلی بهش میاد
رسول:باشه الان میارم
رفتم تو اتاق و لباسای علیرضا رو از چمدون درآوردم بردم دادم به بابا
خودمم دوباره برگشتم تو اتاق درم بستم
از اینه به خودم نگاه کردم
زشت بود با همین لباس سیاه برم ولی خب عهدی که با دلم بستم مهمتره و نمیتونم بشکنم این عهد رو
از تو چمدون برای خودم یه لباس مشکی برداشتم و تنم کردم
شونهای به موهام کشیدم و ادکلنم رو برداشتم
استرس داشتم نمیدونستم باید چه برخوردی داشته باشم، چیکار کنم وقتی دیدمشون؟
در اتاق زده شد
رسول:بله
محسن:اجازه هست؟
رسول:بفرمایید
محسن:آماده شدی؟
رسول:بله
محسن:خب پس بیا بریم
رسول:بابا
محسن:جون دلم
رسول: الان اگه بگم استرس دارم و نمیدونم چی کار باید بکنم، چی بهم میگی؟
محسن:بهت میگم که استرس نداشته باش چون اون عمه شماست و بعدم همون برخوردی رو داشته باش که با همه داری
رسول: نمیتونم
محسن:از دست تو
رسول:ببخشید
محسن:بیا بریم حالا استرس جنابعالی هم کم میشه
رسول:چشم، راستی لباسهای علیرضا رو...
محسن:تنش کردم ، فقط کاپشن بپوش هوا سرده
رسول:اونم به چشم
بابا رفت بیرون منم کاپشنم رو پوشیدم
دوباره تو آینه خودم رو نگاه کردم
حالم از خودم به هم میخورد
دیگران چطوری تحملم میکنن؟
سرتا پا سیاه، یه آدم افسرده، کسی که خنده از رو لب هاش نمیافتاد الان آرزوی یه لبخند از ته دل رو داره، واقعا کی میتونه تحملم کنه؟
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#احسان
آماده که شدم رفتم تو هال
دیدم بابا از تو اتاق رسول بیرون اومد و روی مبل کنار علیرضا نشست
گرفتگی حالش رو میتونستم ببینم
رفتم سمتش و روبه بهش گفتم
احسان:چیشده؟
محسن:هیچی بابا
احسان:آخه دمق شدی یه دفعه
محسن:رسولو که تو این حال میبینم قلبم درد میگیره
لبخندی به این نگرانی پدرانهاش زدم و جلوی پاهاش زانو زدم
احسان:دورت بگردم رسولم حالش خوب میشه و برمیگرده به همون رسولی که ما ندیدیمش، اصلا خودمون بهش کمک میکنیم تا حالش خوب بشه
محسن:انشالله
احسان:غصه نخور دیگه، جون من
محسن:قسم نخور جونتو، چشم
احسان:آخ من قربون بهترین بابای دنیا بشم
محسن:خدانکنه
احسان:وای خدا جونم این قند عسل من چقدر قشنگ خوابیده
محسن:مگه آدم میشه زشت بخوابه؟
احسان:باباااا😐
محسن:هیس احسان جان عزیز من بیدار میشه
احسان:پوزش
در اتاق باز شد و رسول بیرون اومد
لبخندی زدم و گفتم
احسان:آماده شدی جناب؟
رسول:بله عالیجناب
محسن:😂 خیلی خوبین شما ها
احسان:معلومه کنار داداش خلم خوبم
رسول:اون کلمه خل رو بزار جلو اینه دوتاشه واسه خودت
احسان:که برای خودم؟
رسول:بله برای خودت عزیزکم
احسان:بچه ها بهت گفتن سرعتم زیاده؟
رسول:جرأت داری؟
احسان:امتحان کنم؟
محسن:بسته بسته دیر شد بیاین بریم
احسان:بابا نمیخوای چیزی به این پرو خان بگی؟
رسول:تورو سننه، دوست نداره بگه
محسن:میشه هردوتون سکوت کنید؟
احسان:خیرررر
علیرضا:😭
رسول:خاک تو سرت نکنن احسان بیدار شد بچه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:آدم عهدی رو که با دلش بسته رو نمیشکنه🙃💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و چهل و چهارم💛
#احسان
پشت فرمون منتظر بودم تا بیان
یه آهنگ گذاشتم که من خیلی دوستش داشتم
سرم رو گذاشتم روی فرمون و آروم زیر لب با خواننده منم میخوندم
یکم که گذاشت در ماشین باز شد
سرم رو بلند کردم دیدم بابا و رسولن
احسان:خوابید؟
رسول:نه
احسان:ببخشید بیدارش کردم
رسول:فدا سرت
محسن:این آهنگ رو دیگه خوده خوانندهاش گوش نمیده احسان
رسول:😂
احسان:اون گوش نمیده من که میدم
محسن:بله شما با همه فرق داری
احسان:پس چی من تَکَم😌
رسول:داداش مراقب سقف ماشینم باش
احسان:هستم
محسن:حرکت کن آقای تک
احسان:چشم آقا پدر😂
راه افتادم سمت خونه عمه
بابا همون اول کاری ظبط رو خاموش کرد
رسولم علیرضا رو به زور خوابوند
چون خونه عمهاینا نزدیک بود گاز دادم که زودتر برسیم
ولی ای دل قافل گاز دادنم موجب برخورد با دستانداز شد
علیرضا هم که طبق معمول خوابش برده بود بیدار شد و شروع کرد به گریه
محسن:عجول خان دیر برسیم بهتره ها
رسول:جونم بابا هیچی نبود بخواب دورت بگردم
احسان:خب تقصیر من چیه؟ یادم رفت دستانداز هست
محسن:خسته نباشی
علیرضا:😭
محسن:علیرضا خوبه؟
رسول:آره بابا
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
علیرضا رو آروم کردم واسه بار هزارم
ولی خب دیگه خوابش نبرد و تو بغلم کز کرده بود
داشتم به بیرون نگاه میکردم و در مرور خاطرات گذشته ام که یه دفعه چشمم افتاد به یه گل فروشی
رسول:احسان میزنی کنار
احسان:چرا؟
رسول:تو بزن
محسن:چیزی میخوای بابا؟
رسول:دست خالی که نمیتونم بیام باید یه چیزی بگیرم حداقل
احسان:نمیخواد بابا رسول
رسول:چرا میخواد بزن کنار
احسان:خیله خب صبر کن دنده عقب بگیرم
رسول:دستت درد نکنه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن: راه افتادن فعلا😂😂