علیرضا:یه چند وعده هم میتونی روی غذاهای اداره ما و سلف دانشگاه تو حساب باز کرد
حلما:آخ چیمیشد
علیرضا:بنظرم تو نباید میرفتی دندونپزشکی میخوندی..آشپزی بهتر بود...حلما نیمرو که بلدی؟حداقل صبحونه خوب بخوریم
حلما:عزیزم من دستپختم خوبه..فقط نمیتونم هر روز دو وعده درست کنم..حوصلهم نمیگیره..آهان چند بار میتونیم غذا آماده بخوریم
علیرضا:واقعا ممنونم...راستی حلما با مادرت برین لباس عروس ببینید که زودتر مراسم بگیریم دیگه
حلما:یه چی بگم؟
علیرضا:شما دوتا بگو
حلما:میشه عروسی نگیریم
علیرضا:چرا؟..به فکر جیب من نباش پول هست بخدا
حلما:نه..دوست ندارم..عقد که جشن گرفتیم..به جاش بریم جای دیگه
علیرضا:کجا بریم؟
حلما:دوست دارم عروسیمو برم کربلا
چند لحظه خیره نگاهش کردم که چهره مظلومی گرفت و گفت:خواهش میکنم
محکم بغلش کردم و دست کشیدم به موهاش
علیرضا:من قربونت برم الهی..هرجا تو بگی میبرمت،چشم...ولی یه مراسم باید بگیریم چون نمیتونم با عمو مهدی دربیفتم..درضمن تو کلا یه شب تو عمرت داری..نمیخوام ازت بگیرمش
حلما:ممنونم ازت
بوسهای روی موهاش زدم و از بغلم بیرون آوردمش
علیرضا:بیا بریم دیگه حلما داره شب میشه منم باید وسایلمو جمع کنم و یکمم بخوابم..دیشب اصلا نخوابیدم
حلما:بریم خونه ما امشب؟قول میدم زیاد حرف نزنم تا بخوابی
علیرضا:باشه خوشگل خانم خودم
___
بعد از خوردن صبحونه از مامانعطیه خداحافظی کردم و با حلما که دستش قرآن و یه کاسه آب با گل های سرخ که روی آب شناور بود دنبالم اومد
جلوی در برگشتم سمتش و گونهشو بوسیدم
لبخندی زد و قرآن گرفت بالا..چندبار از زیرش رد شدم
علیرضا:من برم دیگه حلماخانم
حلما:برو عزیزم..مراقب خودت باش
علیرضا:تو بیشتر
حلما:بفرمایید
قرآنُ گرفت سمتم که سوالی نگاهش کردم
حلما:مامانم گفت این قرآن بابامه..روز اولِ کاریش مامانم بهش داده و بابام تا آخرین روز کنارش بود..حالا این قرآنُ من میدم بهت
دوباره اون لبخند..اون لبخند قشنگ که این مدت شده بود رفیقم اومد روی لبم..
محکمتر از همیشه بغلش کردم
علیرضا:فدای خانمم بشم الهی..ممنونم..حلما برام خیلی دعا کن،باشه؟
حلما:دعا میکنم همیشه سلامت باشی و بتونی کارتو خیلی خوب انجام بدی..من بهت ایمان دارم که بهترینی....فقط یه خواهش دارم ازت علیرضا
علیرضا:جونم؟
حلما:تا آخرش مراقب علیرضایمن باش..باشه؟
بیشتر فشردمش به خودم و چشمی زیر لب گفتم...چند دقیقه تو بغلم بود که صداش تو گوشم پیچید
حلما:دیرت میشهها عزیزم
بلاخره ازش دل کندم و رفتم سمت ماشینم..آبُ ریخت پشت سرم و برام دست تکون داد
راه افتادم و تو مسیر فقط قرآن میخوندم..همون جمله همیشگی بابا که میگفت قرآن بخون وقتی استرس داری و نگرانی..
بعد از انجام تمام نکات امنیتی رسیدم اداره و رفتم بالا..بهم اتاقمو نشون دادن و رفتم داخل
نگاهی بهش انداختم..یه اتاق بزرگ با میز کنفرانس و تخت و سیستم و کتابخونه
پشت میزم نشستم و دستی بهش کشیدم
قرآنی که حلما داده بود بهم گذاشتم روی میز و خم شدم..بوسهای عمیق بهش زدم تا آرومم کنه
کاغذی از کشو برداشتم و شروع کردم به نوشتن..نامهای به عمو محمدم 《 بسمربالمهدی...سلام عمو محمد،مطمئنم که داری منو میبینی،منو دیدی که شدم مثل تو..دیدی که بلاخره به آرزوم رسیدم..فقط کمکم کن عمو.. کمک کن بتونم همونقدر مثل تو برای بچههام هم برادر باشم هم فرمانده..بتونم به خوبی وظیفهمو انجام بدم تا منم مثل تو و بابا جایزهم بشه شهادت..عمو مثل چندسال پیش که هوامو داشتی،از این به بعد هم داشته باش..علیرضات همون علیرضا کوچولو مونده...اونم فقط برای تو..باش عمو؟بعد از خدا و اهل بیت،امیدم به توعه...دوستت دارم عموی شهیدم...یاعلی》
در زده شد و چند نفر وارد اتاق شدن..به چهرههاشون میخورد کوچیکتر از من باشن..به احترامشون بلند شدم به تکتکشون دست دادم و احوالپرسی کردم و خودمو معرفی کردم
علیرضا:بفرمایید بشینید
پشت میز نشستن و منم اولین پرونده رو باز کردم...
رفتم سمت وال و یه نفس عمیق کشیدم...
علیرضا:خوشحالم میخوام با شما کار کنم..انشاءالله که بتونیم در کنار هم همه پروندههارو به خوبی به پایان برسونیم..
همهشون تایید کردن حرفمو و ابراز خوشحالی کردن..
چشم و بستم و چند تا نفس عمیق کشیدم..طبیعی بود برای شروع کارم استرس داشته باشم...چند لحظه بعد چشم باز کردم و برای توضیح پرونده آماده شدم..
علیرضا:بسم الله الرحمان الرحیم....(:
پایانِ رمانمون(:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
آخرین پ.ن رمانُ شما بگید🙃
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
و تموم شد....
آخرین پارت رمان نعمت الهی رو خوندید..
نمیدونم خوشتون اومد یا نه...
ولی من هیچ پایانیرو قشنگتر از شهادت ندیدم🙃🌻
رمانی که چندساله دارم مینویسم و باهاش زندگی میکنم بلاخره به پایان رسید و از همین حالا یه دلتنگی بزرگ و عمیق توی قلبم کاشت..
من با نعمت الهی نفس کشیدم...خوابیدم...غذا خوردم...تفریح کردم...غصه خوردم..و در کل باهاش توی این چهار سال زندگی کردم
ممنونم از همگی شما که بودید تا اینجا باهام...
کمکم کردید بهتر بنویسم..
بهم اعتماد کردین و همه چیو سپردید به خودم...
وقتی حالم بد بود بودین و حالمو خوب کردین..
وقتی خوشحال بودم با شما این حال خوب بیشتر شد..
از همگی ممنونم....
اگه طی رمان اشکتون رو درآوردم عذر میخوام...
اگه لبخند به لب هاتون آوردم خوشحالم و دعا میکنم این لبخند همیشه روی چهرهتون بمونه🥲❤️
از همسایههای عزیزی که مارو حمایت کردن و بودن و انرژی دادن ممنونم...انشاءالله بتونم که جبران کنم
تکتک نام نمیبرم چون خیلی زیادین...
در کل ممنونم و دمتون گرم🌱
امیدوارم بعد از نعمت الهی کنارم بمونید تا باهم استارت زنگار رو بزنیم...
خیلی دوستدارم..🦋
فکر کنم یه چیزی رو باید توضیح بدم
اول اینکه رسول و محمد توی یه عملیات و توی یه شب شهید شدن که اشاره شد..
و حدود چند ماه بعد از عقد علیرضا و حلما شهید شدن اینم اشاره شد چون علیرضا گفت ۳ سال عقدیم بخاطر شهادت محمد ورسول و... بود دلیلش
محسن قبل از محمد و رسول شهید شده یعنی چند سال پیش
و نکته بعد اینکه حق رسول و محمد از این همه کار و تلاش و خدمت این شهادت و آرامش بود
شهادت یه پایان خوش و قشنگ برای آدمه..از این منظر بهش نگاه کنید بهتره🥲
https://eitaa.com/romanFms/57103
شرمندهام خواهر که اشکتو درآوردم...
حال دلتو بد کردم..
غمگینت کردم..
و امیدوارم بتونم زنگار رو خوب بنویسم تا خوشتون بیاد🙃🥲
ممنونم که بودی و حمایت کردی ازم...(:
https://eitaa.com/injahamechydarhameh/39189
ممنون عزیز که بودی کنارمون و حمایت کردی ازم...
خداکنه بتونم با زنگار از شرمندگیتون دربیام☺️❤️
هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
من دلم میخواست رسول کنار علیرضا می بود
••♥︎••
دوساله که ترکش کرده...اونم وقتی فهمید علیرضا،حلمایی داره که بتونه با غمش کنار بیاد رفت پیش عاطفه💔