مهم حتما بخونید👇🏻
بچههااا
شاید اتفاقی برای کانال بیفته
پس بهتره تو این کانال زیر عضو بشید
چون ممکنه یه آدمی اینجارو فیلتر کنه...پس حتما تو کانال ناشناس عضو بشید تا اگه مشکلی پیش اومد اونجا ادامه بدیم
یا حداقل لینک ذخیره کنید برای خودتون تا گم نکنید یه وقت
https://eitaa.com/The_divineblessiing
حتما عضو بشید اینجا👆🏻👆🏻
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید...
*موقعی که دارن از فرودگاه خارج میشن بیفت دنبالشون
*چرا این آدم که جز دم و دستگاه اوناست باید برای من آشنا باشه؟
*خودتم با پرنده دنبالش کن
*پس کدوم دختر بنده خدا رو لعنت کردی؟
*دود سیگارُ غلیظ از گلوم خارج کردم
پارت طولانی قراره بخونیم آخر شب😉
خب پارت امشب خیلی طولانیههه😁
قرار بود به جایی که میخواستم برسونمش دیدم دیگه خیلی زیاد میشه
ویرایش مونده فقط
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²⁹》 #رسول دوباره شمارهشو گرفت
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...³⁰》
#رسول
مشغول بررسی اسامی افراد پرواز امشب بودم که تماسی از فرهادی به یه نفر دیگه افتاد رو سیستم.. هدفون گذاشتم رو گوشم و یکم صدارو زیاد کردم تا بفهمم چی میگن《فرهادی:خب چه خبر؟...***:مسیر بررسی شد نگران نباش دیگه...فرهادی:موقعی که دارن از فرودگاه خارج میشن بیفت دنبالشون بچه ها کل مسیر رو چک کنن باید مطمئن بشیم که سفید میرسید به مهمونی...***:با مشخصات رفیقش اومده و همینطور یه گریم عالی،خود هومن ببینه نمیشناسه...فرهادی:هومن امشب گفت نمیتونه بیاد،دوستمون با همایون دیدار میکنه...***:پس برای نوشتن قرداد چی؟هومن نمیخواد اون کارای چرتشو ول کنه بیاد؟...فرهادی:به منو تو ربطی نداره، مراقب اوضاع باشید》صدای بوق میومد ولی من درگیر صدای آشنایی بودم که الان خورده بود به گوشم.. چرا این آدم که جز دم و دستگاه اوناست باید برای من آشنا باشه؟...مطمئنم همونی بود که تو گاراژ بود و میگفتم صداش با اینکه گرفته بود ولی برای من آشناست...
چند لحظه چشم بستم تا شاید یادم بیاد این صدا متعلق به کیه ولی هیچی به ذهنم نمیاومد...
زود بلند شدم رفتم سمت اتاق آقامحمد جز خودش هیچکس نبود:اجازه هست؟
سر بلند کرد و با دیدنم اشاره زد برم داخل:خب چیشد؟پیدا کردی؟
رسول:دارم روش کار میکنم آقا...ولی یه چیز مهم هست
محمد:چی؟
رسول:الان فرهادی با یکی تماس گرفت و درباره قرار امشب حرف زدن...فهمیدم قراره بچههاشون کل مسیر رو چک کنن تا سفید باشه درضمن فکر کنم قرار بوده هومن بره سر قرار با مهمونشون ولی خب بههم خورده و همایون میره
محمد:خیلی دقیق دارن کار میکنن....رسول یه تیم بفرست فقط توی فرودگاه تحت نظر داشته باشنشون..خودتم با پرنده دنبالش کن تو مسیر
رسول:چشم حتما
محمد:هیچ راه نفوذی بنظرت نمیرسه؟
رسول:کجا؟
محمد:جایی که قراره با هم حرف بزنن
یکم فکر کردم..قطعا که وقتی سفید بودن مسیر انقدر براشون مهمه،محل صحبتشون چندبرابر امنیتش بالاست
رسول:هیچ راهی نیست برای نفوذ..ولی شاید بشه از راه دور زیرنظر گرفتشون
محمد:فعلا که نمیدونیم قراره کجا برن..پس باید منتظر باشیم ببینیم بعد فرودگاه کجا میرن اونموقع یه فکری میکنیم
رسول:چشم
محمد:برو به کارت برس دیگه
دوباره چشمی گفتم و خواستم برم بیرون ولی با یادآوری موضوعی که از دیروز ذهنمو مشغول کرده برگشتم تو اتاق،دلم میخواست با یکی راجب این دغدغه ذهنیم حرف بزنم..،عمو سوالی نگاهم کرد:چیزی شده؟
خواستم بگم بهش ولی خودمم مطمئن نبودم و خیلی زود پشیمون شدم..الکی خندیدم و گفتم:نه نه هیچی،فعلا
زود اومدم بیرون و چندتا نفس عمیق کشیدم:خدا لعنتت کنه دختر
حامد:کدوم دختر؟
با ترس برگشتم عقب و دیدم بابا با خنده داره نگاهم میکنه و دستاشو پشت کمرش قفل کرده منتظر جواب من بود
حامد:چیه چرا ترسیدی؟یه سوال پرسیدما
اون خنده الکی رو دوباره رو لبم آوردم:هیچی هیچی
حامد:پس کدوم دختر بنده خدا رو لعنت کردی؟
سرمو یکم خاروندم و گفتم:چیزه...اوووم آها با سوژه پرونده بودم،هرچی میگردم چیزی ازش پیدا نمیکنم
مشکوک نگاهم کرد که منم زود ازش خدافظی کردم و رفتم پشت میزم:رسول قشنگ بمیری بابات بیاد تو مراسم هفتمت ایشالا با این همه گندی که میزنی
••••••••••••••••••••••••
#هومن(***)
دود سیگارُ غلیظ از گلوم خارج کردم.نگاهمو برای لحظهای دوختم به ساعت روی دیوار که نشون میداد الان میرسن
در اتاق زده شد و بعد صدای همایون اومد:هومن بیام داخل؟
سیگارمو خاموش کردم:بیا تو
در باز شد همایون با پسر جوونی اومدن داخل
با دست اشاره زدم که بشینن
هومن:این دیگه کیه؟
همایون:همونیه که میخواستی
پشت میزم نشستم و پا روی پا انداختم..سیگار دیگهای روشن کردم که اخم های همایون رفت تو هم..بدون توجه بهش روبه پسره گفتم:خب اسمت چیه؟
ماهان:من ماهان پیریام
هومن:درجهت؟
ماهان:سروان
هومن:خب خوبه..توی این پرونده هم هستی دیگه؟
ماهان:بله هستم
دسته چکمو بیرون آوردم و مبلغی که تو ذهنم بود نوشتم براش..روی میز گذاشتم که همایون برداشت و داد به پسره:این پیش پرداخت کارته..میخوام هر چیزی که از من و گروهم پیدا میکنید بهم گزارش کنی
ماهان:چرا یه دفعه نمیگید نقش نفوذی رو براتون داشته باشم؟
با حرفش نیشخندی زدم و رفتم کنار همایون نشستم:پسر باهوشی هستی خوشم اومد..حواستو جمع میکنی که لو نری، اگه یه زمانی لو رفتی باید سریع از اونجا فرار کنی ولی اگر گرفتار شدی،اسمی از من یا هرکس دیگهای ببری هرجا که باشی هم خودت هم خانوادهتو نابود میکنم
ماهان:فکر نمیکنید در ازای جونم این پول کمه؟
همایون:تو اول خودتو بهمون ثابت کن اونوقت چند برابر اون پول گیرت میاد
ماهان:ولی من دلار میخوام نه ریال
بلند شدم و رفتم سمت پنجره و بازش کردم:کی پروندهرو بعد از کارشناس قبلی گرفته دستش؟
ماهان:سرگردمیثم مولایی...سابقه خوبی داره و بیشتر ماموریت ها هم با سرهنگ مسعود کیهان بودن
با شنیدن اسمش دستم مشت شد..حتی شنیدن اسمش هم باعث بیشتر شدن نفرتم ازش میشد
هومن:با خطی که بهت داده میشه اطلاعاتُ بفرست برامون...لازم نیست زیاد بیای اینجا هر زمانی که لازم شد لوکیشن جدید برات فرستاده میشه
ماهان:بله آقا خیالتون راحت..کارمو خوب و تمیز انجام میدم
برگشتم و دستمو تو هم قفل کردم:۳میلیارد برای پیشپرداخت..ولی اگه کارتو همونجور که من میخوام انجام بدی چند برابر همین با دلار بهت میدم
ماهان:چشم آقا
هومن:خوبه..آدرس خونه این مولایی رو میخوام
ماهان:ندارمش
خیره نگاهش کردم که هولزده گفت:خب چیزه میتونم از پروندهش دربیارم شما خیالتون راحت تا فردا شب براتون میفرستم
هومن:خوبه.. میتونی بری
ماهان:بااجازه
بعد از رفتنش همایون اومد کنارم،پاکت سیگار دستم گرفتم که همایون محکم ازم گرفت:چته تو
همایون:تازه سرفههات خوب شده.. مگه قرار نبود روزی ۳ تا بکشی؟تو الان روزی یه بسته میکشی بسه دیگه
نشستم روی صندلی و از تو کشوی میزم پاکت سیگار دیگهای بیرون آوردم.. گوشه لبم گذاشتم و با فندک یادگاری بابا روشنش کردم
همایون:به خر میگفتم تا الان میفهمید
هومن:خب از دوست عربیمون چهخبر؟رسید بلاخره؟
همایون:تو راهن
هومن:خوبه..برو یه کاری کن محل تحویل محموله ها عوض بشه، همینطور قیمت بکش پایین
همایون:ما که بهش نصف پولو دادیم
هومن:خب دادیم که دادیم.. نصف دیگه رو نمیدیدم
همایون:آخه من الان چطوری...
هومن:همایون انقدر یهچیزُ سختش نکن، اگه مخالفت کرد بیسروصدا کارشو تموم کن
همایون:جانمممم؟مگه الکیه طرفُ بکشم؟
هومن:آره..الکیه
گوشیمو برداشتم و آهنگی رو پلی کردم:از پسره رسام چه خبر؟
همایون:دارو ها دارن تاثیر میزارن کم کم.. دیگه بهشون عادت کرده، سروش میگفت بخاطر این درس و امتحاناتش شبی دوتا میخوره که به نفع ماست
هومن:محمد چطوره؟
همایون:از آرپیجی که جون سالم به دربرده...ولی چرا گفتی که نکشنش؟ بهترین فرصت بود
هومن:محمدُ فقط میخواستم حامد ببینه یکم اذیت بشه من بخندم..وگرنه باهاش کاری ندارم،البته فعلا
همایون:هومن چرا فقط از حامد و پدرش انتقام نمیگیری؟..واجبه این بلایی که داری سر بچههاش...
نذاشتم جملهش تموم بشه،این حرفا حالمو بد میکرد:بسه همایون..مسعود و حامد کل خانواده منو نابود کردن میفهمی؟... پس نمیزارم یه آب خوش از گلوی حامد پایین بره..مسعودُ که کشتم نوبت حامدم میرسه.. هر چیزی که حامد بهش وابسته باشه نابود میکنم.. به بچههاشم رحم نمیکنم چون به من رحم نکردن
همایون:خیله خب ببخشید آروم باش تو اشتباه کردم
سرمو به صندلی تکیه دادم و گوش سپردم به آهنگ..
زیر لب گفتم:دلم میخواد ذره ذره این خانواده رو نابود کنم... که میکنم بلاخره
__________________"♥︎"__________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《بگذار زمان کاری را بکند که خشمِ تو عجلهاش را دارد؛ تقاصِ روزگار دقیقتر است...(:》
پ.ن¹:ای خدااا... رسول فکر کنم استاده گند زدنه🦦
پ.ن²:خب بابا حامد یکم مشکوک شد.../:
پ.ن³:نفوذی تو اداره مبارزهباموادمخدر
پ.ن⁴:دلم میخواد ذره ذره این خانواده رو نابود کنم... که میکنم بلاخره🙃
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
هدایت شده از نعمتالهی/زنگارღ
مهم حتما بخونید👇🏻
بچههااا
شاید اتفاقی برای کانال بیفته
پس بهتره تو این کانال زیر عضو بشید
چون ممکنه یه آدمی اینجارو فیلتر کنه...پس حتما تو کانال ناشناس عضو بشید تا اگه مشکلی پیش اومد اونجا ادامه بدیم
یا حداقل لینک ذخیره کنید برای خودتون تا گم نکنید یه وقت
https://eitaa.com/The_divineblessiing
حتما عضو بشید اینجا👆🏻👆🏻
بچه ها
میشه امشبم پارت نداشته باشیم؟
از ظهر مهمون داریم انقدر شلوغم که نگم براتون...
فردا براتون مینویسم چون پارتی که باید بنویسم یکم مهمه و اگه الان بنویسمش چرت میشه
فردا اگه جای خلوت گیر آوردم میرم و براتون مینویسم
بازم ببخشید بخدا...فامیل تا فهمیدن کنکورم تموم شده انگار از زندان آزاد شدن همش میان خونهمون😕🦦
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید...
*عمو و بابا کنارم وایساده بودن
*دستی به موهاش کشیدم
*یه هفتهس خونه زیاد نمیتونم برم انقدر منو سر قضیه گاراژ توبیخ کردی
*جملهاش با صدای شلیک گلولهای ناقص موند
نوری به جهان زد که جهانیست صفا
در باغِ زمانه باز شد گل، به صفا
آمد که به عالم آرد آرامش و نور
جانم به فدای نامِ پاکِ مصطفی🌻
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁰》 #رسول مشغول بررسی اسامی افر
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...³¹》
#رسول
عمو و بابا کنارم وایساده بودن و من تمام حواسم پی دنبال کردن ماشین سوژه توسط پرنده بود..بچه ها تقریبا با فاصله ۵۰۰ متری دنبالشون بودن و من میگفتم که کدوم سمت برن
ماشین پیچید تو خیابونی و متوقف شد.. پرنده رو زوم کردم یکم تا بفهمم دقیقا کجا ایستادن
رسول:آقامحمد توی این نقطه توقف کردن..چیکار کنم حالا
محمد:لوکیشن اینجارو بفرست برای بچه ها
حامد:حالا مطمئنید اینجا قرارشونِ؟
هدفون از گوشم درآوردم و سریع موقعیت برای سعید فرستادم
محمد:معلوم نیست هنوز هیچی
حامد:خب پس رسول به بچه ها بگو زیاد نزدیک نشن احتمال داره اونجا هم فقط برای اینکه مطمئن باشن سفیدن انتخاب کردن
رسول:چشم آقا
چند دقیقه صبر کردیم،توی این فاصله هیچکس از ماشین پیدا نشده بود
قولنج دستمو شکوندم که دیدم دو نفر از ماشین اومدن پایین
عمو یکم خم شد سمت سیستم:زوم کن رسول
رسول:بیشتراز این نمیشه
محمد:یعنی چی؟..خب پرنده رو ببر پایین
رسول:درخت زیاده ممکنه گیر کنه به شاخهها آقا
نفس کلافهای کشید...اون دونفر در عقبُ برای مهمونشون باز کردن و رفتن داخل ساختمانی
سریع آمار ساختمان های روبه رو درآوردم
حامد:چیکار میکنی رسول؟
رسول:دارم ساختمان روبه رو چک میکنم تا شاید بتونیم از اونجا به صدا و تصویرشون دسترسی داشته باشیم
حامد:خب الان پیدا کردی؟خونه خالی هست؟
رسول:خونه خالی که نیست ولی میشه از پشتبوم رصد کرد
محمد:خیله خب رسول با ون برید مستقر بشید
حامد:ممکنه شک کنن محمد.. با ماشین شخصی برو رسول هر وسایلی هم که میخوای ببر
رسول:چشم فقط قبلش باید به سعید بگم بره چک کنه کدوم طبقه رفتن اونا
محمد:اگه الان سعید به اونجا قطعا بهش شک میکنن رسول نمیشه ریسک کرد... پاشو خودم باهات میام
رسول:چشم آقا
••••••••••••••••••••••
#محمد
توی ماشین که گوشهای از خیابون تاریک و خلوت پارک کرده بودیم نشسته بودیم...سوز هوای پاییزی حتی از شیشه های بسته هم میومد و لرز مینداخت تو وجودمون
دستام محکم دور فرمون پیچید و نگاهم رفت سمت رسول
با دقت تو لبتاپ مشغول بود..موهای فِرش بیشتر از همیشه پیچیده بودن تو هَم..دستی به موهاش کشیدم و سعی کردم پیچکهاشو یکم باز کنم
محمد:یه شونه بزن این بدبختارو
خندهای کرد و دستش که برای لحظهای از روی کیبورد متوقف شده بود شروع به کار کرد:عمو جان انقدر بهم کار میدی یادم میره راجب بدبختیهام فکر کنم چه برسه به شونه زدن
گوشه لبم جمع شدم..از آینه به خیابون نگاهی انداختم و گفتم:جدا از ۴ساعت و نیم خواب اجباری که بهت دادم باید چند دقیقه هم برای شونه کردن موهات وقت بدم؟
رسول:نکه خیلی جوابه این ۴ساعت و نیم... یه هفتهس خونه زیاد نمیتونم برم انقدر منو سر قضیه گاراژ توبیخ کردی
محمد:حقت بود
رسول:عجب
محمد:عجبستان...کارتو بکن زود
بلند خندید و چشمی گفت
مدت کوتاهی که گذشت دوتا دستشو محکم کوبید به هم ایولی گفت
محمد:باز گفتی تو؟
رسول:عمو پیدا کردم... طبقه چهارمن، ساختمان روبه رو نمیشه رفت حتی پشت بوم هم نمیشه چون از طبقه چهارم میتونن ببینن قشنگ،ولی میتونیم بریم ساختمان کناری حتی...
جملهاش با صدای شلیک گلولهای ناقص موند
با تعجب از ماشین پیاده شدم و به اطراف نگاهی انداختم..دونفر تو تاریکی داشتن یه نفرُ دنبال میکردن
رسول هم متعجب کنارم اومد:چیشده؟عمو نکنه لو رفتیم
دعا دعا میکردم بچههای ما سوتی نداده باشن چون کل پرونده میرفت رو هوا
با لمس اسلحه پشت کمرم زدم به شونه رسول و گفتم:بشین تو ماشین و مراقب اوضاع باش..میرم زود برمیگردم
رسول:باش
دویدم سمت صدا و جای احتمالی که فکر میکردم سعید هست
با دیدن ماشینشون سریع نشستم:چه خبره سعید؟ شلیک کار کیبود؟
سعید:آقا از سمت ما نبوده...داوود الان نامحسوس رفت ببینه چه خبره
یکم شیشه رو کشیدم پایین..هنوز شیشه کامل پایین نیومده بود که صدای شلیک دوم، مثل پتک توی فضای سنگی و خلوت خیابون پیچید. صدای نالهی بم مردی که در حال فرار بود، با برخوردش به سطل زباله فلزی کنار خیابون همراه شد. سطل فلز به صدا دراومد و تنش توی اون سکوت کشنده، تا مغز استخونمون رو لرزوند.
دستم رو که روی سلاحم بود، محکم فشردم. قلبم به خاطر وضعیتِ غیرقابلانتظار و احتمالِ لو رفتنِ عملیات، توی سینهام میکوبید.سریع از ماشین با سعید پیاده شدیم..حالا مردمی که تو خیابون بخاطر شنیدن صدا بیرون اومده بودن کار مارو راحت میکرد تا شناسایی نشیم.. چشمهام رو ریز کردم و از پشتِ کاپوتِ ماشین، فضای تاریکِ بین دوتا ساختمون رو رصد کردم. دوتا سایه که سر تا پا مشکی پوشیده بودن،در حال فرار بودن
محمد:سعید مردم متفرق نشن
با چهره متعجبی بخاطر تضاد حرف همیشگیم نگاهم کرد
محمد:قاتی مردم میشیم تا مارو نشناسن..به بچه ها بگو زیاد نزدیک نشن
سعید:چشم
_______________"♥︎"_____________