آنچه در پارت بعد زنگار میخونید...
*عمو و بابا کنارم وایساده بودن
*دستی به موهاش کشیدم
*یه هفتهس خونه زیاد نمیتونم برم انقدر منو سر قضیه گاراژ توبیخ کردی
*جملهاش با صدای شلیک گلولهای ناقص موند
نوری به جهان زد که جهانیست صفا
در باغِ زمانه باز شد گل، به صفا
آمد که به عالم آرد آرامش و نور
جانم به فدای نامِ پاکِ مصطفی🌻
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁰》 #رسول مشغول بررسی اسامی افر
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...³¹》
#رسول
عمو و بابا کنارم وایساده بودن و من تمام حواسم پی دنبال کردن ماشین سوژه توسط پرنده بود..بچه ها تقریبا با فاصله ۵۰۰ متری دنبالشون بودن و من میگفتم که کدوم سمت برن
ماشین پیچید تو خیابونی و متوقف شد.. پرنده رو زوم کردم یکم تا بفهمم دقیقا کجا ایستادن
رسول:آقامحمد توی این نقطه توقف کردن..چیکار کنم حالا
محمد:لوکیشن اینجارو بفرست برای بچه ها
حامد:حالا مطمئنید اینجا قرارشونِ؟
هدفون از گوشم درآوردم و سریع موقعیت برای سعید فرستادم
محمد:معلوم نیست هنوز هیچی
حامد:خب پس رسول به بچه ها بگو زیاد نزدیک نشن احتمال داره اونجا هم فقط برای اینکه مطمئن باشن سفیدن انتخاب کردن
رسول:چشم آقا
چند دقیقه صبر کردیم،توی این فاصله هیچکس از ماشین پیدا نشده بود
قولنج دستمو شکوندم که دیدم دو نفر از ماشین اومدن پایین
عمو یکم خم شد سمت سیستم:زوم کن رسول
رسول:بیشتراز این نمیشه
محمد:یعنی چی؟..خب پرنده رو ببر پایین
رسول:درخت زیاده ممکنه گیر کنه به شاخهها آقا
نفس کلافهای کشید...اون دونفر در عقبُ برای مهمونشون باز کردن و رفتن داخل ساختمانی
سریع آمار ساختمان های روبه رو درآوردم
حامد:چیکار میکنی رسول؟
رسول:دارم ساختمان روبه رو چک میکنم تا شاید بتونیم از اونجا به صدا و تصویرشون دسترسی داشته باشیم
حامد:خب الان پیدا کردی؟خونه خالی هست؟
رسول:خونه خالی که نیست ولی میشه از پشتبوم رصد کرد
محمد:خیله خب رسول با ون برید مستقر بشید
حامد:ممکنه شک کنن محمد.. با ماشین شخصی برو رسول هر وسایلی هم که میخوای ببر
رسول:چشم فقط قبلش باید به سعید بگم بره چک کنه کدوم طبقه رفتن اونا
محمد:اگه الان سعید به اونجا قطعا بهش شک میکنن رسول نمیشه ریسک کرد... پاشو خودم باهات میام
رسول:چشم آقا
••••••••••••••••••••••
#محمد
توی ماشین که گوشهای از خیابون تاریک و خلوت پارک کرده بودیم نشسته بودیم...سوز هوای پاییزی حتی از شیشه های بسته هم میومد و لرز مینداخت تو وجودمون
دستام محکم دور فرمون پیچید و نگاهم رفت سمت رسول
با دقت تو لبتاپ مشغول بود..موهای فِرش بیشتر از همیشه پیچیده بودن تو هَم..دستی به موهاش کشیدم و سعی کردم پیچکهاشو یکم باز کنم
محمد:یه شونه بزن این بدبختارو
خندهای کرد و دستش که برای لحظهای از روی کیبورد متوقف شده بود شروع به کار کرد:عمو جان انقدر بهم کار میدی یادم میره راجب بدبختیهام فکر کنم چه برسه به شونه زدن
گوشه لبم جمع شدم..از آینه به خیابون نگاهی انداختم و گفتم:جدا از ۴ساعت و نیم خواب اجباری که بهت دادم باید چند دقیقه هم برای شونه کردن موهات وقت بدم؟
رسول:نکه خیلی جوابه این ۴ساعت و نیم... یه هفتهس خونه زیاد نمیتونم برم انقدر منو سر قضیه گاراژ توبیخ کردی
محمد:حقت بود
رسول:عجب
محمد:عجبستان...کارتو بکن زود
بلند خندید و چشمی گفت
مدت کوتاهی که گذشت دوتا دستشو محکم کوبید به هم ایولی گفت
محمد:باز گفتی تو؟
رسول:عمو پیدا کردم... طبقه چهارمن، ساختمان روبه رو نمیشه رفت حتی پشت بوم هم نمیشه چون از طبقه چهارم میتونن ببینن قشنگ،ولی میتونیم بریم ساختمان کناری حتی...
جملهاش با صدای شلیک گلولهای ناقص موند
با تعجب از ماشین پیاده شدم و به اطراف نگاهی انداختم..دونفر تو تاریکی داشتن یه نفرُ دنبال میکردن
رسول هم متعجب کنارم اومد:چیشده؟عمو نکنه لو رفتیم
دعا دعا میکردم بچههای ما سوتی نداده باشن چون کل پرونده میرفت رو هوا
با لمس اسلحه پشت کمرم زدم به شونه رسول و گفتم:بشین تو ماشین و مراقب اوضاع باش..میرم زود برمیگردم
رسول:باش
دویدم سمت صدا و جای احتمالی که فکر میکردم سعید هست
با دیدن ماشینشون سریع نشستم:چه خبره سعید؟ شلیک کار کیبود؟
سعید:آقا از سمت ما نبوده...داوود الان نامحسوس رفت ببینه چه خبره
یکم شیشه رو کشیدم پایین..هنوز شیشه کامل پایین نیومده بود که صدای شلیک دوم، مثل پتک توی فضای سنگی و خلوت خیابون پیچید. صدای نالهی بم مردی که در حال فرار بود، با برخوردش به سطل زباله فلزی کنار خیابون همراه شد. سطل فلز به صدا دراومد و تنش توی اون سکوت کشنده، تا مغز استخونمون رو لرزوند.
دستم رو که روی سلاحم بود، محکم فشردم. قلبم به خاطر وضعیتِ غیرقابلانتظار و احتمالِ لو رفتنِ عملیات، توی سینهام میکوبید.سریع از ماشین با سعید پیاده شدیم..حالا مردمی که تو خیابون بخاطر شنیدن صدا بیرون اومده بودن کار مارو راحت میکرد تا شناسایی نشیم.. چشمهام رو ریز کردم و از پشتِ کاپوتِ ماشین، فضای تاریکِ بین دوتا ساختمون رو رصد کردم. دوتا سایه که سر تا پا مشکی پوشیده بودن،در حال فرار بودن
محمد:سعید مردم متفرق نشن
با چهره متعجبی بخاطر تضاد حرف همیشگیم نگاهم کرد
محمد:قاتی مردم میشیم تا مارو نشناسن..به بچه ها بگو زیاد نزدیک نشن
سعید:چشم
_______________"♥︎"_____________
پارتنوشنگاهتون...💞
《از پرونده میترسم ...(:》
پ.ن¹:بچه هنوز درد توبیخ گاراژ روشه😂
پ.ن²:موی فر رسول....
پ.ن³:نفهمیدید چیشد؟درک میکنم چون خودمم نفهمیدم😶
پ.ن⁴:ازدحام مردم یه جا جواب داد😁
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
سلام بچه ها
خوبین؟
ببخشید این دوروز یه مشکلی برام پیش اومده بود که اصلا نتونستم بیام...شرمنده
تا آخر شب پارت به دستتون میرسونم انشاءالله
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³¹》 #رسول عمو و بابا کنارم وای
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...³²》
#محمد
بین جمعیتی که یه عده داشتن به اون مرد کمک میکردن و عدهای داشتن راجب اتفاق حرف میزدن و هرکی تحلیل خودشو میگفت و بعضیهام از هیچ و پوچ فیلم میگرفتن..سعی میکردم تو دید نباشم زیاد و اطراف چک کنم، قضیه خیلی مشکوک بود باید هویت دونفری که فرار کردن و همین آدمی که تیر خورده رو میفهمیدیم
گوشیمو درآوردم و برای سعید نوشتم "برگردید اداره شما زود"
چند دقیقه که گذشت نگاهمو دادم سمت ماشینشون که سوار شدن و رفتن
خواستم برم سمت ماشین خودم که دیدم یه ماشین شخصی اومد و کنار جمعیتِ دُور اون فرد ایستاد..گفت آمبولانس دیر میرسه پس خودمون ببریمش بیمارستان تا از خونریزی زیاد نمیره...قبل سوار شدن مرد چهرهشو دیدم آثار درد زیاد رو صورتش و رنگش پریده نبود..قاعدتا از کسی که تیر خورده و چند دقیقه شدید ازش خون رفته باید یکم رنگش به سفیدی میزد ولی این اینجوری نبود..
شماره پلاک ماشین حفظ کردم وبعد رفتم پیش رسول که جلوی ماشین منتظر بود
رسول:چیشد آقا
محمد:بشین میگم بهت..اول بریم اداره
رسول:پس سوژه چی؟
محمد:مهم نیست دیگه بشین رسول
نشستیم تو ماشین و راه افتادم سمت اداره
••••••••••••••••••••
#هومن
کتابی که روی میز بود برداشتم و محکم پرت کردم سمتش..از عصبانیت شقیقههام نبض میزد و قلبم محکم خودشو به قفسه سینهم میکوبید:گند زدی..احمق من میخواستم اونارو شناسایی کنم
همایون سمتم اومد و دست گذاشت رو شونهم:آروم باش هومن چته؟تقصیر بچه ها نبود و کارشونو خوب انجام دادن...حتی یکیشون هم دیدیم که سریع اومد سمت بچه ها ولی خب قیافهش نتونستیم ببینیم خوب..
فرهادی:بله آقا..فقط یکم قدش کوتاه و لاغر اندام بود،تو تاریکی گوشهای وایساده بود بعد اینکه چند نفر اومدن اون رفت نشد دقیق ببینیم
هومن:خب این به چه درد من میخوره الان؟..بهتون گفتم مراقب باشید بعد انگار نه انگار
فرهادی:آقا ما از کجا میدونستیم مردم یهو میریزن اونجا..فکر اینجاشو نکرده بودیم
همایون:برو بیرون تو بعدا حرف میزنیم
نشستم رو صندلی و سیگاری گوشه لبم گذاشتم
هومن:مهمونمون چیکار کرد؟
همایون:از در پشتی ساختمان بردیمش محل قرار اونجا حرفامونُ زدیم
پُک عمیقی کشیدم و بعد جلوی سرفهمو گرفتم تا همایون دوباره نره رو اعصابم
هومن:خب چیشد؟قبول کرد؟
همایون:گفت محمولهها تو خارج از کشور تحویل داده میشه..فقط در این صورت از بقیه پولش میگذره
هومن:چه زودم قبول کرد....کارشو تموم کن
همایون:میفهمی چیمیگی هومن؟یارو که موافقت کرده نصف پولو نگیره..سختی کار اینه باید بریم اونور مرز اونم که راحت میشه از مرز رد کرد پس دردت چیه تو؟
بلند شدم و پنجره رو باز کردم...هوای سرد که به صورت داغم خورد یکم تونستم آروم شدنُ مزه کنم:فکر کردی چرا گفتم خودش بیاد ایران؟..چرا گفتم نصف پولُ نمیدم؟همین الان میتونم نقد پولشو بدم و بره رد کارش
همایون:خب بده..هومن این بمیره شر میشه برامون، توی ایرانه.. هنوز دوساعت نیست پا گذاشته اینجا بعد بکشیم؟به همین راحتی
دوباره برگشتم پشت میز نشستم از کشو بسته مواد دراوردم گذاشتم رو میز
هومن:ببینش
بسته برداشت و بو کرد:این چیه؟
هومن:بسته های تقلبی مواد..فکر کردن خرم که نفهمم، جوری ادبش میکنم تا دیگه کسی جرعت نکنه منو دور بزنه
همایون:از کجا فهمیدی؟
هومن:یکی از کارگرهاش برام کار میکنه..اون فرستاد برام..برای همین خواستم خودش بیاد ایران تا تکلیف روشن کنم
همایون:خب پس خودم پیگیری میکنم این قضیهرو تو نمیخواد کاری کنی
کامل تکیه دادم به صندلی و گفتم
هومن:پلیس اومد؟
همایون:میخواستی نیاد؟این چه فکر احمقانهای بود تو کردی آخه..شلیک تو محل عمومی؟اونم بدون صدا خفهکن؟
هومن:کارای پلیس و پرونده رو بگو ماهان یه جوری این قضیه رو درست کنه...بعدم خب تنها راهی که به ذهنم رسید همین بود..من از کجا باید میدونستم مردم مثل ایل مغول میریزن اونجا... گفتم مأمورا میان ما میتونیم راحت شناساییشون کنیم
همایون:اگه کسی بخواد بیاد ماهان میگه..تو نگران این مورد نباش و حساسیت به خرج نده..فقط اداره مبارزهباموادمخدر دنبال ماست که خیالمون با بودن ماهان راحته
هومن:امیدوارم گند نزنه فقط پسره
همایون:نگران نباش..وقتی با خانوادهش میشه ترسوندش پس کارشو خوب و تمیز انجام میده
هومن:دیگه پس کارا به عهده خودت...یه مدت میخوام تو حال خودم باشم
همایون:مراقب خودت باش پس..خوشبگذره بهت
هومن:میدونی که نمیگذره..ولی بازم بهتر از هیچه
همایون:درک میکنم چه موقعیتی داری..ولی بلاخره تموم میشه
هومن:منتظر اون روزم...
همایون:اگه کارتو تو ایران انجام دادی میخوای بعدش چیکار کنی؟
هومن:فکر نکردم
همایون:نمیخوای فکر کنی بهش؟
هومن:الان فقط مغزم نقشه عذاب اون خانواده رو میکشه..وقتی راحت شدم بهش فکر میکنم
_______________" ♥︎ ︎"_______________
پارتنوشنگاهتون...💞
《قضیه رو فهمیدید؟گنگ نبود براتون؟...(:》
پ.ن¹:خداروشکر محمد بچه باهوشه زود فهمید...
پ.ن²:داوودُ یه کوچولو شناختن..هعی /:
پ.ن³:ازدحام مردم به درد خورد اینجا
پ.ن⁴:فقط به فکر نابود کردن و عذاب دادن اون خانوادهام
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³²》 #محمد بین جمعیتی که یه عده
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...³³》
#محمد
برای بار چندم بود که عرض اتاقُ راه میرفتم نمیدونم...حتی بار چندم بود که رسول و حامد یه سوال تکراری رو ازم میپرسیدن هم نمیدونستم
حامد:محمد خستهم کردی..حرفکه نمیزنی لااقل بشین سرم گیج رفت
تا خواستم حرفی بزنم همون لحظه در باز شد علی و سعید اومدن داخل
محمد:خب چیشد علی؟
برگهای سمت گرفت و گفت:آقا حدستون درست بوده...هیچ کدوم از بیمارستانهای اون منطقه بیماری که تیر خورده باشه رو گزارش نکردن..من حتی بیشتر بیمارستانهای تهران رو هم چک کردم،ولی اون فرد نرفته بیمارستان
حامد:یعنی چی نرفته بیمارستان؟..شما که گفتید یه ماشین شخصی اومد و گفت میخواد ببرتش بیمارستان پس حتما برده دیگه
علی:همینو بررسی کردیم..نبرده
محمد:رسول برو بشین پشت سیستم تا صبح چشم از دوربین های اون محل برنمیداری...سعید توهم شماره پلاکی که بهت میدم رو بررسی کن ببین برای کیه...حامد هست امشب راستی؟
علی:بله یه سری کار داشت گفت میمونه
محمد:خیله خب بگو نیم ساعت دیگه میام تا چهرهنگاری کنه
رسول:مگه چهرهشونُ دیدید؟
محمد:آره هم اونی که تیر خورده بود هم راننده
علی:اینجوری زود میشه پیداش کرد آقا..میرم به حامد بگم پس،بااجازه
علی و سعید رفتن بیرون،رو صندلی نشستم که نگاهم افتاد به رسول
محمد:تو چرا هنوز اینجایی؟
خنگ بهم نگاه کرد و بعد به حامد..
رسول:پس کجا باشم؟
محمد:چرا چند وقته گراییت اومده پایین رسول..حواست سرجاشه این مدت؟
سرشو خاروند و خندید:آها دوربین ها..ببخشید یادم رفت،الان میرم..بااجازه
حامد:خسته نباشی بابا
لبخندی به حامد زد و رفت..از پارچ رو میز یه لیوان آب ریختم برای خودم:بزار یه دقیقه کار کنه بعد خسته بشه و تو بگی بهش خسته نباشید
چشم غرهای حوالهام کرد و نشست
محمد:حامد چرا رسول چند وقته حواسش سر جاش نیست؟
حامد:نمیدونم..ازش پرسیدم صبح جواب سربالا داد که خوبم و هیچیم نیست،میگفت از خستگیِ
محمد:نه از کار و خستگی نیست...باید باهاش حرف بزنم بعدا
حامد:کاراگاه بازیت تموم شد گزارش کاملشو برام بیار حتما
به حرفش خندیدم و پرویی زیر لب گفتم
حامد:یکم استراحت کن محمد...
سر تکون دادم و رفت بیرون
خسته بودم و بیخوابی دیشبم شده بودن وزنه روی پلکهای نیمهبازم..
گوشیمو برای نیم ساعت دیگه زنگ گذاشتم که تا اونموقع بتونم یکم بخوابم
•••••••••••••••••
#رسام
چراغ مطالعه رو روشن کردم و گوشهای نشستم..کتاب و جزوههامو گذاشتم رو میز کوچیک و برگشتم تا مطمئن بشم حمید و رضا خوابن...
از کوله پشتیم بسته قرص هارو درآوردم.. فردا امتحان ریاضی داشتم و هیچی هم تو این دو روزِ فرجه نتونسته بودم تمرین کنم.. دوتا از قرص هارو انداختم تو آب، داشت تموم میشد و فقط یکی ازش داشتم..باید اون یکی بسته رو باز میکردم
لیوان سر کشیدم و چندتا نفس عمیق مهمون ریهم کردم...هیچی به اندازه بدن درد و سرگیجه اذیتم نمیکرد،آخه نمیفهمم دقیقا موقع امتحانا باید من مریض میشدم آخه
با خوردن قرصا انگار جونی که چند روزه ولم کرده دوباره اومد و پخش شد تو بدنم...خداروشکر میکردم بابت پیدا کردن این قرصها، میتونستم راحت شبها بدون خوابآلودگی درس بخونم و به هدفم برسم، همین برام مهم بود.مهمتر از هرچیزی
خودکار دست گرفتم و مشغول شدم
نمیدونم ساعت چند بود که با بدن درد شدیدی مواجه شدم..همونجا دراز کشیدم و آروم دست راستمو با دست چپ که بزور حرکت میکرد ماساژ دادم
این مدت فکر کنم انقدر قرص های مسکن خورده بودم که این قرص انرژیزا هم زیاد تاثیر نداشت: یکم ازت تعریف کردما پرو شدی رفت
نگاهم ساعت روی دیوار رو شکار کرد و با دیدن عقربه های ساعت که نشون میداد الان ۴ونیم صبحِ واقعا هنگ کردم... یعنی ۳ساعت بکوب داشتم ریاضی تمرین میکردم؟
ساعت ۸ امتحان داشتم پس میتونستم یکی دوساعت بخوابم تا استاد شریعتی باز از چشمای سرخم نفهمه بیدار موندم
____________________" ♥︎ " ____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《میشه پارت کوتاه امشبُ پذیرا باشید؟...(:》
پ.ن¹:خب بچه ها تا حدودی از نقشه هومن باخبر شدن..
پ.ن²:رسول همیشه باید پیش محمد ورژن خنگ خودشو نشون بده/:
پ.ن³:رسام بمیری الهی که حرصم میدی🩴
پ.ن⁴:دلم میخواد استاد شریعتی یدونه از طرف من بخوابونه تو گوشش
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
بچه ها سلام
پارت آمادهست فقط باید از چت جی پی تی یه چیزو بپرسم راجب پارت ولی قات زده نمیاره...
درگیر یه جملهشم.
تا ظهر میفرستم پارتو حتی اگه نماز صبح درست شد اون موقع میفرستم براتون
ببخشید دیگه