هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
بچهها پارت یکم سخته نوشتنش
فردا بهتون میدم چون باید سر یه موضوعی از رمان مطمئن بشم...
بچه ها سلام...
کمک کنید لطفا سر یه موضوعی که دوروزه درگیرشم...
توی پارت بعدی که باید تایپ کنم قراره یه چیزی بشه...
حالا بهم فقط بگید که دوست دارید از گذشته یعنی دوران جنگ دفاع مقدس و قبلتر از اون راجب بابای حامد بنویسم اینجوری شخصیت های جدیدی میان و داستان رو متوجه میشید
یا اینکه این اتفاقات قدیمی رو از زبون *** توی رمان بیارم که داره تعریف میکنه...
شما بگید چیکار کنم؟؟؟
راسته شو بخواید من با هردو موافقم...
یعنی میگم اولی خوبه چون همه چیو متوجه میشید(البته که جوری نمینویسم از اصل رمان باخبر بشید)و شاید مجبور باشیم چند پارت از گذشته بخونیم
یا اینکه مثلا هی بریم گذشته و بیایم آینده
ولی اولی میگم شما حوصلهتون نمیگیره و خسته میشید
برایدومی خوبهها ولی خیلی گنگی داره
مگر اینکه جوری بنویسم که خلاصه پارت های گذشته بشه اینجوری هم اذیت نمیشید
حالا دیگه خودتون بگید...من الان که فکر میکنم هی بریم گذشته و بیایم آینده خوبه
ولی نظر شما برام اولویت داره
نعمتالهی/زنگارღ
راسته شو بخواید من با هردو موافقم... یعنی میگم اولی خوبه چون همه چیو متوجه میشید(البته که جوری نمینو
واقعا هیچکدومتون هیچ نظری راجب پیامم ندارید؟؟
کاری که مد نظر خودمه انجام بدم؟
بعد ایراد نگیرید ازما
خب بچه ها ممنونم که گفتید بیش از ۲۰ تا پیام راجب پیامم داده بودید دیگه نمیزارم تو کانال ناشناس وقت میگیره واقعا..
من به نظرتون احترام میزارم
بیشترتون گفته بودید حوصله گذشته رو ندارید ولی از قضیه هم میخواید سر دربیارید
و گفته بودید نظر خودم...
پس چند پارت مجبوریم از گذشته بخونیم که هی میایم آینده هی میریم گذشته...
دمتون گرم 😉
برم تایپ کنم دیگع تازه
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁷》 #حامد به ساعتم که ۳ بعدازظه
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...³⁸》
#محمد
با یه تیکه آهن که تو حیاط افتاده بود قفل شکستم و کشو روباز کردم.. کلی کاغذ و پاکت سیگار قدیمی بود
دونه دونه کاغذ هارو چک کردم که دیدم ته کشو یه آلبوم هست..زود برداشتم و بازش کردم...چند ورق اولش خالی بود و وسطاش چندتا عکس بود
عکس یه زن و مرد...عکسه خیلی کهنه بود وکیفیت نداشتن عکس هم معضل بود
مردی که تو عکس بود رو گردن و دستاش خالکوبی داشت و یقه لباس تا سینهاش باز بود... خانمه هم موهاش باز بود و فقط یه کلاه شبیه کلاههای پهلوی گذاشته بود..پشت عکسُ نگاه کردم که تاریخ داشت به همراه یه جمله،(۱۳۵۲..خونه قشنگهمون، هنگام خبر پدر و مادر شدنمون)
به قسمتی کوچیکی از خونه که شده بود پیشزمینه عکس نگاه کردم و بعد به جایجای این خونه..باید مطمئن میشدم که اینجاست یا نه
داخل اتاقی که حامد بود رفتم و بنظرم شبیهترین جای به این خونهتو عکس همینجا بود... کنار رختخوابهای چیده شده کنار هم و بالای دیوار هم یه طاقچه کوچیک که عکس های تار و مبهمی وجود داشت...یه گلدون که داخلش گلهای مصنوعی زرد رنگ و رادیو بود
حامد:چیزی پیدا کردی؟
بدون جواب دادن به سوالش رفتم گوشهاتاق که یه شاخه از همون گلِ زرد رنگ بود..پس حتما عکس اینجا گرفته شده
دستی به شونهم نشست که برگشتم
حامد:چیزی پیدا کردی؟
عکسُ گرفتم سمتش:اینارو میشناسی
یکم نگاه کرد و گفت:نه..زیاد چهرهشون مشخص نیست واقعا یکم کم کیفیتِ
محمد:ببخشید دیگه چه انتظاری داشتی؟این عکس سال ۵۲ توی همین خونه گرفته شده
حامد:خب الان که چی؟
محمد:دو دیقه مغزتو به کار بگیر حامد توروخدا...تو چیزی پیدا نکردی؟
حامد:نه همه جارو دیدم..راستی توی حیاط یه انبار هست بریم اونجام بگردیم؟.فقط آشپزخونه و سرویس و حموم ندیدیم که اونم فکر نکنم چیزای مهم بزارن اونجا
محمد:خیله خب بریم اونجا هم بگردیم بعد اگه چیزی پیدا نشد دوباره باید همه جارو بگردیم
حامد:خیله خب بریم
•••••••••••••••••••
#حامد
در با صدای بدی باز شد..فضای انبار تاریک بود و بوی رطوبت میداد
نور گوشیهامونو روشن کردیم..انبار از خونه بدتر بود، کلی تار عنکبوت و جَکو جونور داشت..با کلی وسایل که وسط ریخته شده بود
محمد زود رفت سمتی شروع کرد به گشتن..منم به تبعیت ازش قسمتی که پر بود از کارتون های خالی و پر گشتم
اکسیژن واقعا کم بود و سختی تنفس حس میشد..توی چندتا کارتونُ دیدم که هیچی جز وسایل خونه و شیشه های خالی مشروب نبود
یه کارتون بزرگ گوشهای بود که بازش کردم ولی اونجا یه چیزی شبیه گاوصندوق بود..
حامد:محمد محمد بیا اینجا
زود کنارم قرار گرفت و سریعتر از واکنش من کارتون برداشت..نشست جلو گاوصندوق و با سیم های نازک که رو زمین پر بود،باز کرد
محمد:خداکنه یه چیزی اینجا باشه دیگه
حامد:انشاءالله..میتونی باز کنی حالا؟
قبل از گرفتن جوابم درو باز کردُ چشمکی حوالهام کرد
توش هیچی نبود جز یه سررسید که روش برگه بود
محمد اول با تعجب بهم نگاه کرد و بعد اون سررسید برداشت...قبل از اینکه محمد کاغذ برداره خودم برداشتم و بازش کردم.. دستخط بابا بود
حامد:این نامه باباست
محمد:خیله خب بخون ببینیم چی گفته
سر تکون دادم و سعی کردم صدایی که میلرزید کنترل کنم 《 سلام حامد جان..امیدوارم که حالت خوب باشه و باباتو بخاطر این همه گیجی و ابهام و معمایی تو ذهنت ساختم ببخشی..حامد جان وقتی این نامه رو میخونی من شاید هفت کفن پوسوندم. پسرم برای رسیدن به تک تک سوال های ذهنت این سررسیدُ از اول با دقت بخون... اینجا من تمام زندگی پرچالش خودمو نوشتم..میدونم با خوندن این زندگینامه از دستم ناراحت میشی ولی باید بفهمی از گذشته..از گذشته بخون و آینده رو درست کن..
حامد جان لطفا تا وقتی کلشُ نخوندی به کسی راجبش هیچی نگو...
آخر اون سررسید هم وصیتنامه خودمو نوشتم..فقط حق نداری تا وقتی کل این سررسید نخوندی بری صفحه آخر
دوستدارم پسرم...
یاعلی》
با تموم شدن خط آخر نامه یه گنگی بزرگ تو ذهنم ایجاد شد...یه سوال که چیشد الان؟بابا چی نوشته بود؟
مغزم واقعا نمیتونست نامه رو تحلیل کنه...زود سررسید گرفتم خواستم بر خلاف خواسته بابا برم صفحه آخر که محمد از دستم کشید
محمد:چیکار داره میکنی؟...وقتی عمو میگه کلش بخون باید انجامش بدی حامد... میدونم سخته و دیگه نمیتونی تحمل کنی ولی باید انجام بدی
حامد:من نمیفهمم این وضعیتمُ محمد... چرا بابا داره این کارو باهام میکنه؟ به کجا میرسم با خوندن این سررسید آخه
محمد:به چیزای مهم که عمو شاید فقط خبر داشته...بخون حامد، به رسولم هیچی نگو..نزار رسول و حمید که تو خونهن از این سررسید بویی ببرن.. حتی اگه خواستی به منم چیزی راجب چیزایی که تو اون سررسید نوشته شده نگو
حامد:به تو نگم دق میکنم
محمد:خدانکنه.حالا بیا بریم
______________________" ♥︎ "________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 از گذشته بخون و آینده رو درست کن/:...(:》
پ.ن¹:یه عکس قدیمی....
پ.ن²:نامهی مسعود به حامد...
پ.ن³:واقعا خداروشکر میکنم محمد با حامد رفت🦦
پ.ن⁴:صفحهآخرسررسید....
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
یه نکته رو بگم بهتون...
من چندبار هم قبلتر گفته بودم...
لازم دونستم الانم دوباره بگم...
من راضی نیستم راستش از رمانم کپی یا ایدهبرداری بشه...
شاید الان نفهمم ولی اون دنیایی هم هست..
و یه نکته دیگه.. نوع دیالوگ نوشتم دیدم که تو بعضی رمانها هست..جوری که گفتم اینا حتما رمان منو میخونن
چون دیالوگ و نوع نوشتن اون دیالوگ دقیقا شبیه من نوشته شده بود و نمیبخشم..مخصوصا رمان زنگارُ
بدون عضویت هم جز اون چند نفری که ازم اجازه گرفتن راضی نیستم...
پسلطفا رعایت کنید
خوشم نمیاد رمانی میخونم ببینم عه این که شبیه مال منه
دیدم که میگم اميدوارم رعایت کنید
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁸》 #محمد با یه تیکه آهن که تو
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...³⁹》
#رسول
بچه ها بازم طبق معمول کارشون تموم شده بود و دور میزم جمع شده بودن..نامردا اون کیک و شیرکاکائویی که عمو دیشب برام خریده بود خورده بودن ولی خب مجبورشون کردم برن برام بخرن... الانم جریمههاشونو گرفته بودن و داشتیم دور هم میخوردیم و کیف میکردیم..البته که چشم عمو رو دور دیده بودیم وگرنه در کسری از ثانیه میاومد و این گروه جمع شده دور میز منحل میکرد
سعید:راستی رسول پس آقامحمد و آقاحامد کجان؟
رسول:نمیدونم..گفتن میریم بیرون زود میایم..زودشون شده ۳ساعت
فرشید:بچه ها بنظرم یه روز همگی مرخصی بگیریم بریم یه قبرستونی
ب حرفش خندیدم و با مشت آروم زدم به بازوش:چرا اروم حرفتو شروع کردی خشن تموم کردی؟
فرشید:خب واقعا هیچجایی نمیتونیم بریم ما همش کارُ بهانه میکنید
داوود:بزار آخر هفته مامان و بابام میخوان برن روستامون..بیاید اونجا دور هم باشیم
گوشیم زنگ خورد و با دیدن اسمش هول کرده بلند شدم و بدو رفتم بالا تو اتاق بابا تا بچه ها بازم با حرفام سوژهم نکنن
صدامو صاف کردم و بعد تماسُ:سلام
ساحل:سلام..خوبین
رسول:خیلی ممنونم..شما خوبین
ساحل:شکر...بد موقع زنگ زدم؟
نشستم پشت میز بابا و با انگشتم رو میز آروم ضربه زدم:نه بابا بفرمایید
ساحل:راستش زنگ زدم هم برای عذرخواهی هم برای اینکه..
پریدم وسط حرفش و پرسیدم:عذرخواهی برای چی؟
ساحل:برای دیر شدن طلبتون...اگه میشه شماره کارت بدین بهم،من پولو واریز کنم براتون
رسول:چه عجلهایِ آخه..نیازی نیست بمونه
ساحل:نه دیگه..ممنونم ازتون تا همینجا هم کلی منو شرمنده کردین
رسول:وظیفه بود
ساحل:میشه شماره کارتُ بفرستید؟
رسول:عه چیزه اگه موافق باشید یه جا قرار بزاریم اونجا من شماره کارت بدم خدمتتون
ساحل:برای دادن یه شماره بریم بیرون؟
محکم کوبیدم رو پیشونیم و با خنده گفتم:نه نه چیزه..یه کاری هم باهاتون دارم، اگه بشه همدیگرُ ببینیم
ساحل:ایرادی نداره میام..فقط کجا؟
رسول:آدرسُ براتون میفرستم به اضافه ساعت و روزش
ساحل:باشه ممنونم..اگه امری نیست من برم؟
رسول:نه نه..مزاحمتون نمیشم..خدانگهدار
ساحل:خدافظ
•••••••••••••••••
#حامد
شب. ساعت ۲۰
شیشه رو تا ته کشیدم پایین تا یکم هوا بخوره به سرم..سردردی که داشتم با چیزایی که پیدا کرده بودیم بدتر شده بود و الانم سردی هوا داشت به سردردم اضافه میکرد ولی دلم میخواست باد بخوره به صورتم...
دیدم دست محمد داره میره که شیشه رو بکشه بالا زود گفتم:بزار یکم پایین باشه محمد حالم خوب نیست
کلافه نفسشو داد بیرون و گفت:نمیبینی بخاری ماشین روشنه..بعد شیشه میکشی پایین؟..سرما میخوری
حامد:بخاری خاموش کن..میخوام هوای خنک بخوره به صورتم یکم
محمد:از دست تو..مریض بشی من میدونم و تو
حامد:منم توبیخ میکنی؟
محمد:بله پس چی فکر کردی...من تو کار، بزرگ و کوچیک نمیشناسم هرکی کار اشتباهی انجام بده من توبیخش میکنم
حامد:پروفسور من اگه مریض بشم چه ربطی به اداره و کاراش داره که توبیخم کنی؟
محمد:به عنوان داداشت که میتونم...بعدم منم مثل اون فرفری بلدم یه جوری ربطش بدم
حامد:از دست تو
یه دقیقه خداروشکر محمد اجازه داد که تو ماشین سکوت همهکاره بشه ولی متاسفانه نذاشت طولانی باشه
محمد:ببند حامد یخ کردم...خودت به جهنم من مریض میشم
شیشه رو دادم بالا و تازه متوجه سرمای تو جونم شدم
حامد:خب حالا
چراغ ماشین روشن کردم و سررسید دست گرفتم...باید از امشب میخوندمش..باید زودتر میفهمیدم چه شده که من بیخبرم ازش..بالای صفحه تاریخ بود...۱۳۵۰
《 مثل همیشه صبح بعد از بیدار شدنم با مامان و بابام بحث شد...》
•••••••••••••••••••••
#گذشته..
#مسعود
از خونه زدم بیرون که دوباره چشمم بهش خورد...به کسی که این مدت دلمو باخته بودم بهش
با دیدنم لبخندی زد که شد آب روی اون آتیشِ جونم که سر صبح بخاطر یه سری رسم و رسوم چرت افتاده بود به قلبم و ولم نمیکرد..
هر سری که بهم یادآوری میکردن باید بریم از روستای خودمون با دخترِ بزرگ روستا ازدواج کنم عصبی میشدم و چهره فرشتهای میاومد جلو چشمم که عاشقش شده بودم..
یک سالی میشد همدیگرُ دوست داشتیم ولی بخاطر مخالفت پدر و مادرمون حق نداشتیم باهم ازدواج کنیم
سوار موتورم شدم و براش دست تکون دادم...زود جلو پاش ترمز زدم:سلام فرشته خانم..بفرمایید برسونمتون
فرشته:سلام..زشته بخدا آقا مسعود..یکی میبینه بدبخت میشیم
مسعود:غلط کرده کسی بره چوغولی مارو بکنه...خودم حسابشو میرسم
فرشته:یکم دست از این غیرتی بازی و دعواهات کم کنی شاید خانوادهها راضی بشن
مسعود:اون ننه بابایی که منو تو داریما بخدا خودمو با آب زمزم غسل هم بدم کوتاه نمیان
فرشته:خب یکم حق بده..خونه داری؟ کار داری؟..تحصیلات داری؟..هیچی نداری خب
مسعود:عشق و عاشقی که بلدم..بس نیست؟
فرشته:برای خانواده من نه...ببین من با دوستم باید بریم جایی دیرم شده..مسعود توروخدا خودتو درست کن.. دست از سیگارم بکش میدونی که خط قرمز بابامه
مسعود:ای بابا..سیگارم محروم میکنه بابات که..اَه
فرشته:فعلا
فقط سر تکون دادم و رفت..
اون زمان یه محله بودُ یه مسعود..مسعودی که همهچی از دستش برمیاومد.. یه روز دعوا نمیکردم انگار بدنم درد میگرفت.. دعوا شده بود برام مواد
برای خودم الکی دعوا راه مینداختم و با دوستم منصور کلی کتک میزدیم و هم میخوردیم
زندان شده بود برامون پاتوق و همه ما دوتارو میشناختن دیگه
از زندگی یکنواخت و تکراری خسته بودم..اینکه هر روز اول صبحمو با خانواده دعوا کنم و بعد بزنم بیرون برای ولگردی تو خیابون آزارم میداد ولی عادت کرده بودم و ترکش برام بیشتر سخت بود تا انجامش..
تازگیا منصور گیر داده بود که بریم خونه یکی از این کلهگنده ها برای دزدی...میگفت اینا از ما میدزدن پس مالشون حقماست و با این حرفا خرم میکردم...
بالاخره پا گذاشتیم تواون خونه برای اولین دزدی، ولی موقع خروجمون لو رفتیم...
منو مردم گرفتن ولی منصور فرار کرد و حتی به پشتشم نگاه نکرد که من چیشدم
اونروز کلی از مردم اون محل کتک خوردم کلی هم از بابام... مجبور شدم ۱ سال بمونم زندان...》
____________________ " ♥︎ "__________________