eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
842 دنبال‌کننده
235 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁶》 #رسول خوابی که سرشب افتاده
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁷》 به ساعتم که ۳ بعدازظهرُ نشون میداد نگاه کردم و پرونده جلو دستم بستم.دستمو به موهام کشیدم و طبق عادتم وقتایی که حالم بده موهامُ با دوتا دستم کشیدم..هم پرونده ذهنمو ریخته بود به‌هم،هم قضیه بابا و اون خونه قدیمی که از وجودش بی‌خبر بودم.‌. سردرنمی‌آوردم که چرا بابا همچین خونه‌ای رو گذاشته بود جای وصیت‌ش؟..اصلا چرا باید از من مخفی‌ش می‌کرد و چیزی نمی‌گفت؟..من الان با اون خونه چیکار باید بکنم؟ لیوان چایی کنار دستمُ سر کشیدم.. سرمون نسبت به روزهای دیگه خلوت بود و الان بهترین فرصت که میتونستم با محمد برم سراغ اون خونه...از پشت میز بلند شدم و یه نگاه سرسری به سایت انداختم که دیدم همه مشغول کار هستن ولی سعید و داوود کنار میز رسول وایساده بودن و رو لب‌های سه‌نفرشون خنده بود.. در اتاق‌شو باز کردم و رفتم داخل.. پشت میزش نشسته بود و مشغول صحبت با تلفن بود رو صندلی نشستم و منتظر شدم تا تموم کنه بعد از چند دقیقه حرف زدن که فهمیدم با عطیه‌خانم بود قطع کرد و اومد کنارم نشست محمد:جانم کاری داری حامد:آره..بیکاری بریم باهم تو اون خونه؟ محمد:باش بریم..فقط صبر کن یه سر باید برم پیش رسول بعد میام حامد:خیله خب تو ماشین منتظرت میمونم بیا بلند شدم داشتم خارج میشدم که با صدا زدنش برگشتم:جانم محمد:بریم اونجا چیکار کنیم؟ حامد:بریم ببینیم چی هست این خونه که بابا ازم مخفی کرده..خونه‌ای که برای ۵۰ سال پیشِ محمد:میگم توی اون خونه هم دیدی تو؟وسایل اینا داشت؟ حامد:آره بابا کلی وسایل داشت که یا پوسیده شده بودن یا از رنگ‌و رو افتاده بودن محمد:فکر میکنی چیزی پیدا بشه که تورو از این سردرگمی دربیاره؟ حامد:نمیدونم..حتی اگه نباشه که مطمئن میشم چیزی نیست محمد:خیله خب..برو میام سر تکون دادم و رفتم پارکینگ تو ماشین نشستم •••••••••••••••••••••• بعد از گرفتن گزارش کلی از رسول زود کاپشن‌مو برداشتم رفتم پارکینگ حامد تو ماشین نشسته بود و سرشو گذاشته بود رو فرمون..نشستم تو شاگرد و گفتم:بزار من رانندگی کنم تو خسته‌ای حامد:نه میخوام یکم ذهنم مشغول رانندگی بشه شاید این موضوع رو یادم بره سر تکون دادم و بی‌حرف راهی که این همه ابهام برای حامد و من داشت از نظر گذروندم به یه محله قدیمی که بیشتر خونه ها ویلایی بود و بعضی از خونه هام دیوارهاشون آجری داشتم به خونه‌ها نگاه میکردم که حامد رفت سمت خونه‌ای که از همه قدیمی‌تر بود درُ باز کرد و پشت سرش وارد شدم دور تا دور خونه‌رو از نظر گذروندم...منو حامد از بچگی باهم بودیم و حتی عمو و بابا هم رابطه‌شون خیلی خوب بود و هرجا که میرفتن منو حامدم میبردن..ولی این خونه رو اصلا ندیده بودم و آشنا هم نبود حامد انگار مثل من بار اوله پا میزاره تو این خونه..همونقدر گیج و منگ به در و دیوار نگاه می‌کرد حامد:بریم داخل؟ سر تکون دادم و باهم رفتیم داخل تعریفی که حامد از خونه کرده بود و تصوری که من داشتم واقعا صدپله بهتر بود تا این... جوری خاک نشسته بود همه‌جا که انگار یک‌قرنِ هیچ‌کس پاشو نذاشته اینجا حامد روی یکی از صندلی هارو تمیز کرد و نشست...به سمت کمد چوبی گوشه خونه رفتم و بازش کردم‌‌‌. جر چند دست لباس که کهنه شده بود هیچی نبود.. دونه دونه لباس هارو درآوردم نگاه کردم.. اونایی که جیب داشت گشتم و نداشت و هم مینداختم زمین حامد:اونارو برای چی میگردی؟ محمد:نیومدیم بازدید خونه که...باید یه چیزی پیدا کنیم یا نه؟...توام بیکار نشین برو اتاق بگرد من هالُ میگردم حامد:محمد من الان انقدر گیجم که نمیدونم حتی باید دنبال چی باشم لباس آخر هم انداختم زمین و رفتم سمتش:بخدا منم نمیدونم دنبال چی‌ام و باید چیو پیدا کنم..فقط اینو میدونم که باید چیزی پیدا کنیم که جواب منطقی و خوب بده به سوال های بزرگ و کوچک ذهن‌مون..پس برو خوب بگرد، هرچی از نظرت مشکوک بود بگو سر تکون داد و بی‌حوصله رفت تو اتاق..برگشتم سمت کمد و کشو‌هاشو گشتم...یکی از کشو ها قفل بود.. قفلش قدیمی بود و به راحتی میتونستم بازش کنم _‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌" ♥︎ "_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《بازم حوصله ندارم چیزی بنویسم/:...(:》 پ.ن¹:خوابم میاد شدید🙈 پ.ن²:بچه حامد مغزش فسیل میشه از این همه فکر و خیال... پ.ن³:منم الان اینجوری‌ام که اینا واقعا دنبال چیه‌ان😶‍🌫 پ.ن⁴:محمد جان از حامد آبی گرم نمیشه پس خودت قفل بشکون... https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
بچه‌ها پارت یکم سخته نوشتنش فردا بهتون میدم چون باید سر یه موضوعی از رمان مطمئن بشم...
بچه ها سلام... کمک کنید لطفا سر یه موضوعی که دوروزه درگیرشم... توی پارت بعدی که باید تایپ کنم قراره یه چیزی بشه... حالا بهم فقط بگید که دوست دارید از گذشته یعنی دوران جنگ دفاع مقدس و قبل‌تر از اون راجب بابای حامد بنویسم اینجوری شخصیت های جدیدی میان و داستان رو متوجه میشید یا اینکه این اتفاقات قدیمی رو از زبون *** توی رمان بیارم که داره تعریف میکنه... شما بگید چیکار کنم؟؟؟
راسته شو بخواید من با هردو موافقم... یعنی میگم اولی خوبه چون همه چیو متوجه میشید(البته که جوری نمینویسم از اصل رمان باخبر بشید)و شاید مجبور باشیم چند پارت از گذشته بخونیم یا اینکه مثلا هی بریم گذشته و بیایم آینده ولی اولی میگم شما حوصله‌تون نمیگیره و خسته میشید برای‌دومی خوبه‌ها ولی خیلی گنگ‌ی داره مگر اینکه جوری بنویسم که خلاصه پارت های گذشته بشه اینجوری هم اذیت نمیشید حالا دیگه خودتون بگید...من الان که فکر میکنم هی بریم گذشته و بیایم آینده خوبه ولی نظر شما برام اولویت داره
تا شب بگید که من شروع کنم به نوشتم
نعمت‌الهی/زنگارღ
راسته شو بخواید من با هردو موافقم... یعنی میگم اولی خوبه چون همه چیو متوجه میشید(البته که جوری نمینو
واقعا هیچ‌کدوم‌تون هیچ نظری راجب پیامم ندارید؟؟ کاری که مد نظر خودمه انجام بدم؟ بعد ایراد نگیرید ازما
خب بچه ها ممنونم که گفتید بیش از ۲۰ تا پیام راجب پیامم داده بودید دیگه نمیزارم تو کانال ناشناس وقت میگیره واقعا‌.. من به نظرتون احترام میزارم بیشترتون گفته بودید حوصله گذشته رو ندارید ولی از قضیه هم میخواید سر دربیارید و گفته بودید نظر خودم... پس چند پارت مجبوریم از گذشته بخونیم که هی میایم آینده هی میریم گذشته... دمتون گرم 😉 برم تایپ کنم دیگع تازه
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁷》 #حامد به ساعتم که ۳ بعدازظه
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁸》 با یه تیکه آهن که تو حیاط افتاده بود قفل شکستم و کشو روباز کردم.. کلی کاغذ و پاکت سیگار قدیمی بود دونه دونه کاغذ هارو چک کردم که دیدم ته کشو یه آلبوم هست..زود برداشتم و بازش کردم...چند ورق اولش خالی بود و وسطاش چندتا عکس بود‌‌‌ عکس یه زن و مرد‌...عکسه خیلی کهنه بود وکیفیت نداشتن عکس هم معضل بود مردی که تو عکس بود رو گردن و دستاش خالکوبی داشت و یقه لباس تا سینه‌اش باز بود... خانمه هم موهاش باز بود و فقط یه کلاه شبیه کلاه‌های پهلوی گذاشته بود..پشت عکسُ نگاه کردم که تاریخ داشت به همراه یه جمله،(۱۳۵۲..خونه قشنگه‌مون، هنگام خبر پدر و مادر شدنمون) به قسمتی کوچیکی از خونه که شده بود پیش‌زمینه عکس نگاه کردم و بعد به جای‌جای این خونه..باید مطمئن میشدم که اینجاست یا نه داخل اتاقی که حامد بود رفتم و بنظرم شبیه‌ترین جای به این خونه‌تو عکس همین‌جا بود... کنار رختخواب‌های چیده شده کنار هم و بالای دیوار هم یه طاقچه کوچیک که عکس های تار و مبهمی وجود داشت...یه گلدون که داخلش گل‌های مصنوعی زرد رنگ و رادیو بود حامد:چیزی پیدا کردی؟ بدون جواب دادن به سوالش رفتم گوشه‌اتاق که یه شاخه از همون گلِ زرد رنگ بود..پس حتما عکس اینجا گرفته شده دستی به شونه‌م نشست که برگشتم حامد:چیزی پیدا کردی؟ عکسُ گرفتم سمتش:اینارو میشناسی یکم نگاه کرد و گفت:نه..زیاد چهره‌شون مشخص نیست واقعا یکم کم کیفیتِ محمد:ببخشید دیگه چه انتظاری داشتی؟این عکس سال ۵۲ توی همین خونه گرفته شده حامد:خب الان که چی؟ محمد:دو دیقه مغزتو به کار بگیر حامد توروخدا...تو چیزی پیدا نکردی؟ حامد:نه همه جارو دیدم..راستی توی حیاط یه انبار هست بریم اونجام بگردیم؟.فقط آشپزخونه و سرویس و حموم ندیدیم که اونم فکر نکنم چیزای مهم بزارن اونجا محمد:خیله خب بریم اونجا هم بگردیم بعد اگه چیزی پیدا نشد دوباره باید همه جارو بگردیم حامد:خیله خب بریم ••••••••••••••••••• در با صدای بدی باز شد..فضای انبار تاریک بود و بوی رطوبت میداد نور گوشی‌هامونو روشن کردیم..انبار از خونه بدتر بود، کلی تار عنکبوت و جَک‌و جونور داشت..با کلی وسایل که وسط ریخته شده بود محمد زود رفت سمتی شروع کرد به گشتن..منم به تبعیت ازش قسمتی که پر بود از کارتون های خالی و پر گشتم اکسیژن واقعا کم بود و سختی تنفس حس می‌شد..توی چندتا کارتونُ دیدم که هیچی جز وسایل خونه و شیشه های خالی مشروب نبود یه کارتون بزرگ گوشه‌ای بود که بازش کردم ولی اونجا یه چیزی شبیه گاوصندوق بود.. حامد:محمد محمد بیا اینجا زود کنارم قرار گرفت و سریع‌تر از واکنش من کارتون برداشت‌..نشست جلو گاوصندوق و با سیم های نازک که رو زمین پر بود،باز کرد محمد:خداکنه یه چیزی اینجا باشه دیگه حامد:ان‌شاءالله..میتونی باز کنی حالا؟ قبل از گرفتن جوابم درو باز کردُ چشمکی حواله‌ام کرد توش هیچی نبود جز یه سر‌رسید که روش برگه‌ بود محمد اول با تعجب بهم نگاه کرد و بعد اون سر‌رسید برداشت...قبل از اینکه محمد کاغذ برداره خودم برداشتم و بازش کردم.. دست‌خط بابا بود حامد:این نامه باباست محمد:خیله خب بخون ببینیم چی گفته سر تکون دادم و سعی کردم صدایی که میلرزید کنترل کنم 《 سلام حامد جان..امیدوارم که حالت خوب باشه و بابا‌تو بخاطر این همه گیجی و ابهام و معما‌یی تو ذهنت ساختم ببخشی..حامد جان وقتی این نامه رو میخونی من شاید هفت کفن پوسوندم. پسرم برای رسیدن به تک تک سوال های ذهنت این سررسیدُ از اول با دقت بخون... اینجا من تمام زندگی پر‌چالش خودمو نوشتم..میدونم با خوندن این زندگی‌نامه از دستم ناراحت میشی ولی باید بفهمی از گذشته‌..از گذشته بخون و آینده رو درست کن.. حامد جان لطفا تا وقتی کلشُ نخوندی به کسی راجبش هیچی نگو... آخر اون سررسید هم وصیت‌نامه خودمو نوشتم..فقط حق نداری تا وقتی کل این سررسید نخوندی بری صفحه آخر دوست‌دارم پسرم... یاعلی》 با تموم شدن خط آخر نامه یه گنگی بزرگ تو ذهنم ایجاد شد...یه سوال که چیشد الان؟بابا چی نوشته بود؟ مغزم واقعا نمیتونست نامه رو تحلیل کنه...زود سررسید گرفتم خواستم بر خلاف خواسته بابا برم صفحه آخر که محمد از دستم کشید محمد:چیکار داره میکنی؟...وقتی عمو میگه کلش بخون باید انجامش بدی حامد... میدونم سخته و دیگه نمیتونی تحمل کنی ولی باید انجام بدی حامد:من نمی‌فهمم این وضعیتمُ محمد... چرا بابا داره این کارو باهام میکنه؟ به کجا میرسم با خوندن این سررسید آخه محمد:به چیزای مهم که عمو شاید فقط خبر داشته...بخون حامد، به رسولم هیچی نگو..نزار رسول و حمید که تو خونه‌ن از این سررسید بویی ببرن.. حتی اگه خواستی به منم چیزی راجب چیزایی که تو اون سررسید نوشته شده نگو حامد:به تو نگم دق میکنم محمد:خدانکنه.حالا بیا بریم _‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌‌_‌_‌_‌_‌_‌_" ♥︎ "_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌‌_‌_‌_
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《 از گذشته بخون و آینده رو درست کن/:...(:》 پ.ن¹:یه عکس قدیمی.... پ.ن²:نامه‌ی مسعود به حامد... پ.ن³:واقعا خداروشکر میکنم محمد با حامد رفت🦦 پ.ن⁴:صفحه‌آخر‌سررسید.... https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
سلام چطورین
یه نکته رو بگم بهتون... من چندبار هم قبل‌تر گفته بودم... لازم دونستم الانم دوباره بگم... من راضی نیستم راستش از رمانم کپی یا ایده‌برداری بشه... شاید الان نفهمم ولی اون دنیایی هم هست.. و یه نکته دیگه.. نوع دیالوگ نوشتم دیدم که تو بعضی رمان‌ها هست..جوری که گفتم اینا حتما رمان منو میخونن چون دیالوگ و نوع نوشتن اون دیالوگ دقیقا شبیه من نوشته شده بود و نمیبخشم..مخصوصا رمان زنگارُ بدون عضویت هم جز اون چند نفری که ازم اجازه گرفتن راضی نیستم... پس‌لطفا رعایت کنید خوشم نمیاد رمانی میخونم ببینم عه این که شبیه مال منه دیدم که میگم اميدوارم رعایت کنید