eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
842 دنبال‌کننده
235 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁵》 #رسول در خونه رو که بابا ب
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁶》 خوابی که سرشب افتاده بود به جونم الان ولم کرده بود و من یک ساعتی میشد فقط دراز کشیده بودم رو تخت... پنجره هم که اومدم تو اتاق و باز کردم هنوز باز بود و از تنبلی حوصله نداشتم ببندم تا از سرما اینجوری زیر پتو نلرزم بی‌هدف و بدون فکری فقط به سقفِ بالا‌سرم که یه صفحه سیاه بود زل زده بودم ذهنم درگیر این بود که داره به چی فکر میکنه و نمیتونست به جواب برسه... نفس‌مو عمیق بیرون دادم و به پهلو شدم.. اینکه دوست‌داشتم بخوابم ولی خوابم نمی‌برد اذیتم می‌کرد اینکه میخواستم به هرچیز چرت فکر کنم ولی تهش باز می‌رسیدم به ساحل اذیتم می‌کرد..یه طور حس عذاب وجدان که الان دارم به یه دختر نامحرم فکر میکنم.. همش دلم میخواست بهش پیام بدم یا دوباره فرصتی پیش بیاد که ببینمش ولی چیزی به ذهنم برای شروع نمی‌اومد..خیلی ضایع بود که برم جلو در خونه‌ش،پس این مورد باید گزینه آخر باشه بلند شدم و پشت میز نشستم..چراغ مطالعه رو روشن کردم و زود گوشی‌مو از شارژ کندم دستم میرفت برای تایپ ولی زود پشیمون میشدم ناخن انگشت دستمو از استرس شروع کردم به جویدن چند لحظه به خودم زمان دادم برای فکر کردن و آخرم پیامی رو تایپ کردم " سلام خوب هستید؟رسولم شبتون بخیر..خواستم بگم که...." سرمو بلند کردم و به سایه افتاده رو دیوار خودم گفتم:خاک تو سرت..خب اون میدونه تو رسولی قبلا باهاش پیامی حرف زدی لازم نیست دوباره خودتو معرفی کنی..بعد چی مثلا میخوای بهش بگی؟...همون لحظه بگی خوشم اومده و تمام؟..تف نمیکنه تو صورتت احمقِ خر از حرص و کلافگی که داشتم بلند شدم خودمو پرت کردم رو تخت..واقعا ذهنم داشت آمپر می‌چسبوند از دست خودم گوشی دست گرفتم و پیام چرتی که نوشته بودم پاک کردم..دوباره براش تایپ کردم.." سلام خوبین؟شبتون بخیر..ببخشید مزاحم‌تون شدم میخواس..." ادامه نوشتن‌مو متوقف کردم..بازم داشتم شبیه قبلی می‌نوشتم دیگه واقعا حرصم گرفته بود از دست‌و پاچلفتی خودم گوشی رو پرت کردم گوشه‌ای بلند شدم رفتم آشپزخونه از تو یخچال آب برداشتم و از ظرف دارو ها یه آرامبخش که امشب شدیدا بهش نیاز داشتم قرصُ قورت دادم و نشستم پشت میز حمید:چرا نخوابیدی؟ با صدای دایی ترسیدم و زود بلند شدم:وای دایی سکته کردم..چرا مثل جن ظاهر میشی آخه حمید:حالا که سکته نکردی..چرا نخوابیدی؟حامد که میگفت اومدنی تو ماشین داشتی پس میفتادی نشستم رو صندلی و آروم گفتم:خوابم نمی‌بره.. جلوم نشست و سوالی خیره شد بهم:چرا چیزی شده؟ رسول:نه بابا فقط کلافه‌م حمید:خب دیگه پس یه چیزی شده...تعریف کن رسول:گفتنی نیست حمید:پس اگه گفتنی نیست فکر کردنی هم نیست...حالا هر موضوعی که هست زیاد مهم ندون و بخاطرش خودتو اذیت نکن این وقت شب رسول:نمیتونم دایی..بدجور تو فکرشم دایی خنده محو معناداری زد و گفت:می‌دونم، درکت میکنم خودم... ولی اونقدر الان ارزش نداره خودتو اذیت کنی..بزار بعدا.. برو بخواب رسول:خوابم نمی‌بره..آرامبخش خوردم شاید تاثیر کنه حمید:بخوابی خوابت میبره.. از جمله همیشه تکراری و خسته‌کننده و البته واقعی روزهای بچگی‌م خندیدم... همیشه از این حرف دایی زمانی که بچه بودم میگفت بهم عصبی میشدم که یعنی چی؟خب خوابم نمی‌بره چرا بخوابم تا خوابم ببره؟ولی هربار که دراز کشیدم و چشم بستم خوابم برده و الانم دایی خواست از تکنیک اونموقع‌ها استفاده کنم رسول:بازم این تو مخُ گفتیدا حمید:خوبه همیشه هم خوابت میبره..بیا برو چشمتو ببندی خوابت برده..میشناسم‌ت الان جوگیر شدی یکم پکر نگاهش کردم و گفتم:دست شما درد نکنه دایی‌خان حمید:برو بخواب رسول الان حامد بیدار میشه..خسته‌اس بیچاره..بزار حداقل تو خواب از دست تو آرامش داشته باشه رسول:واقعا بهم بر خورد بلند و همینجوری که داشت از آشپزخونه خارج میشد یه به جهنمی گفت و رفت تو اتاق نصف آبِ تو لیوانُ سر کشیدم رفتم تو اتاق..پنجره رو بستم و رو تخت دراز کشیدم..سعی کردم واقعا بهش فکر نکنم تا صبح کسل نباشم تو اداره _‌_‌_‌_‌_‌‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_"♥︎"_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《حوصله ندارم چیزی بنویسم/:...(:》 پ.ن¹:مثل رسول خوابم میاد ولی خوابم نمیاد😶‍🌫 پ.ن²:رسول دیگه واقعا جدی جدی عاشق شد... پ.ن³:وای این جمله که میگن چشم‌تو ببند تا خوابی خیلی تو مخه(خودم از اون دسته آدم هایی هستم که به آبجی کوچیکم میگم و واقعا اثر داره براش😂) پ.ن⁴:یعنی حمید راست‌ترین حرف طول عمرشو زد...(بزار حداقل تو خواب از دست تو آرامش داشته باشه👍) https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
تولدتون مبارک باشه آقای دلم...(:🙃❤️‍🩹
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁶》 #رسول خوابی که سرشب افتاده
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁷》 به ساعتم که ۳ بعدازظهرُ نشون میداد نگاه کردم و پرونده جلو دستم بستم.دستمو به موهام کشیدم و طبق عادتم وقتایی که حالم بده موهامُ با دوتا دستم کشیدم..هم پرونده ذهنمو ریخته بود به‌هم،هم قضیه بابا و اون خونه قدیمی که از وجودش بی‌خبر بودم.‌. سردرنمی‌آوردم که چرا بابا همچین خونه‌ای رو گذاشته بود جای وصیت‌ش؟..اصلا چرا باید از من مخفی‌ش می‌کرد و چیزی نمی‌گفت؟..من الان با اون خونه چیکار باید بکنم؟ لیوان چایی کنار دستمُ سر کشیدم.. سرمون نسبت به روزهای دیگه خلوت بود و الان بهترین فرصت که میتونستم با محمد برم سراغ اون خونه...از پشت میز بلند شدم و یه نگاه سرسری به سایت انداختم که دیدم همه مشغول کار هستن ولی سعید و داوود کنار میز رسول وایساده بودن و رو لب‌های سه‌نفرشون خنده بود.. در اتاق‌شو باز کردم و رفتم داخل.. پشت میزش نشسته بود و مشغول صحبت با تلفن بود رو صندلی نشستم و منتظر شدم تا تموم کنه بعد از چند دقیقه حرف زدن که فهمیدم با عطیه‌خانم بود قطع کرد و اومد کنارم نشست محمد:جانم کاری داری حامد:آره..بیکاری بریم باهم تو اون خونه؟ محمد:باش بریم..فقط صبر کن یه سر باید برم پیش رسول بعد میام حامد:خیله خب تو ماشین منتظرت میمونم بیا بلند شدم داشتم خارج میشدم که با صدا زدنش برگشتم:جانم محمد:بریم اونجا چیکار کنیم؟ حامد:بریم ببینیم چی هست این خونه که بابا ازم مخفی کرده..خونه‌ای که برای ۵۰ سال پیشِ محمد:میگم توی اون خونه هم دیدی تو؟وسایل اینا داشت؟ حامد:آره بابا کلی وسایل داشت که یا پوسیده شده بودن یا از رنگ‌و رو افتاده بودن محمد:فکر میکنی چیزی پیدا بشه که تورو از این سردرگمی دربیاره؟ حامد:نمیدونم..حتی اگه نباشه که مطمئن میشم چیزی نیست محمد:خیله خب..برو میام سر تکون دادم و رفتم پارکینگ تو ماشین نشستم •••••••••••••••••••••• بعد از گرفتن گزارش کلی از رسول زود کاپشن‌مو برداشتم رفتم پارکینگ حامد تو ماشین نشسته بود و سرشو گذاشته بود رو فرمون..نشستم تو شاگرد و گفتم:بزار من رانندگی کنم تو خسته‌ای حامد:نه میخوام یکم ذهنم مشغول رانندگی بشه شاید این موضوع رو یادم بره سر تکون دادم و بی‌حرف راهی که این همه ابهام برای حامد و من داشت از نظر گذروندم به یه محله قدیمی که بیشتر خونه ها ویلایی بود و بعضی از خونه هام دیوارهاشون آجری داشتم به خونه‌ها نگاه میکردم که حامد رفت سمت خونه‌ای که از همه قدیمی‌تر بود درُ باز کرد و پشت سرش وارد شدم دور تا دور خونه‌رو از نظر گذروندم...منو حامد از بچگی باهم بودیم و حتی عمو و بابا هم رابطه‌شون خیلی خوب بود و هرجا که میرفتن منو حامدم میبردن..ولی این خونه رو اصلا ندیده بودم و آشنا هم نبود حامد انگار مثل من بار اوله پا میزاره تو این خونه..همونقدر گیج و منگ به در و دیوار نگاه می‌کرد حامد:بریم داخل؟ سر تکون دادم و باهم رفتیم داخل تعریفی که حامد از خونه کرده بود و تصوری که من داشتم واقعا صدپله بهتر بود تا این... جوری خاک نشسته بود همه‌جا که انگار یک‌قرنِ هیچ‌کس پاشو نذاشته اینجا حامد روی یکی از صندلی هارو تمیز کرد و نشست...به سمت کمد چوبی گوشه خونه رفتم و بازش کردم‌‌‌. جر چند دست لباس که کهنه شده بود هیچی نبود.. دونه دونه لباس هارو درآوردم نگاه کردم.. اونایی که جیب داشت گشتم و نداشت و هم مینداختم زمین حامد:اونارو برای چی میگردی؟ محمد:نیومدیم بازدید خونه که...باید یه چیزی پیدا کنیم یا نه؟...توام بیکار نشین برو اتاق بگرد من هالُ میگردم حامد:محمد من الان انقدر گیجم که نمیدونم حتی باید دنبال چی باشم لباس آخر هم انداختم زمین و رفتم سمتش:بخدا منم نمیدونم دنبال چی‌ام و باید چیو پیدا کنم..فقط اینو میدونم که باید چیزی پیدا کنیم که جواب منطقی و خوب بده به سوال های بزرگ و کوچک ذهن‌مون..پس برو خوب بگرد، هرچی از نظرت مشکوک بود بگو سر تکون داد و بی‌حوصله رفت تو اتاق..برگشتم سمت کمد و کشو‌هاشو گشتم...یکی از کشو ها قفل بود.. قفلش قدیمی بود و به راحتی میتونستم بازش کنم _‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌" ♥︎ "_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《بازم حوصله ندارم چیزی بنویسم/:...(:》 پ.ن¹:خوابم میاد شدید🙈 پ.ن²:بچه حامد مغزش فسیل میشه از این همه فکر و خیال... پ.ن³:منم الان اینجوری‌ام که اینا واقعا دنبال چیه‌ان😶‍🌫 پ.ن⁴:محمد جان از حامد آبی گرم نمیشه پس خودت قفل بشکون... https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
بچه‌ها پارت یکم سخته نوشتنش فردا بهتون میدم چون باید سر یه موضوعی از رمان مطمئن بشم...
بچه ها سلام... کمک کنید لطفا سر یه موضوعی که دوروزه درگیرشم... توی پارت بعدی که باید تایپ کنم قراره یه چیزی بشه... حالا بهم فقط بگید که دوست دارید از گذشته یعنی دوران جنگ دفاع مقدس و قبل‌تر از اون راجب بابای حامد بنویسم اینجوری شخصیت های جدیدی میان و داستان رو متوجه میشید یا اینکه این اتفاقات قدیمی رو از زبون *** توی رمان بیارم که داره تعریف میکنه... شما بگید چیکار کنم؟؟؟
راسته شو بخواید من با هردو موافقم... یعنی میگم اولی خوبه چون همه چیو متوجه میشید(البته که جوری نمینویسم از اصل رمان باخبر بشید)و شاید مجبور باشیم چند پارت از گذشته بخونیم یا اینکه مثلا هی بریم گذشته و بیایم آینده ولی اولی میگم شما حوصله‌تون نمیگیره و خسته میشید برای‌دومی خوبه‌ها ولی خیلی گنگ‌ی داره مگر اینکه جوری بنویسم که خلاصه پارت های گذشته بشه اینجوری هم اذیت نمیشید حالا دیگه خودتون بگید...من الان که فکر میکنم هی بریم گذشته و بیایم آینده خوبه ولی نظر شما برام اولویت داره
تا شب بگید که من شروع کنم به نوشتم
نعمت‌الهی/زنگارღ
راسته شو بخواید من با هردو موافقم... یعنی میگم اولی خوبه چون همه چیو متوجه میشید(البته که جوری نمینو
واقعا هیچ‌کدوم‌تون هیچ نظری راجب پیامم ندارید؟؟ کاری که مد نظر خودمه انجام بدم؟ بعد ایراد نگیرید ازما
خب بچه ها ممنونم که گفتید بیش از ۲۰ تا پیام راجب پیامم داده بودید دیگه نمیزارم تو کانال ناشناس وقت میگیره واقعا‌.. من به نظرتون احترام میزارم بیشترتون گفته بودید حوصله گذشته رو ندارید ولی از قضیه هم میخواید سر دربیارید و گفته بودید نظر خودم... پس چند پارت مجبوریم از گذشته بخونیم که هی میایم آینده هی میریم گذشته... دمتون گرم 😉 برم تایپ کنم دیگع تازه