eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
843 دنبال‌کننده
235 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《هرچند عقلِ من به جدالِ دلم نشست اما به نفعِ مهرِ تو، دل، عقل را شکست...(:》 پ.ن¹:واااای خدا از دست این رسول و رسام... پ.ن²:رسول از دست محمد فراری شده😂 پ.ن³:نمیرم برای پدرانه‌های شیرین حامد؟🥹 پ.ن⁴:جدال عقل و قلب(: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁴》 #رسول بلاخره این روزِ پرکار
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁵》 در خونه رو که بابا باز کرد بوی کتلت خورد به صورتم.زود کفش درآوردم و بدون اینکه حتی به خودم زحمت بدم بزارمش تو جا‌کفشی رفتم تو آشپزخونه:سلاااام بر دایی خان آشپز و خوشگل و جذاب خودم دایی خندید و جواب سلام‌مو داد، خواستم از ظرف یه کتلت بردارم که با قاشق چوبی تو دستش زد پشت دستم و یکم روغن ریخت روم:عه دایی..چرا میزنی خو سوختم حمید:جهنم..ناخونک نزن تو غذا خوشم نمیاد رسول:یدونه فقط حمید:میزنمتا با صدای بابا هردومون برگشتیم:بزار برسی رسول بعد شروع کن حمید:پسره توعه دیگه حامد خان حامد:عجب دایی خندید و خسته نباشیدی گفت..تو این حین که داشت با بابا دست می‌داد زود یدونه کتلت برداشتم و فلنگُ بستم تو هال حمید:من راضی نیستم از گلوت پایین...بره به دعا و نفرین دایی که برعکس همه بود، خندیدم و رفتم تو اتاق تا لباسامو عوض کنم..خواب از سرم پریده بود و فقط دعا دعا می‌کردم بعد شام بتونم بخوابم تا فردا حداقل یکم انرژی داشته باشم بعد عوض کردن لباسام رفتم سمت سرویس تا آبی به صورتم بزنم... وقتی خودمو تو آینه دیدم چند لحظه‌ای متوقف شدم..زمان برای من وایساد انگار‌.. و تنها چیزی که اون لحظه حضور داشت من بودم و قلبی که کم‌کم داشت آواره میشد..قلبم سمت دختری داره میره که کلی باهام فرق داره..ولی مگه مهمه؟ اصلا مگه من اونو میشناسم خوب که دارم قضاوت میکنم؟..جز چند جمله که راجب ماشین و کرایه خونه و یکم خانواده‌ اون بود مگه حرف دیگه‌ای زده بودیم تا من کامل بشناسم‌ش؟ دستی به صورتم کشیدم و باعث شدم قطره‌های آب روی صورتم یکم محو بشن به تصویر افتاده رو آینه که خلاصه میشد به خودم گفتم:دلت داره میره سمتش یا رفته آقا رسول؟ نفس کلافه‌ای کشیدم و رفتم آشپزخونه..سعی میکردم زیاد بروز ندم که یه‌چیزیم هست و فکرم درگیره..درگیرِ یه چیزه شیرین و دوست داشتنی پشت میز نشستم و بلاخره میتونستم آزادانه غذا بخورم و دایی باز نزنه تو دستم..لقمه‌ای گرفتم و رو بهش گفتم:قبلا دایی خان یه نیمرو ساده هم درست میکردی ما بعدش مسموم می‌شدیم..چی شده که از وقتی برگشتی انقدر غذاهات خوشمزه میشه؟ حمید:دیگه اونجا تو غربت باید به فکر شکم خودم میبودم دیگه رسول:پس زندایی نقش کشک داشت تو زندگی‌ت؟اون درست میکرد خو بابا تذکرانه اسم‌مو صدا زد و برای چندمین بار صدای خنده پیچید تو فضای خونه..دایی لب‌های خندون‌ش که کنار‌ه‌هاش سسی شده بود با دستمال پاک کرد و گفت:خب سرکارمون اینجوری بود که من چندساعت زودتر می‌رسیدم خونه تا اون بیاد غذارو درست میکردم.. بعدم پدرسوخته غذاتو بخور کمتر حرف بزن حامد:خونه حوصله‌ت سر نمیره حمید؟ حمید:با تور گردشگری که پسرت منو میبره معلومه که نه به زور نوشابه لقمه رو قورت میدم و میگم:بخدا که کارام زیاده..خودمم دوست دارم بیام باهات ولی نمیشه دیگه حامد:حالا یکی دو روزم تحمل کنی بهش مرخصی میدم باهم برید بیرون حمید:آهان این شد...چرا نمیخوری حامد؟ حامد:من شام خوردم دستت درد نکنه حمید:نوش‌جان..تو چرا داری دوبار شام میخوری..بچه چاق میشی خواست بشقاب جلو دستمُ برداره که نذاشتم:بخدا من شام نخوردم دایی..ناهار فقط دو سه قاشق خوردم.‌بعدم خداروشکر من ژن‌م خوبه چاق نمیشم حمید:چون نمیخوری رسول:وا دایی فازت چِ هست؟...الان داشتی ظرف غذارو برمی‌داشتی حمید:میزنمتا رسول:دیگه قبول کن ضایع شدی حمید:پرو زبونی براش دراز کردم و به خوردن ادامه دادم.. حمید:راستی حاج‌رضا رو دیدی حامد؟ حامد:آره دیدمش حمید:خب چیکارت داشت؟ حامد:هیچی..میخواست یکم باهم حرف بزنیم..میخواست ببینه حال و روز‌مون خوبه بعد بابا یا نه حمید:آها.منو دید تعجب کرد.فکر نمی‌کرد برگردم انگار حامد:خب همه فکر می‌کردن برای همیشه رفتی..حق بده بهمون حمید:آره خب..ولی خیلی خوشحالم برگشتم..میخوام دیگه کارامو بکنم برای همیشه ایران بمونم رسول:کار بسیار خوبی میکنی...پیش خودمون هم زندگی باید بکنی حمید:نه دیگه..دنبال خونه دارم میگردم، بهتره جدا زندگی کنم حامد:چرا آخه؟..میبینی که ما زیاد خونه نیستیم و تو میتونی راحت باشی حمید:نه نه..کلا میخوام خونه‌م به محل کارم نزدیک باشه بعد اینجوری بهتره حامد:نمیتونم زورت کنم که بمونی پیش‌مون ولی بدون ما خوشحال میشیم که باهامون زندگی کنی... هانیه که از پیشمون رفت بعدش هم که بابا..الان خیلی تنها شدیم و فقط محمد‌اینا برامون مونده.. تو حداقل باش تا یکم از تنهایی دربیایم حمید:نمیخوام برم جای دور که...بعدم نگران نباش انقدر میام خونه‌تون که خودت پرتم کنی بیرون حامد:همچین کاری نمیکنم نترس تو با فکری که به سرم زد محکم دو دستی زدم رو میز و ایول همیشه مورد آزار بقیه رو به زبون آوردم دایی دست گذاشت رو قلبش و بخاطر ترسی که یهو انداختم به جونش چندتا زیر لب فحشم داد _‌_‌_‌_‌‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌‌_‌_‌" ♥︎ "_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌__‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《دلی که زودتر از هرچیزی پر زده...(:》 پ.ن¹:یکم پارت خانوادگی بخونیم در کنار پشه‌هایی که دارن فقط نیشم میزنن😂 پ.ن²:رسول دیگه دلش رفته (: پ.ن³:آقا حمیدمون آشپز شده.. پ.ن⁴:آخ اگه محمد بود و میشنید باز گفت ایول‌‌‌.../: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
🌻بسم‌رب‌المهدی... این‌روزها که شرایط دیگه از سخت بودن هم گذشته... این همه داغ برای مردم جنوب ایران عزیزمون و مردم جنوب لبنان دیگه ما نوجوانا رو هم پیر کرده چه برسه بقیه... واقعا هیچکاری از دستمون برنمیاد انجام بدیم جز دعا کردن برای ظهور منجی عالم عج و پیروزی جبهه حق... بچه ها.! جنوب لبنان شده عاشورا..بچه‌های ما الان تو محاصره دشمن گیر کردن و همه دارن میگن تو محاصره عاشورایی موندن...💔 بیاید حداقل با توکل به خدا که هیچ‌چیز بدون خواست خودش اتفاق نمیفته و توسل به مادر سادات و ائمه اطهار، برای شیربچه های حیدر کرار دعا کنیم... به همین خاطر نذر صلوات راه انداختیم و هرکدوم از شما چه کم چه زیاد سهیم باشید لطفا... بیاید برای کسایی نذر صلوات بگیریم که الان دارن تو جنوب ایران و لبنان حیدری می‌جنگند و امیدشون بعد خدا به دعای ماست حداقل اون دنیا اگه مارو فرستادن پیش حضرت زهرا بتونیم یه کوچولو سرمونو بگیریم بالا..بگیم ما تو خط نبودیم ولی دعا کردیم برای بچه‌هات.. پس تا هرچقدر که میتونید صلوات بفرستید به آیدی زیر بگید تا رقم ها جمع بشه ازتون خیلی ممنونم تو کار کوچکی که راه انداختیم شرکت میکنید...(((: ان‌شاءالله خبر پیروزی جبهه حق و نابودی دشمنان رو بشنوید و از تَه قلب‌تون بخندید🙃 @fatemeh_315_133 یاعلی(: (ممنون میشم از عزیزانی که کانال یا گروهی دارن این پیامُ بدن تا بتونیم تعداد زیادی صلوات بفرستیم)
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁵》 #رسول در خونه رو که بابا ب
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁶》 خوابی که سرشب افتاده بود به جونم الان ولم کرده بود و من یک ساعتی میشد فقط دراز کشیده بودم رو تخت... پنجره هم که اومدم تو اتاق و باز کردم هنوز باز بود و از تنبلی حوصله نداشتم ببندم تا از سرما اینجوری زیر پتو نلرزم بی‌هدف و بدون فکری فقط به سقفِ بالا‌سرم که یه صفحه سیاه بود زل زده بودم ذهنم درگیر این بود که داره به چی فکر میکنه و نمیتونست به جواب برسه... نفس‌مو عمیق بیرون دادم و به پهلو شدم.. اینکه دوست‌داشتم بخوابم ولی خوابم نمی‌برد اذیتم می‌کرد اینکه میخواستم به هرچیز چرت فکر کنم ولی تهش باز می‌رسیدم به ساحل اذیتم می‌کرد..یه طور حس عذاب وجدان که الان دارم به یه دختر نامحرم فکر میکنم.. همش دلم میخواست بهش پیام بدم یا دوباره فرصتی پیش بیاد که ببینمش ولی چیزی به ذهنم برای شروع نمی‌اومد..خیلی ضایع بود که برم جلو در خونه‌ش،پس این مورد باید گزینه آخر باشه بلند شدم و پشت میز نشستم..چراغ مطالعه رو روشن کردم و زود گوشی‌مو از شارژ کندم دستم میرفت برای تایپ ولی زود پشیمون میشدم ناخن انگشت دستمو از استرس شروع کردم به جویدن چند لحظه به خودم زمان دادم برای فکر کردن و آخرم پیامی رو تایپ کردم " سلام خوب هستید؟رسولم شبتون بخیر..خواستم بگم که...." سرمو بلند کردم و به سایه افتاده رو دیوار خودم گفتم:خاک تو سرت..خب اون میدونه تو رسولی قبلا باهاش پیامی حرف زدی لازم نیست دوباره خودتو معرفی کنی..بعد چی مثلا میخوای بهش بگی؟...همون لحظه بگی خوشم اومده و تمام؟..تف نمیکنه تو صورتت احمقِ خر از حرص و کلافگی که داشتم بلند شدم خودمو پرت کردم رو تخت..واقعا ذهنم داشت آمپر می‌چسبوند از دست خودم گوشی دست گرفتم و پیام چرتی که نوشته بودم پاک کردم..دوباره براش تایپ کردم.." سلام خوبین؟شبتون بخیر..ببخشید مزاحم‌تون شدم میخواس..." ادامه نوشتن‌مو متوقف کردم..بازم داشتم شبیه قبلی می‌نوشتم دیگه واقعا حرصم گرفته بود از دست‌و پاچلفتی خودم گوشی رو پرت کردم گوشه‌ای بلند شدم رفتم آشپزخونه از تو یخچال آب برداشتم و از ظرف دارو ها یه آرامبخش که امشب شدیدا بهش نیاز داشتم قرصُ قورت دادم و نشستم پشت میز حمید:چرا نخوابیدی؟ با صدای دایی ترسیدم و زود بلند شدم:وای دایی سکته کردم..چرا مثل جن ظاهر میشی آخه حمید:حالا که سکته نکردی..چرا نخوابیدی؟حامد که میگفت اومدنی تو ماشین داشتی پس میفتادی نشستم رو صندلی و آروم گفتم:خوابم نمی‌بره.. جلوم نشست و سوالی خیره شد بهم:چرا چیزی شده؟ رسول:نه بابا فقط کلافه‌م حمید:خب دیگه پس یه چیزی شده...تعریف کن رسول:گفتنی نیست حمید:پس اگه گفتنی نیست فکر کردنی هم نیست...حالا هر موضوعی که هست زیاد مهم ندون و بخاطرش خودتو اذیت نکن این وقت شب رسول:نمیتونم دایی..بدجور تو فکرشم دایی خنده محو معناداری زد و گفت:می‌دونم، درکت میکنم خودم... ولی اونقدر الان ارزش نداره خودتو اذیت کنی..بزار بعدا.. برو بخواب رسول:خوابم نمی‌بره..آرامبخش خوردم شاید تاثیر کنه حمید:بخوابی خوابت میبره.. از جمله همیشه تکراری و خسته‌کننده و البته واقعی روزهای بچگی‌م خندیدم... همیشه از این حرف دایی زمانی که بچه بودم میگفت بهم عصبی میشدم که یعنی چی؟خب خوابم نمی‌بره چرا بخوابم تا خوابم ببره؟ولی هربار که دراز کشیدم و چشم بستم خوابم برده و الانم دایی خواست از تکنیک اونموقع‌ها استفاده کنم رسول:بازم این تو مخُ گفتیدا حمید:خوبه همیشه هم خوابت میبره..بیا برو چشمتو ببندی خوابت برده..میشناسم‌ت الان جوگیر شدی یکم پکر نگاهش کردم و گفتم:دست شما درد نکنه دایی‌خان حمید:برو بخواب رسول الان حامد بیدار میشه..خسته‌اس بیچاره..بزار حداقل تو خواب از دست تو آرامش داشته باشه رسول:واقعا بهم بر خورد بلند و همینجوری که داشت از آشپزخونه خارج میشد یه به جهنمی گفت و رفت تو اتاق نصف آبِ تو لیوانُ سر کشیدم رفتم تو اتاق..پنجره رو بستم و رو تخت دراز کشیدم..سعی کردم واقعا بهش فکر نکنم تا صبح کسل نباشم تو اداره _‌_‌_‌_‌_‌‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_"♥︎"_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《حوصله ندارم چیزی بنویسم/:...(:》 پ.ن¹:مثل رسول خوابم میاد ولی خوابم نمیاد😶‍🌫 پ.ن²:رسول دیگه واقعا جدی جدی عاشق شد... پ.ن³:وای این جمله که میگن چشم‌تو ببند تا خوابی خیلی تو مخه(خودم از اون دسته آدم هایی هستم که به آبجی کوچیکم میگم و واقعا اثر داره براش😂) پ.ن⁴:یعنی حمید راست‌ترین حرف طول عمرشو زد...(بزار حداقل تو خواب از دست تو آرامش داشته باشه👍) https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
تولدتون مبارک باشه آقای دلم...(:🙃❤️‍🩹
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁶》 #رسول خوابی که سرشب افتاده
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁷》 به ساعتم که ۳ بعدازظهرُ نشون میداد نگاه کردم و پرونده جلو دستم بستم.دستمو به موهام کشیدم و طبق عادتم وقتایی که حالم بده موهامُ با دوتا دستم کشیدم..هم پرونده ذهنمو ریخته بود به‌هم،هم قضیه بابا و اون خونه قدیمی که از وجودش بی‌خبر بودم.‌. سردرنمی‌آوردم که چرا بابا همچین خونه‌ای رو گذاشته بود جای وصیت‌ش؟..اصلا چرا باید از من مخفی‌ش می‌کرد و چیزی نمی‌گفت؟..من الان با اون خونه چیکار باید بکنم؟ لیوان چایی کنار دستمُ سر کشیدم.. سرمون نسبت به روزهای دیگه خلوت بود و الان بهترین فرصت که میتونستم با محمد برم سراغ اون خونه...از پشت میز بلند شدم و یه نگاه سرسری به سایت انداختم که دیدم همه مشغول کار هستن ولی سعید و داوود کنار میز رسول وایساده بودن و رو لب‌های سه‌نفرشون خنده بود.. در اتاق‌شو باز کردم و رفتم داخل.. پشت میزش نشسته بود و مشغول صحبت با تلفن بود رو صندلی نشستم و منتظر شدم تا تموم کنه بعد از چند دقیقه حرف زدن که فهمیدم با عطیه‌خانم بود قطع کرد و اومد کنارم نشست محمد:جانم کاری داری حامد:آره..بیکاری بریم باهم تو اون خونه؟ محمد:باش بریم..فقط صبر کن یه سر باید برم پیش رسول بعد میام حامد:خیله خب تو ماشین منتظرت میمونم بیا بلند شدم داشتم خارج میشدم که با صدا زدنش برگشتم:جانم محمد:بریم اونجا چیکار کنیم؟ حامد:بریم ببینیم چی هست این خونه که بابا ازم مخفی کرده..خونه‌ای که برای ۵۰ سال پیشِ محمد:میگم توی اون خونه هم دیدی تو؟وسایل اینا داشت؟ حامد:آره بابا کلی وسایل داشت که یا پوسیده شده بودن یا از رنگ‌و رو افتاده بودن محمد:فکر میکنی چیزی پیدا بشه که تورو از این سردرگمی دربیاره؟ حامد:نمیدونم..حتی اگه نباشه که مطمئن میشم چیزی نیست محمد:خیله خب..برو میام سر تکون دادم و رفتم پارکینگ تو ماشین نشستم •••••••••••••••••••••• بعد از گرفتن گزارش کلی از رسول زود کاپشن‌مو برداشتم رفتم پارکینگ حامد تو ماشین نشسته بود و سرشو گذاشته بود رو فرمون..نشستم تو شاگرد و گفتم:بزار من رانندگی کنم تو خسته‌ای حامد:نه میخوام یکم ذهنم مشغول رانندگی بشه شاید این موضوع رو یادم بره سر تکون دادم و بی‌حرف راهی که این همه ابهام برای حامد و من داشت از نظر گذروندم به یه محله قدیمی که بیشتر خونه ها ویلایی بود و بعضی از خونه هام دیوارهاشون آجری داشتم به خونه‌ها نگاه میکردم که حامد رفت سمت خونه‌ای که از همه قدیمی‌تر بود درُ باز کرد و پشت سرش وارد شدم دور تا دور خونه‌رو از نظر گذروندم...منو حامد از بچگی باهم بودیم و حتی عمو و بابا هم رابطه‌شون خیلی خوب بود و هرجا که میرفتن منو حامدم میبردن..ولی این خونه رو اصلا ندیده بودم و آشنا هم نبود حامد انگار مثل من بار اوله پا میزاره تو این خونه..همونقدر گیج و منگ به در و دیوار نگاه می‌کرد حامد:بریم داخل؟ سر تکون دادم و باهم رفتیم داخل تعریفی که حامد از خونه کرده بود و تصوری که من داشتم واقعا صدپله بهتر بود تا این... جوری خاک نشسته بود همه‌جا که انگار یک‌قرنِ هیچ‌کس پاشو نذاشته اینجا حامد روی یکی از صندلی هارو تمیز کرد و نشست...به سمت کمد چوبی گوشه خونه رفتم و بازش کردم‌‌‌. جر چند دست لباس که کهنه شده بود هیچی نبود.. دونه دونه لباس هارو درآوردم نگاه کردم.. اونایی که جیب داشت گشتم و نداشت و هم مینداختم زمین حامد:اونارو برای چی میگردی؟ محمد:نیومدیم بازدید خونه که...باید یه چیزی پیدا کنیم یا نه؟...توام بیکار نشین برو اتاق بگرد من هالُ میگردم حامد:محمد من الان انقدر گیجم که نمیدونم حتی باید دنبال چی باشم لباس آخر هم انداختم زمین و رفتم سمتش:بخدا منم نمیدونم دنبال چی‌ام و باید چیو پیدا کنم..فقط اینو میدونم که باید چیزی پیدا کنیم که جواب منطقی و خوب بده به سوال های بزرگ و کوچک ذهن‌مون..پس برو خوب بگرد، هرچی از نظرت مشکوک بود بگو سر تکون داد و بی‌حوصله رفت تو اتاق..برگشتم سمت کمد و کشو‌هاشو گشتم...یکی از کشو ها قفل بود.. قفلش قدیمی بود و به راحتی میتونستم بازش کنم _‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌" ♥︎ "_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《بازم حوصله ندارم چیزی بنویسم/:...(:》 پ.ن¹:خوابم میاد شدید🙈 پ.ن²:بچه حامد مغزش فسیل میشه از این همه فکر و خیال... پ.ن³:منم الان اینجوری‌ام که اینا واقعا دنبال چیه‌ان😶‍🌫 پ.ن⁴:محمد جان از حامد آبی گرم نمیشه پس خودت قفل بشکون... https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
بچه‌ها پارت یکم سخته نوشتنش فردا بهتون میدم چون باید سر یه موضوعی از رمان مطمئن بشم...
بچه ها سلام... کمک کنید لطفا سر یه موضوعی که دوروزه درگیرشم... توی پارت بعدی که باید تایپ کنم قراره یه چیزی بشه... حالا بهم فقط بگید که دوست دارید از گذشته یعنی دوران جنگ دفاع مقدس و قبل‌تر از اون راجب بابای حامد بنویسم اینجوری شخصیت های جدیدی میان و داستان رو متوجه میشید یا اینکه این اتفاقات قدیمی رو از زبون *** توی رمان بیارم که داره تعریف میکنه... شما بگید چیکار کنم؟؟؟