نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁴》 #حامد تو محوطه نشسته بودم
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁵》
#رسول
با بسماللهی وارد کافه شدم، روی میزهای آخری نشسته بود که با دیدنم یه دست تکون داد... خیلی با خودم فکر کردم که چطوری بهش بگم، اصلا چجوری بحثُ باز کنم
همه چیو سپردم به خدا و تقدیری که برام رقم زده بود.. به قول عمو من ازش خواستگاری میکنم قبول کرد که چه بهتر و نوکرشم هستم تا آخر اگه جواب منفی داد شاید قسمت نبوده دیگه ولی تا تهش میرم
به سمتش رفتم و با خوشروئی سلامی دادم
ساحل:سلام خوبین
پشت میز نشستم:مچکر..خیلی وقته منتظر موندید؟
ساحل:نه زیاد
رسول:دیگه ببخشید واقعا کارم طول کشید
ساحل:خواهش میکنم
رسول:خب چی میخورین شما؟
ساحل:یه قهوه لطفا
دوتا قهوه با کیک سفارش دادم.. هردومون ساکت بودیم و نمیدونستم باید از کجا شروع کنم و تمام تمرین هایی که کرده بودم یادم رفته بود
با صداش سر بلند کردم و گوش سپردم به حرفش:راستش خیلی خوشحال شدم که گفتید اینجا همدیگرُ ببینیم، بهتون هم عذرخواهی بدهکارم هم تشکر
رسول:برای چی؟
ساحل:تشکر برای حساب کردن کرایه..واقعا شرمنده شما شدم، صاحب کارم حقوق نریخته بود برای همین دوماه عقب افتاد اجاره خونه
رسول:اشکال نداره بابا..مهم نیست انقدر بخاطرش خودتونو اذیت نکنید
ساحل:لطف دارید ممنون
سفارشاتمونو آوردن و حرف قطع شد،بعد از مزه کردن قهوه تلخم گفتم:خب عذرخواهی برای چی
ساحل:دیدار اولمون بد صحبت کردم باهاتون..حوصله نداشتم فقط منتظر یه دعوا و بحث بودم..طلبکارانه حرف زدم ببخشید
رسول:ایرادی نداره،دیگه گذشته فراموش کنید..قهوهتونو بخورید لطفا
دوباره هردومون ساکت شدیم، برای گوشیم پیام اومد،دیدم از طرف عمو محمدِ 《بَرنداری چرت و پرت بگیا، قشنگ حرف بزن، انتظار دارم با نیش باز برگردی اداره..درضمن طولش نده کار داریم》 زود براش چشمی نوشتم که دختره گفت:خب میشه شماره کارت بدین من پولو واریز کنم و برم، کار دارم
گوشیمو کنار گذاشتم و دستامو تو هم قفل کردم:اگه بشه حرف بزنیم باهم
ساحل:چه حرفی
تا الان سعی میکردم به چشماش نگاه نکنم ولی برای صحبت دیگه سرمو بالا گرفتم و چشمامُ بهش دوختم:راستش من هیچ تجربهای با یه خانم صحبت کردن ندارم و نمیدونم چطوری باید درخواستمُ بگم بهتون ولی خب خواستم با دلم رو راست باشم تا یه وقت مدیون قلبم نشم
ساحل:منظورتونُ متوجه نمیشم..چه حرفی؟
یه نفس عمیق برای کم کردن استرس وجودم کشیدم و گفتم:بعد از رفتنم از خونهتون خیلی فکر کردم به تصمیمم، اینکه صادقانه جلو بیام و حرفمو بزنم.شاید شما قبول نکنید ولی من تا جایی که بتونم برای بهدست آوردنتون تلاش میکنم،بقیهش دست خداست
چهرهش متعجب زده موند، انگار انتظار هر حرفی رو داشت غیر از این..
سر پایین انداختم و انگشتمُ نامحسوس رو میز حرکت میدادم
ساحل:نفهمیدم..منظورتون چی بود دقیقا؟
اینبار هم زل زدم به چشماش و گفتم:گفتم میخوام برای بهدست آوردن شما تلاش کنم..
چند ثانیه نگاهم کرد. بعد نگاهش از چشمهام سر خورد روی فنجون قهوهاش. انگشتش رو دور لبهی فنجون چرخوند و گفت:یعنی الان شما از من خواستگاری کردید؟
رسول:نمیدونم اگه اینجوری قبول دارید که آره وگرنه اگه اجازه بدین....
پرید وسط حرفم:ممنون بابت تمام زحماتی که کشیدید برام، سعی میکنم حرفتونو نشنیده بگیرم.. لطفا شماره کارت بفرستید برام تا دیگه به بهانهش منو نکشید جایی
بلند شد که زود بلند شدم و گفتم:توروخدا صبر کنید ساحل خانم...من قصد توهین یا اذیتکردن شما رو نداشتم، ولی خب حق دارم اگه کسی تو دلم بود بهش بگم دیگه نه؟
خندهای که کاملا معلوم بود از عصبانیتِ زد و گفت:آقای محترم منم حق دارم که قبول کنم یا نه دیگه... پس برید به زندگیتون برسید
رسول:یه لحظه لطفا صبر کنین... آخه چرا؟ خب من با نیت خیری قدم برداشتم، حداقل یه دلیل برای رد کردنم بگید
ساحل:کاملا معلومه تابهحال با دختری حرف نزدید و بلد نیستید چطوری احساستونو بهش بفهمونید..آقای محترم من خوشم نمیاد اینم یه دلیل محکم
خواست بره که رفتم یکم جلوش و گفتم:میدونم حق دارید ولی خواهش میکنم یکم به درخواستم فکر کنید...اصلا اجازه بدید زنعموم با مادرتون صحبت کنم، من مادرم فوت شده و کسیُ جز ایشون ندارم تا برام پا پیش بزاره، خواهش میکنم ازتون
ساحل:میشه از سر راهم برید کنار؟
رسول:یه فرصت بهم بدید فقط..خواهش میکنم
ساحل:روزخوش
از کنارم رد شد و رفت...
رسول:گندت بزنن رسول..خب احمق اینطوری خواستگاری میکنن؟ خاک تو سرت
_____________________"♥︎"___________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 میخوام برای بدست آوردنتون تلاش کنم❤️🩹..(:》
پ.ن¹:ای خوداااا🤌🏻🥹
پ.ن²:بچه خواستگاری کرد(((:
پ.ن³:فقط محمدی که دلش خوشه😐
پ.ن⁴:واااااقعا گند زد/:
پ.ن⁵:اصن هم تابلو نبود دیالوگ آخر حرف دل خودم بود...🦦
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁵》 #رسول با بسماللهی وارد ک
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁶》
#رسول
مستقیم بعد از اومدنم به اداره رفتم تو اتاق عمو که بابا هم اونجا بود..
نمیدونم چرا ولی الان تو این موقعیت فقط حس میکردم با عمو راحتم و از بابا خجالت میکشم..اینکه الان بگم نشد جلو بابا روم نمیشد واقعا...سلام آرومی دادم که عمو تو نیم نگاهی که بهم کرد گفت:قاطع رد کرد نه؟
کنار بابا نشستم و سرمو گذاشتم رو میز و به عمو نگاه کردم
رسول:آره بابا رد کرد
حامد:چطوری گفتی مگه
سرمو بلند کردم و از ظرف رو میز یه شکلات برداشتم: زدم تو این چت جی پی تی احمق..گفت اینطوری بگو
محمد:اون دیالوگی که گفتی رو بگو رسول
رسول:حالا یه چیزی گفتم دیگه عمو نپرس
حامد:خب چرا باید به حرف ربات گوش بدی تو؟
محمد:راست میگه دیگه، مثل بچه آدم میرفتی حرف دلتو میزدی..من میدونم دیگه رفتی یه چرتی گفتی دختر رو فراری دادی.. یعنی خاک تو سرت
حامد:وا محمد، توقع جواب مثبت هم نداشته باشید همین اول کاری
محمد:هزار دفعه هم بره این بشر نمیتونه درست باهاش حرف بزنه..اصلا شماره شو بده،بدم عطیه حرف بزنه
حامد:حالا فعلا یکم بگذره بعد..الانم رسول فکرتو درگیر نکن زیاد برو کارتو انجام بده،حالا بعدا میری دوباره بهش میگی
محمد:راستی تونستی اون سه نفرُ پیدا کنی؟
رسول:نه هنوز
محمد:رسول جان عقبیم..از بچه های سایبری کمک بگیر میخوای
رسول:چشم همه سعی خودمو میکنم
حامد:تو امروز جلسه داری؟
محمد:آره باید برم یه ساعت دیگه...حامد تو بیا اینارو بخون یه خلاصه ازش بنویس بزاریم تو پرونده قبلی تا دیگه بره تو بایگانی
حامد:باش مینویسم
یه شکلات دیگه برداشتم و اومدم پایین پای سیستم
خب اینم از امروزِ ما که خودم گند زدم توش..حالا یکم بگذره بعد دوباره میرم جلو خونهش
•••••••••••••••••••••
#هومن
فنجون قهوهمو رو میز گذاشتم و به عکس تو سیستم زل زدم..یه پرینت ازش گرفتم و پشت برگه اسمشو نوشتم
در اتاق بیهوا باز شد و همایون اومد داخل
هومن:طویلهص اینجا در نمیزنه؟
همایون:بلانسبت طویله..حالا چیکار میکنی
هومن:اون انبارمون که لو رفت و پلیس همه مواد و اسلحه هارو گرفت،کلی خسارت مجبور شدم بدم به طرف قرارداد..الان یارو زنگ زده میگه جنس هامو میخوام، میتونیم آماده کنیم تا آخر هفته؟
همایون:تا آخر هفته که نه..دو،سه روز بیشتر وقت نداریم اینجوری، ازش تا هفته دیگه مهلت بگیر آماده میکنیم
هومن:باید یه سفر یک روزه برم جنوب
اومد کنارم وایساده و کاغذ از تو دستم گرفت:برای چی بری؟...اینو کِی گرفتی؟(اشاره به عکس)
هومن:گفت قراره طرف قرار یه خانم باشه که میاد کیش.. اونجا اطلاعات میگیره ازم پولو میده
همایون:بیام باهات؟
بلند شدم و رفتم سمت کمدم
هومن:نه نمیخواد بالاسرِ کارگارا باش... آها راستی حقوقشون هم ریختم به حسابت خودت دیگه بده بهشون
همایون:نگفتی این عکسُ
هومن:سرگرد میثم مولایی..نفوذیمون برام فرستاد که داشته باشمش
کتمو پوشیدم و یه شونه زدم به موهایی که دیگه کم کم داشت رو به سفیدی میزد.. چقدر زود دارم پیر میشم، کنار گوشم سفید شده بود و تک و توک موی سفید معلوم میشد
همایون:میگم هومن بنظرت ریسک نکردی به ماهان خودتو نشون دادی؟
هومن:مگه قراره زنده بمونه که نگرانش باشم؟جایی حس کنم دیگه بهدردم نمیخوره کارشو تموم میکنم خیالت راحت
اخمی کرد و جلوم قرار گرفت:هومن صد دفعه گفتم فکر کشتنُ از سرت بنداز..قرار ما آدمکشی نبود
فاصله بینمونو پر کردم و سرمو بردم نزدیک گوشش:اون قرارُ فراموش کن همایون.. قراره همه رو بکشم.. بعد از اونا هم خودمو
همایون:باز مست کردی تو؟
هومن:نه اتفاقا هوشیارم و میفهمم چی میگم، من جیگرم فقط با کشتن حامد خنک نمیشه.. اصلا دلم میخواد قبل مرگش زجر کشیدنش هم ببینم همینجوری که من این همه سال زجر کشیدم، باباشو که کشتم، بقیه کسایی هم که دوست داره میکشم
همایون:بیا برو یه باد به کله خرابت بخوره بلکه عقلت بیاد سر جاش
در جوابش فقط نیشخندی زدم و رفتم بیرون
تو خیابونها قدم میزدم تا بلکه به قول همایون باد بخوره به کلهم.. حال خودمو درک نمیکردم، اینکه دوست دارم بُکُشم و نَکُشم...
خودمم به ضد و نقیض افکارم خندهم میگیره..دلم میخواست انتقام بگیرم ولی دلم اینم میخواست که نگیرم
اما خب بیخیالِ گذشتهی داغونم نمیشم..گذشتهای که هنوز مثل فیلم جلو چشممِ، هنوز اون صداها تو گوشمه و شده لالایی شبهام
از گذشتهای که دیگه جزء کابوسهای ثابتم شده نمیگذرم،حالا هرچقدر هم که یهو دلم به رحم بیاد
•••••••••••••••••
#رسول
ساعت۱۲ شب
اداره
بازم خمیازه کشیدم، دیگه چشمام داشت بی اراده میرفت برای خواب و منم هیچ تلاشی برای باز نگه داشتنشون نمیکردم..
چند ساعت پای سیستم بشینی و هیچی هم پیدا نکنی زور داشت خدایی...سرمو گذاشتم رو میز، کمکم داشت خوابم میبرد که صدای علی اومد:خوابی رسول؟
سرمو بلند کردم و با چشمای بسته گفتم:تو فکر کن آره
با صدا خندید و زد رو شونهام:نه دیگه فکر نمیکنم،بیدار شو ببین چی پیدا کردم برات، هلو
منگ خواب بودم و هیچی از حرفاش نمیفهمیدم، دوباره سرمو گذاشتم رو میز که شونه هامو گرفت تکون داد:بلند شو یه لحظه رسول بعد میخوابی..بیا این آبو بخور خوابت بپره
بزور بلند شدم و چشمامو مالش دادم:خب نمیخوام بپره،زوره مگه
علی:بله زوره..برو یه آب به سرو صورتت بزن چیز مهمی پیدا کردم به دردت میخوره
همینجوری که زیر لب به فحش بسته بودمش بلند شدم رفتم سمت سرویس بهداشتی..هیچکس تقریبا سایت نبود جز دو ،سه نفر، بابا و عمو هم رفته بودن خونه و یه نگفتن بدبخت رسول خستهس
رفتم پایین که دیدم پشت سیستمم نشسته و داره از ظرف همیشگی مویز میخوره
رسول:قبلا اجازه میگرفتی
علی:من هیچ وقت از شما اجازه نمیگیرم..همیشه دستور میدم
یه پسگردنی زدم بهش و نشستم رو میز
علی:میز میشکنه احمق
رسول:علی خوابم میاد کم چرت بگو..چی پیدا کردی حالا
علی:ببین چند روز پیش که ما انبار مواد و اسلحهشونو پیدا کردیم بچه ها یه تبلت هم کنار اون دارو ها میارن اداره..این تبلتُ بچههای ما چند روز براش زحمت کشیدن تا تونستن رمزشو باز کنن و صبح که دادن به من مشغول شدم برای خالی کردن اطلاعات این تبلت
خودمم چندتا مویز گذاشتم تو دهنم و همونجور منگ سر تکون دادم:خب که چی؟پیدا کردی که کردی،تشویقی میخوای صبح باید بیای تا فرمانده بده بهت..ببین میدونم که من به عنوان برادرزاده و پسر دوتا فرمانده اینجا قدرت و احترام زیادی دارم و خیلی کارا ازم برمیاد میتونم براتون پارتی بازی کنم ولی خب برادر بعضی چیزا رو قانون دستامو میبنده، من نمیتونم تشویق بدم..آفرین برو بخواب مزاحم منم نشو فردا آقامحمد میاد دوبله بهت تشویقی میده با یه آبنبات اضافه
علی:رسول بخدا میزنمت با دیوار یکی بشی..بیشعور من امروز باید خونه میموندم روز تعطیلم بود اومدم اینجا دارم این تبلت خالی میکنم بعد تو الان چرت و پرت میگی؟حرفامو گوش کن بعد برو بخواب
رسول:بگو خب کشتی منو
نفس کلافهای کشید و چندتا برگه گرفت سمتم..واقعا مغزم خواب بود و فکر میکردم این کلمات فارسی که نشونم میده یه زبان ناشناختهایِ که تابه حال ندیدم
علی:ببین رسول از توی این تبلت فهمیدم که(میبینه رسول نشسته داره خوابش میبره)رسول بخدا زنگ میزنم آقامحمد بیاد برای خودش بگما عه،نخواب دیگه
رسول:ها..چی..آهااا بله ببخشید بگو دارم گوش میدم
علی:از دست تو..ببین با این تبلت با کسایی که میخواستن آقامحمدُ بزنن در ارتباط بودن..همون قضیه مهاباد
با شنیدن مهاباد و عمو بلند شدم و سعی کردم از منگی بیام بیرون:یعنی چی که ارتباط داشته؟
علی:این تبلت هرکی که بوده داشته دستور منفجر کردن ماشین آقامحمد میداده...ببین اینجارو اون یارویی که میخواد محمد بزنه براش لایو لوکیشن فرستاده و بعد نوشته مسیر حرکت دوستمون،حالا اینجارو بخون کسی که دستور میداده نوشته به محدوده مشخص شده که رسید آتیش بازی راه بنداز
رسول:هیچکس خبر نداشت محمد داره میره مهاباد که بتونه دنبالش کنه و از مسیر اول محمد خبر داشته باشه..اینا انگار از فرودگاه دنبالش بودن
علی:بچه های اداره هم نمیدونستن یعنی؟
رسول:ببین اونروز انقدر عجلهای شد رفتن محمد که فقط منو آقای عبدی فهمیدیم.. منم چون تو اتاقشون بودم فهمیدم، حتی بابا هم نبود و نمیدونست من فرداش گفتم
علی:نمیدونم رسول ولی هرکی که هست خبر داشته محمد کی میاد مهاباد..کجا میره.. با کی میره.. حتی مسیر رفت و برگشتش هم میدونسته
رسول:نمیتونیم بفهمیم این تبلت برای کیه؟
علی:اثر انگشت نداشت،چک کردن بچهها.. حتما با دستکش کار کرده یا بعد کار پاک کرده صفحه تبلتُ
رسول:طرف مقابل کی بوده؟
علی:ببین سه نفر برای این ماموریتشون بوده چون فیش واریزی سه تا بود، من حتی حساب بانکی های هر سه نفر چک کردم ولی برای دختر و پسر ۱۵ ساله بوده که اونا سفیدن پس این حساب بانکی ها برای خودشون نیست...اون طرفی هم که حرف میزده باهاش پیدا نکردم
رسول:چقدر پول گرفتن برای اینکار؟
علی:هزار دلار... ولی این فیش واریزی سه تا ۱۰۰ میلیون بود
رسول:پس از کجا میدونی هزار دلار گرفتن؟
علی:نگاه اینجارو، بعد از فرستادن اسکرین واریزی گفته اینُ علیالحساب داشته باش تا هزار دلار برسه دستت
رسول:خب دیگه چی؟
علی:ببین اینجا رو رسول..آخر پیامهاشون یارو سه تا پیام میفرسته که کد گذاری شده،روش کار کردم و فهمیدم که ۳تا لوکیشن مختلف از تهرانِ..فاصلهشون هم زیاده باهم ولی خب نفهمیدم این سه تا آدرس برای چیه و چرا فرستاده
____________________"♥︎"____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 گذشتهای که همیشه همراهِ...(:》
پ.ن¹:یه پارت طولانی به جبران دیشب...
پ.ن²:چقدرررر محمد رسولو خوب میشناسه...باور کن الان میدونه از چه دیالوگی استفاده کرده///:
پ.ن³:دلی که قراره موقع رحم کردن هم بیرحم باشه...(:
پ.ن⁴:چقدر من رسولم موقعای که خوابم میاد😅😶🌫
پ.ن⁵:شماهم به اون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنید؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
این پارتو یکم توضیح میدی نفهمیدم
•••♥︎•••
چشم..ولی بنظرم یه بار دیگه با دقت و تمرکز بخونید متوجه میشید...
توی پارت های قبل همون جایی که حامد قوطی قرص هارو پیدا کرد و از قضیه دارو باخبر شدن یه تبلت هم پیدا شد که اونو دادن بچه ها سایبری برای بازیابی اطلاعات
توی این تبلت یکی از افراد هومن که بعدا متوجه میشید کیه با اون سه نفری که تو مهاباد به محمد شلیک کردن درارتباط بوده از طریق پیام
یکی برای افراد هومن لایو لوکیشن محمد میفرسته پس میشه این آدم یکی از اون سهنفر مظنون اصلی تو مهاباد
درباره اون دیالوگ آخر و آدرس ها فکر کردم متوجه میشید
همون فردی که برای هومن کار میکنه آدرس سه جا رو برای اون مظنونین فرستاده
یعنی سه تا آدرس خونه توی تهران براشون
اگه هر جایی از پارت رو نفهمید بگید که اون قسمتُ توضیح بدم من فکر کردم این دوتا تیکه براتون گنگِ که توضیح دادم
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁶》 #رسول مستقیم بعد از اومدنم
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁷》
#رسول
صندلی علی زود کنار زدم و آدرس هارو روی نقشه هوایی آوردم..پیدا شد بلاخره
رسول:علی گل کاشتی پسر دمت گرم..آفرین
علی:میدونی این آدرس ها کجاست؟
رسول:۹۹ درصد احتمال میدم بدونم
بلند شد و کنارم قرار گرفت.. یکم به تصاویر روی وال نگاه کرد و بعد رو بهم گفت:خب بگو منم بدونم رسول
رسول:ببین بچه های مهاباد تونسته بودن که رد اون سه نفرُ تا تهران بزنن بعدش گمشون کردن و به ما خبر دادن...آقامحمد هم از دیروز به من گفت که پیداشون کنم، از دوربین های شهری و محل تقریبی که بچههای مهاباد بهمون گفته بودن نتونستم پیداشون کنم..ولی وقتی الان تو میگی براش سه تا ادرس فرستاده اینا لوکیشن دقیق خونهس..بنظرم میخوان بیان تو این خونهها
علی:مطمئنی حالا؟
رسول:دیگه وقتی یارو درباره کشتن آقامحمد و داستان های مهاباد باهاش حرف میزده پس برای اینکه نفرات اصلی لو نرن باید از این سه نفر خوب محافظت کنن...
علی:میخوای بگی اونا الان میرن تو این خونهها؟؟
رسول:دقیقا...باید ببینم اطرافشون دوربین هست یا نه...سهتا تیم هم باید برن تمیم تا ببینیم چی میشه
علی:اول به آقامحمد بگو بعد
رسول:باهوش بدون دستور اون که نمیشه کاری کرد..من برای خودم دارم پلن میچینم هنوز
علی:ازدست تو..خب دیگه خوشگذشت، من برم خونه
رسول:دستت طلا..البته پرو نشیا زیاد تشکر کردم ازت، اینبار استثناست چون حوصله گشتن نداشتم
چشماشو مشکوک تنگ کرد و لبهاش کش اومد:یعنی میخوای بگی میتونستی پیداشون کنی؟
قیافه حقبه جانبی گرفتم و گفتم:بدون کمک توهم تا فردا صبح پیداشون میکردم
علی:از دست تو رسول...من برم دیگه عجله دارم
رسول:خدافظ...برو که زیاد وقتمو گرفتی
علی:دارم برات
بعد رفتن علی زنگ زدم به عمو محمد که بعد چندتا بوق برداشت
محمد:ساعتُ نگاه کردی شما مزاحم میشی؟
روی صندلی نشستم و چشمامو مالش دادم:سلام عمو خواب بودی؟
محمد:سلام..نه کار داشتم،چیشده
رسول:چیکار داری تا الان بیداری؟
محمد:ریحانه خانم تازه یادش افتاده که قراره فردا کاردستی ببره مدرسه...یه ساعت درگیر اینم
بلند خندیدم که صدای کوفت عمو اومد
رسول:من قربون اون قندِعسل برم که مثل خودم مغز نداره
محمد:نه اتفاقا بچه من مغز داره بهتر از تو..تو جزء آدم هایی هستی که کلا چندتا تو جهانن..مغز داریا ولی نداری
رسول:عموووو
محمد:چقدر دلم میخواد بگم زهرمار...چیکار داری نصف شبی اوقاتمو تلخ کردی؟
رسول:عمو بگو چی پیدا کردم..یعنی کرده یکی حالا اسم نمیبرم
محمد:خب بگو چی پیدا کرده علی
رسول:از کجا فهمیدی علی بوده؟
محمد:بزرگت کردم بچه...خب تعریف کن
رسول:تقریبا میشه گفت اون سه نفرُ پیدا کردیم
محمد:چطوری؟
رسول:فردا اومدی میگم پشت تلفن که نمیشه
محمد:چرا تقریبا؟
رسول:فقط احتمال میدم کجا قراره که برن
محمد:الان میام اداره
رسول:نمیخواد بابا...نیا فردا کامل توضیح میدم دیگه
محمد:خیله خب باشه.. رسول بخواب یکم، فردا خسته ببینمت تا سه روز نمیزارم بخوابی
رسول:چرااا؟ میخوام بیدار بمونم تا پیداشون کنم
محمد:مگه نمیگی پیداشون کردی؟پس ،فردا هم میتونی انجام بدی.. بخواب
رسول:چشم
محمد:شبت بخیر
گوشیمو رو میز گذاشتم.. میتونستم بعد نماز هم بخوابم، الان بهتره به کارا برسم
عمو که نمیفهمید کی خوابید.. دو ساعت خوابم بس بود
•••••••••••••••••••
#محمد
کاردرستیش که کامل شد وسایل ریخته شده دورمُ جمع کردم
عطیه با سینی چایی و خرما اومد کنارم:دستت درد نکنه..قشنگ شده
محمد:خواهش میکنم..دیگه بیحوصله درست کردم براش خداکنه خوشش بیاد
عطیه:خوبه بابا.. از سرکار که اومدم گفت بهم دیگه تکالیفشو انجام بده و شام بزار یادم رفت
محمد:فدا سرت..الان چایی میچسبه واقعا
عطیه:نوشجونت.. رسول چیشد راستی؟
محمد:هیچی دیگه، با دختره حرف زده گفته نه
یه خرما برداشتم و همراه چایی خوردم.. آنقدر خسته بودم که دلم میخواست نشسته بخوابم تا به خودم زحمت تکون دادن ندم
عطیه:چیزی بهش نگیا محمد..خب اینکارا رو بیشتر مادر انجام میده و قدم اولُ برمیداره و کار پسرو راحت میکنه...بنده خدا مادرش که فوت شده، کسی هم که نیست کمکش کنه و راهنمایی،درکش کن
محمد:دلم میخواد سرو سامون بگیره فقط چطوری رسیدنش مهم نیست برام زیاد.. یکم بگذره بعد خودت زنگ بزن ببین چی میشه دیگه... مادری کن براش
عطیه:از خدامه..چشم
چایی هامون که تموم شد عطیه وسایل جمع کرد و منم رفتم تو اتاق تا بخوابم...
اگه بهم اجازه میدادن واقعا میتونستم دو روز بخوابم انقدر که خسته بودم
___________________"♥︎"____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《چی میتونه جز خوشبختی عزیزانم حالمو خوب کنه؟...(:》
پ.ن¹:تا ابد کل کل علی و رسول🤌🏻😂
پ.ن²:محمد جان بگو زهرمار.. من اجازه میدم 😁
پ.ن³:فقط محمد که فهمید علی بوده..وااای خدا
پ.ن⁴:مادری کن براش(:🥹
پ.ن⁵:اصلا تابلو نیست بیشترجمله های آخر پارت حرف منه؟؟؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁷》 #رسول صندلی علی زود کنار ز
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁸》
#رسول
اداره.۱۰ صبح
منتظر عمو بودم تا حرفی بزنه..با دادن تمام اطلاعات بدست اومده باید سریع یه کاری میکردیم تا دیر نشده
عمو خیره به تصویر هوایی خونهها بود و منم با خودکار میزدم به میز و واقعا کرم وجود داشتنُ اینجا فهمیدم...چشمام بدجور از بیخوابی میسوخت ولی جرعت نمیکردم حتی مالششون بدم از ترس عمو تهدیدش برای نذاشتن اینکه چند روز نخوابم
دلم میخواست به عمو بگم اگه فکر کردنت طول میکشه من یه چرتی بزنم ولی خب دیگه، جونمو دوست دارم..
خمیازهای کشیدم که گفت:بررسی کردی کسی ساکنِ توی این خونهها یا نه؟
رسول:نه خونه خالیه
محمد:خب پس رسول ریسکه اگه بخوایم تمیم بزاریم چون خیلی کارشونُ بلدن و ممکنه که لو بریم..تو فعلا از طریق پرنده و دوربین مغازههای اطراف چک کن،اگه کسی وارد خونه شد سریع بگو بهم
رسول:چشم آقا
خواستم از اتاق برم بیرون که صدام زد و همون موقع بابا اومد داخل و با دیدنم گفت
حامد:چرا چشمات سرخِ؟باز نخوابیدی تو
رسول:چرا بابا خواب بودم..چون خیلی به سیستم نگاه کردم سرخ شده همین
برگشتم سمت عمو تا ببینم باهام چیکار داره،بدون اینکه نگاهم کنه و همینجور که داشت با سیستم کار میکرد گفت: فکر کنم ساده گرفتم بهت که دیگه حرفمو گوش نمیدی
متعجب زده از حرفش یه نگاه به بابا کردم که سوالی نگاهم کرد..چشماش زیر نویس داشت که " باز چه گندی زدی رسول "
رسول:منکه هرچی گفتی گفتم چشم عمو
دست از سیستم برداشت و با چهره جدی گفت:حق خوابیدن و استراحت کردن تا ۳روز نداری..این تنبیه کاری میکنه که یاد بگیری هروقت بهت میگم استراحت کن بگی چشم... درضمن بخاطر اینکه بهم گفتی عمو هم ۲ ساعت باشگاه تشریف میبری..حالا میتونی بری به کارت برسی
با قیافه و لحن درموندهای گفتم:عمووو غلط کردم خو
محمد:۴ ساعت باشگاه
اصلا حواسم نبود که نگم عمو بهش...خب آدم از بچگی به یکی بگه عمو بعدش سخته دیگه هی بگه آقا
رسول:قول میدم دیگه بخوابم و به حرفت گوش بدم
محمد:تو مخم بری میکنم ۶ ساعت رسول
رسول:ای بابا...چشم
شکست خورده از تمام نقشه هایی که کشیده بودم تا بعد از اینکه همهچیو به عمو گفتم میام تخت میخوابم،پشت سیستم نشستهم
صدای داوود از پشت سرم اومد،برگشتم سمتش:استاد رسول ما چطوره
رسول:استاد رسولت داره میمیره
داوود:عه؟چه بیخبر..چرا حالا
خمیازهای کشیدم وگفتم:یعنی محمد انقدر منو توبیخ کرده که دیگه چیز جدید پیدا نمیکنه میگه ۳روز نخوابم
با حرفم خنده داوود بلند شد..دستشو گذاشته بود رو دهنش تا صداش بلند نشه
رسول:زهرمار
برای گوشیم پیام اومد که دیدم آرمانه.. " سلام چطوری..کجایی تو چند روزه ازت خبری نیست،امروز پاشو بیا خونهم تنهام"
داوود:واقعا میگی رسول
رسول:شوخی دارم مگه باهات؟..نمیبینی قیافهمو
داوود:چرا میبینم..خب پس سوژهم با سعید جور شد تو تمیم فرهادی،دمت گرم
رسول:کووفت
داوود:لوکیشن بفرست تا نمردی..فعلا
زیر لب دوتا فحش به داوود دادم که واقعا حقش بود.برای آرمان تایپ کردم " سلام خوبم.هیچی سرکارم دیگه،تو آدم باش ازم خبر بگیر.نمیدونم برسم یا نه ولی خبر میدم بهت"
برای خودم یه قهوه درست کردم تا بتونم تحمل کنم این بیخوابی اجباریُ
••••••••••••••••
#حامد
تو اتاق کارش..ساعت۱۳
سررسیدُ آورده بودم تا بخونم،میتونستم یه کتابُ توی دو،سه روز تموم کنم ولی اینبار نمیشد.آنقدر که بهم با خوندن هر خطش شک وارد میشه دلم میخواد فقط ببندم و بزارم برای سال بعد بخونمش
همه کارامو انجام دادم و الان راحت میتونستم برای خوندن گذشتهی نه چندان جالب پدرم وقت بزارم
رو قالیچه کوچیک که همیشه گوشه اتاقم پهنِ برای نماز خوندنم نشستهم و سررسید باز کردم.ورق زدم تا رسیدم به همون قسمت ازدواج بابام
••••••••••••••
#گذشته
#هومن
با کمک بابا تونستم یه خونه کوچیک ولی باصفایی بخرم.اون حیاطُ باغچه کنارش.حوض کوچیک وسط خونه و از همه مهمتر نزدیک بودنش به کتابفروشیم
با فرشته خونه رو تمیز کردیم و وسایل چیدیم
یه جشن کوچیک و خودمونی شد عروسی ما و یه لباس سفید ساده شد لباس عروس فرشته.برامون هیچی مهم نبود جز خودمون و من این عشقُ میپرستیدم
چندماهی میشد که سر خونه و زندگی خودمون بودیم و کارا هم بدجور گرفته بود. به قول منصور اگه یکم دیگه میگذشت میشد پول پارو زد
یه روز که تو مغازه بودم و با بچهها نشسته بودیم سر میز قمار و تو چند قدمی برد بودم یهو خیلی غیرمنتظرانه در باز شد و داداشم علی(بابای محمد) اومد داخل..چشماش رنگ سرخ به خودشون گرفته بود و از عصبانیت رنگ چهرهش در ثانیه عوض شد،وقتی دید تو چه حالتیام اومد و با پاهاش میزُ برگردوند..منصور بلند شد و یقهشو گرفت، داشت با صدای بلند عربده میزد که چرا اومدی و خراب کردی همه چیو..ولی من خیره به اون چشمایی بودم که هم نگران بود هم عصبانی
_________________"♥︎"_______________
پارتنوشنگاهتون...💞
《میدونید دیگه من همیشه تو همه موقعیتهای حساس زندگیم داوود بودم یا میدونید؟؟...(:》
پ.ن¹:محمد واقعا دیگه توبیخ پیدا نمیکنه...😑
پ.ن²:الان جاشه بگم رسول حقته؟؟؟؟😂🙄
پ.ن³:اصلا دلم نمیخواد لحظهای جای حامد باشم..
پ.ن⁴:سر میز قمار و در آستانه بردن...
پ.ن⁵:منی که خیره بودم به چشمای نگرانش..(:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀