پارتنوشنگاهتون...💞
《 گذشتهای که همیشه همراهِ...(:》
پ.ن¹:یه پارت طولانی به جبران دیشب...
پ.ن²:چقدرررر محمد رسولو خوب میشناسه...باور کن الان میدونه از چه دیالوگی استفاده کرده///:
پ.ن³:دلی که قراره موقع رحم کردن هم بیرحم باشه...(:
پ.ن⁴:چقدر من رسولم موقعای که خوابم میاد😅😶🌫
پ.ن⁵:شماهم به اون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنید؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
این پارتو یکم توضیح میدی نفهمیدم
•••♥︎•••
چشم..ولی بنظرم یه بار دیگه با دقت و تمرکز بخونید متوجه میشید...
توی پارت های قبل همون جایی که حامد قوطی قرص هارو پیدا کرد و از قضیه دارو باخبر شدن یه تبلت هم پیدا شد که اونو دادن بچه ها سایبری برای بازیابی اطلاعات
توی این تبلت یکی از افراد هومن که بعدا متوجه میشید کیه با اون سه نفری که تو مهاباد به محمد شلیک کردن درارتباط بوده از طریق پیام
یکی برای افراد هومن لایو لوکیشن محمد میفرسته پس میشه این آدم یکی از اون سهنفر مظنون اصلی تو مهاباد
درباره اون دیالوگ آخر و آدرس ها فکر کردم متوجه میشید
همون فردی که برای هومن کار میکنه آدرس سه جا رو برای اون مظنونین فرستاده
یعنی سه تا آدرس خونه توی تهران براشون
اگه هر جایی از پارت رو نفهمید بگید که اون قسمتُ توضیح بدم من فکر کردم این دوتا تیکه براتون گنگِ که توضیح دادم
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁶》 #رسول مستقیم بعد از اومدنم
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁷》
#رسول
صندلی علی زود کنار زدم و آدرس هارو روی نقشه هوایی آوردم..پیدا شد بلاخره
رسول:علی گل کاشتی پسر دمت گرم..آفرین
علی:میدونی این آدرس ها کجاست؟
رسول:۹۹ درصد احتمال میدم بدونم
بلند شد و کنارم قرار گرفت.. یکم به تصاویر روی وال نگاه کرد و بعد رو بهم گفت:خب بگو منم بدونم رسول
رسول:ببین بچه های مهاباد تونسته بودن که رد اون سه نفرُ تا تهران بزنن بعدش گمشون کردن و به ما خبر دادن...آقامحمد هم از دیروز به من گفت که پیداشون کنم، از دوربین های شهری و محل تقریبی که بچههای مهاباد بهمون گفته بودن نتونستم پیداشون کنم..ولی وقتی الان تو میگی براش سه تا ادرس فرستاده اینا لوکیشن دقیق خونهس..بنظرم میخوان بیان تو این خونهها
علی:مطمئنی حالا؟
رسول:دیگه وقتی یارو درباره کشتن آقامحمد و داستان های مهاباد باهاش حرف میزده پس برای اینکه نفرات اصلی لو نرن باید از این سه نفر خوب محافظت کنن...
علی:میخوای بگی اونا الان میرن تو این خونهها؟؟
رسول:دقیقا...باید ببینم اطرافشون دوربین هست یا نه...سهتا تیم هم باید برن تمیم تا ببینیم چی میشه
علی:اول به آقامحمد بگو بعد
رسول:باهوش بدون دستور اون که نمیشه کاری کرد..من برای خودم دارم پلن میچینم هنوز
علی:ازدست تو..خب دیگه خوشگذشت، من برم خونه
رسول:دستت طلا..البته پرو نشیا زیاد تشکر کردم ازت، اینبار استثناست چون حوصله گشتن نداشتم
چشماشو مشکوک تنگ کرد و لبهاش کش اومد:یعنی میخوای بگی میتونستی پیداشون کنی؟
قیافه حقبه جانبی گرفتم و گفتم:بدون کمک توهم تا فردا صبح پیداشون میکردم
علی:از دست تو رسول...من برم دیگه عجله دارم
رسول:خدافظ...برو که زیاد وقتمو گرفتی
علی:دارم برات
بعد رفتن علی زنگ زدم به عمو محمد که بعد چندتا بوق برداشت
محمد:ساعتُ نگاه کردی شما مزاحم میشی؟
روی صندلی نشستم و چشمامو مالش دادم:سلام عمو خواب بودی؟
محمد:سلام..نه کار داشتم،چیشده
رسول:چیکار داری تا الان بیداری؟
محمد:ریحانه خانم تازه یادش افتاده که قراره فردا کاردستی ببره مدرسه...یه ساعت درگیر اینم
بلند خندیدم که صدای کوفت عمو اومد
رسول:من قربون اون قندِعسل برم که مثل خودم مغز نداره
محمد:نه اتفاقا بچه من مغز داره بهتر از تو..تو جزء آدم هایی هستی که کلا چندتا تو جهانن..مغز داریا ولی نداری
رسول:عموووو
محمد:چقدر دلم میخواد بگم زهرمار...چیکار داری نصف شبی اوقاتمو تلخ کردی؟
رسول:عمو بگو چی پیدا کردم..یعنی کرده یکی حالا اسم نمیبرم
محمد:خب بگو چی پیدا کرده علی
رسول:از کجا فهمیدی علی بوده؟
محمد:بزرگت کردم بچه...خب تعریف کن
رسول:تقریبا میشه گفت اون سه نفرُ پیدا کردیم
محمد:چطوری؟
رسول:فردا اومدی میگم پشت تلفن که نمیشه
محمد:چرا تقریبا؟
رسول:فقط احتمال میدم کجا قراره که برن
محمد:الان میام اداره
رسول:نمیخواد بابا...نیا فردا کامل توضیح میدم دیگه
محمد:خیله خب باشه.. رسول بخواب یکم، فردا خسته ببینمت تا سه روز نمیزارم بخوابی
رسول:چرااا؟ میخوام بیدار بمونم تا پیداشون کنم
محمد:مگه نمیگی پیداشون کردی؟پس ،فردا هم میتونی انجام بدی.. بخواب
رسول:چشم
محمد:شبت بخیر
گوشیمو رو میز گذاشتم.. میتونستم بعد نماز هم بخوابم، الان بهتره به کارا برسم
عمو که نمیفهمید کی خوابید.. دو ساعت خوابم بس بود
•••••••••••••••••••
#محمد
کاردرستیش که کامل شد وسایل ریخته شده دورمُ جمع کردم
عطیه با سینی چایی و خرما اومد کنارم:دستت درد نکنه..قشنگ شده
محمد:خواهش میکنم..دیگه بیحوصله درست کردم براش خداکنه خوشش بیاد
عطیه:خوبه بابا.. از سرکار که اومدم گفت بهم دیگه تکالیفشو انجام بده و شام بزار یادم رفت
محمد:فدا سرت..الان چایی میچسبه واقعا
عطیه:نوشجونت.. رسول چیشد راستی؟
محمد:هیچی دیگه، با دختره حرف زده گفته نه
یه خرما برداشتم و همراه چایی خوردم.. آنقدر خسته بودم که دلم میخواست نشسته بخوابم تا به خودم زحمت تکون دادن ندم
عطیه:چیزی بهش نگیا محمد..خب اینکارا رو بیشتر مادر انجام میده و قدم اولُ برمیداره و کار پسرو راحت میکنه...بنده خدا مادرش که فوت شده، کسی هم که نیست کمکش کنه و راهنمایی،درکش کن
محمد:دلم میخواد سرو سامون بگیره فقط چطوری رسیدنش مهم نیست برام زیاد.. یکم بگذره بعد خودت زنگ بزن ببین چی میشه دیگه... مادری کن براش
عطیه:از خدامه..چشم
چایی هامون که تموم شد عطیه وسایل جمع کرد و منم رفتم تو اتاق تا بخوابم...
اگه بهم اجازه میدادن واقعا میتونستم دو روز بخوابم انقدر که خسته بودم
___________________"♥︎"____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《چی میتونه جز خوشبختی عزیزانم حالمو خوب کنه؟...(:》
پ.ن¹:تا ابد کل کل علی و رسول🤌🏻😂
پ.ن²:محمد جان بگو زهرمار.. من اجازه میدم 😁
پ.ن³:فقط محمد که فهمید علی بوده..وااای خدا
پ.ن⁴:مادری کن براش(:🥹
پ.ن⁵:اصلا تابلو نیست بیشترجمله های آخر پارت حرف منه؟؟؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁷》 #رسول صندلی علی زود کنار ز
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁸》
#رسول
اداره.۱۰ صبح
منتظر عمو بودم تا حرفی بزنه..با دادن تمام اطلاعات بدست اومده باید سریع یه کاری میکردیم تا دیر نشده
عمو خیره به تصویر هوایی خونهها بود و منم با خودکار میزدم به میز و واقعا کرم وجود داشتنُ اینجا فهمیدم...چشمام بدجور از بیخوابی میسوخت ولی جرعت نمیکردم حتی مالششون بدم از ترس عمو تهدیدش برای نذاشتن اینکه چند روز نخوابم
دلم میخواست به عمو بگم اگه فکر کردنت طول میکشه من یه چرتی بزنم ولی خب دیگه، جونمو دوست دارم..
خمیازهای کشیدم که گفت:بررسی کردی کسی ساکنِ توی این خونهها یا نه؟
رسول:نه خونه خالیه
محمد:خب پس رسول ریسکه اگه بخوایم تمیم بزاریم چون خیلی کارشونُ بلدن و ممکنه که لو بریم..تو فعلا از طریق پرنده و دوربین مغازههای اطراف چک کن،اگه کسی وارد خونه شد سریع بگو بهم
رسول:چشم آقا
خواستم از اتاق برم بیرون که صدام زد و همون موقع بابا اومد داخل و با دیدنم گفت
حامد:چرا چشمات سرخِ؟باز نخوابیدی تو
رسول:چرا بابا خواب بودم..چون خیلی به سیستم نگاه کردم سرخ شده همین
برگشتم سمت عمو تا ببینم باهام چیکار داره،بدون اینکه نگاهم کنه و همینجور که داشت با سیستم کار میکرد گفت: فکر کنم ساده گرفتم بهت که دیگه حرفمو گوش نمیدی
متعجب زده از حرفش یه نگاه به بابا کردم که سوالی نگاهم کرد..چشماش زیر نویس داشت که " باز چه گندی زدی رسول "
رسول:منکه هرچی گفتی گفتم چشم عمو
دست از سیستم برداشت و با چهره جدی گفت:حق خوابیدن و استراحت کردن تا ۳روز نداری..این تنبیه کاری میکنه که یاد بگیری هروقت بهت میگم استراحت کن بگی چشم... درضمن بخاطر اینکه بهم گفتی عمو هم ۲ ساعت باشگاه تشریف میبری..حالا میتونی بری به کارت برسی
با قیافه و لحن درموندهای گفتم:عمووو غلط کردم خو
محمد:۴ ساعت باشگاه
اصلا حواسم نبود که نگم عمو بهش...خب آدم از بچگی به یکی بگه عمو بعدش سخته دیگه هی بگه آقا
رسول:قول میدم دیگه بخوابم و به حرفت گوش بدم
محمد:تو مخم بری میکنم ۶ ساعت رسول
رسول:ای بابا...چشم
شکست خورده از تمام نقشه هایی که کشیده بودم تا بعد از اینکه همهچیو به عمو گفتم میام تخت میخوابم،پشت سیستم نشستهم
صدای داوود از پشت سرم اومد،برگشتم سمتش:استاد رسول ما چطوره
رسول:استاد رسولت داره میمیره
داوود:عه؟چه بیخبر..چرا حالا
خمیازهای کشیدم وگفتم:یعنی محمد انقدر منو توبیخ کرده که دیگه چیز جدید پیدا نمیکنه میگه ۳روز نخوابم
با حرفم خنده داوود بلند شد..دستشو گذاشته بود رو دهنش تا صداش بلند نشه
رسول:زهرمار
برای گوشیم پیام اومد که دیدم آرمانه.. " سلام چطوری..کجایی تو چند روزه ازت خبری نیست،امروز پاشو بیا خونهم تنهام"
داوود:واقعا میگی رسول
رسول:شوخی دارم مگه باهات؟..نمیبینی قیافهمو
داوود:چرا میبینم..خب پس سوژهم با سعید جور شد تو تمیم فرهادی،دمت گرم
رسول:کووفت
داوود:لوکیشن بفرست تا نمردی..فعلا
زیر لب دوتا فحش به داوود دادم که واقعا حقش بود.برای آرمان تایپ کردم " سلام خوبم.هیچی سرکارم دیگه،تو آدم باش ازم خبر بگیر.نمیدونم برسم یا نه ولی خبر میدم بهت"
برای خودم یه قهوه درست کردم تا بتونم تحمل کنم این بیخوابی اجباریُ
••••••••••••••••
#حامد
تو اتاق کارش..ساعت۱۳
سررسیدُ آورده بودم تا بخونم،میتونستم یه کتابُ توی دو،سه روز تموم کنم ولی اینبار نمیشد.آنقدر که بهم با خوندن هر خطش شک وارد میشه دلم میخواد فقط ببندم و بزارم برای سال بعد بخونمش
همه کارامو انجام دادم و الان راحت میتونستم برای خوندن گذشتهی نه چندان جالب پدرم وقت بزارم
رو قالیچه کوچیک که همیشه گوشه اتاقم پهنِ برای نماز خوندنم نشستهم و سررسید باز کردم.ورق زدم تا رسیدم به همون قسمت ازدواج بابام
••••••••••••••
#گذشته
#هومن
با کمک بابا تونستم یه خونه کوچیک ولی باصفایی بخرم.اون حیاطُ باغچه کنارش.حوض کوچیک وسط خونه و از همه مهمتر نزدیک بودنش به کتابفروشیم
با فرشته خونه رو تمیز کردیم و وسایل چیدیم
یه جشن کوچیک و خودمونی شد عروسی ما و یه لباس سفید ساده شد لباس عروس فرشته.برامون هیچی مهم نبود جز خودمون و من این عشقُ میپرستیدم
چندماهی میشد که سر خونه و زندگی خودمون بودیم و کارا هم بدجور گرفته بود. به قول منصور اگه یکم دیگه میگذشت میشد پول پارو زد
یه روز که تو مغازه بودم و با بچهها نشسته بودیم سر میز قمار و تو چند قدمی برد بودم یهو خیلی غیرمنتظرانه در باز شد و داداشم علی(بابای محمد) اومد داخل..چشماش رنگ سرخ به خودشون گرفته بود و از عصبانیت رنگ چهرهش در ثانیه عوض شد،وقتی دید تو چه حالتیام اومد و با پاهاش میزُ برگردوند..منصور بلند شد و یقهشو گرفت، داشت با صدای بلند عربده میزد که چرا اومدی و خراب کردی همه چیو..ولی من خیره به اون چشمایی بودم که هم نگران بود هم عصبانی
_________________"♥︎"_______________
پارتنوشنگاهتون...💞
《میدونید دیگه من همیشه تو همه موقعیتهای حساس زندگیم داوود بودم یا میدونید؟؟...(:》
پ.ن¹:محمد واقعا دیگه توبیخ پیدا نمیکنه...😑
پ.ن²:الان جاشه بگم رسول حقته؟؟؟؟😂🙄
پ.ن³:اصلا دلم نمیخواد لحظهای جای حامد باشم..
پ.ن⁴:سر میز قمار و در آستانه بردن...
پ.ن⁵:منی که خیره بودم به چشمای نگرانش..(:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀