شاید من گم نشدم، فقط دارم راهی رو پیدا میکنم که هیچکس قبل از من نرفته باشه. میان موسیقی، شبهای طولانی و فکرهایی که هیچ وقت بلند گفته نشدن.
بیصبرانه منتظر پاییزم
برای هوایی که بوی باران میدهد، برای بوی خاکی که پس از باران جان میگیرد، برای صدای خشخش برگها که زیر گامهایم آواز میخوانند، برای چایی که میان انگشتانم گرمیاش را از دست میدهد، و برای قطره هایی که روی شیشه های ماشین، میلغزند...