eitaa logo
تیـام.
34 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
0 فایل
- یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن ؛ چشم‌ها بیشتر از حنجره ها می‌فهمند.. - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68dt&btn=Tiam
مشاهده در ایتا
دانلود
" مشکل ریشه در بچگیت داشت. " ″ - خاله میخواد برات زن بگیره. " ″ اینکارو نکن. تمومش کن منو بکش بالا. حماقت نکن امیرعلی!″ ″ - اون موقع که برای نجات دادنت به دل آتیش زدم باید می‌فهمیدی چقدر دیوونه‌ام. ″ " برق چشمات قبل از خودت معرفیت کرد.. " "- کی زن من میشه؟ حتماً تو! " " من شنا بلد نیستم. " • 🗣 |
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 3 #Ep • از روی تخت بلند شد و به دنبالش راه افتاد. - نه قرا
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 4 • + خیلی دختر خوبیه دادا- با همان اخم وحشتناک خیز برداشت به سمتش. - چی گفتی!؟ امیرعلی چندقدم عقب رفت و با بالا آوردن دست‌هایش گفت : + به قرآن شوخی کردم منو نخور من هنوز جوونم آرزو دارم مثل تو پیرمرد نشدم. هنوز اخم بین ابروهایش از بین نرفته بود که امیرعلی ملتمسانه ادامه داد : + بخخدا شوخی کردم. نگاهی به دختری که عکسش روی پس زمینه بود انداخت و بعد به امیرعلی. + خب حالا انقدر دختر مردمو نگاه نکن- نگاهش دوباره روی امیرعلی قفل شد که دست هایش دوباره بالا آمدند. + نه نه غلط کردم هیچی.. - پس این چیه دقیقاً ؟ امیرعلی بدنش را که تا الان در گارد بود شل کرد و نفسی گرفت. + این گوشی یکی از بچهاست دستم جا مونده بود، فردا میبرم بهش بدم. دوباره خیره نگاهش کرد. + دیوونه بخدا برای من نیست چرا اینطوری نگاهم میکنی زهره ترک میشم. با کلافگی دستی روی صورتش کشید، نمی‌توانست یک ثانیه از حاشیه دور بماند؟ سری تکان داد و همانطور که دوباره از آشپزخانه خارج می‌شد گوشی را انداخت روی اُپن. امیرعلی دست به کمر زد و نگاهی به اُپن کرد. + مگه مدرک جرمن هرچی پیدا میکنی میای میندازی اینجا میری؟ نگاه چپ چپی حواله‌اش کرد و همان‌طور که کابینت بالایی را باز می‌کرد طوری که او هم بشنود گفت : + یه طوری رفتار میکنی انگار شونزده هیفده سالمه و دختر آوردم خونه بابام.. - زر نزن بچه شنیدم چی گفتی کر نیستما، قدت دیلاق شده عقلت از بچه شونزده هیفده ساله‌ام کمتره. همان‌طور که گاز را روشن می‌کرد با لحنی که کمی خنده درونش نهفته بود پاسخ داد : + مرسی ممنونم داداش جون منم دوستت دارم. چقدر این مرد و حرف‌هایش از او انرژی می‌بُرد. انقدر در مقابلش کم آورده بود که فقط دلش می‌خواست برود یک گوشه‌ای قایم بشود و هیچ چیز نشنود. حتی نگذاشته بود بغلش کند، الان که فکر می‌کرد حتی سلامم نکرده بود.
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 4 #Ep • + خیلی دختر خوبیه دادا- با همان اخم وحشتناک خیز بردا
پ‌.ن¹ : خدا به دادش رسید. 💁🏻‍♀️ پ‌.ن² : چرا امیرعلی رو بغل نکرد ؟
- والله مع الصابرین 💘 - دادم 🫵🏻 - موافق موافق
- ان‌شاءالله به زودی 🫵🏻 - ترسید داداشش به راه بدبد کشیده شده باشه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 4 #Ep • + خیلی دختر خوبیه دادا- با همان اخم وحشتناک خیز بردا
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 5 • تخم‌ مرغ‌ها را دانه دانه درون ماهیتابه شکست که سایه‌ای روی خودش احساس کرد و بعد صدایی کنار گوشش شنید. - املت درست میکنی؟ امیرعلی پلکی زد و سرش را برگرداند به سمتش، از روی شانه‌اش زل زده بود به ماهیتابه و با ابروهای بالا رفته می‌پرسید. + چیه نکنه چلوکباب با پلوی زعفرونی می‌خوای؟ پوست تخم مرغ‌هارا انداخت داخل کاسه کنارش و دست‌هایش را آب کشید. + وقتی میگی فردا میام ولی یهو سروکله‌ت پیدا میشه چه توقعی داری؟ نصفه شب همینم غنیمته بخور خداتو شکر کن. یک دستش را گذاشت روی کابینت و به نیمرخ امیرعلی خیره شد. - ناخونده‌م؟ میخوای برم؟ امیرعلی که از حجم صداهای سرش به ستوه آمده بود نچی کرد و برگشت سمتش. + من اینو گفتم داداش؟ دو دقیقه صبر کن حرفی که زدم پردازش بشه بعد حمله کن بهم.. - خجالت نکش یه وقت بگو حیوونی دیگه! چشم‌های امیرعلی گرد شد، چقدر حس می‌کرد برادرش را نمی‌شناسد. چقدر غریبه شده بود. + من کِی همچین چیزی گفتم صدرا؟ او که حالا صدرا خطاب شده بود با شنیدن نامش سری تکان داد. - صدرا؟ حالا از خان داداش شدم صدرا؟ امیرعلی که دوباره حرف زدن را جایز نمی‌دانست با کشیدن نفس عمیقی رویش را برگرداند به سمت غذایش. + می‌گفتن فرانسه خیلی رویایی و شاعرانه‌ست.. پوزخند نامحسوسی زد و گاز را خاموش کرد. + فکر می‌کردم روت اثر بذاره، البته گذاشته‌ها.. برگشت سمت صدرا که هنوز خیره نگاهش می‌کرد. + ولی برعکس. صدرا طوری که انگار دوزاری‌اش افتاده باشد سرش را تکان داد. - از اولم نباید می‌اومدم اینجا.. عقب‌گرد کرد و از آشپزخانه خارج شد، چمدانش هنوز کنار دیوار مانده بود.
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 5 #Ep • تخم‌ مرغ‌ها را دانه دانه درون ماهیتابه شکست که سایه
پ‌.ن¹ : مرحله پردازش برای خان داداش قفله. پ‌.ن² : دست خدا عیان شد نام داداش خطاب شد 🫵🏻
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 5 #Ep • تخم‌ مرغ‌ها را دانه دانه درون ماهیتابه شکست که سایه
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 6 • امیرعلی متعجب دست از زیرورو کردن غذا برداشت و پشت سرش از آشپزخانه خارج شد. + چی میگی داداش.. صدرا یک قدم با در فاصله داشت که امیرعلی پاتند کرد و جلویش ایستاد. چرا اینطوری رفتار می‌کرد؟ برای اطمینام در را چندبار قفل کرد و کلیدش را در مشتش فشرد. - وقتی خونه‌تو جدا کردی معلومه نمیخوای منو ببینی! امیرعلی با شوک بیشتری نگاهش کرد. نگاهش رنگ معصومیت گرفته بود، مثل بچگی‌هایش. + داداش چرا اینجوری میکنی آخه؟ کجا میخوای بری نصفه شب؟ - خونه خودم! خانه خودش؟ رگه‌هایی از لطافت در لحن امیرعلی پررنگ شد. + مگه اینجا خونه خودت نیست؟ حتماً دلیلی داشتم که خونه‌مو جدا کردم دیگه. ولی تو مگه امون دادی من حرفم بزنم؟ از همون اول اومدی شروع کردی نتونستیم دوکلمه درست حسابی حرف بزنیم. صدرا پلک‌هایش را روی هم فشرد. صدای امیرعلی که حالا بوی بغض می‌داد آزارش می‌داد. فقط منتظر ته ماجرا بود. - امیرعلی برو کنار بذار برم، من حرفی ندارم. امیرعلی چسبید به در و سری به طرفین تکان داد. + به قرآن اگه بذارم بری.. - برو کنار میگم.. با دست آزادش بازویش را گرفت و محکم کشید، به هر حال مطمئن بود زورش به امیرعلی و قدرتش نمی‌رسد، اما چون در قفل بود گاردی نگرفت و همان طور که یک قدم عقب می‌رفت کلید را در جیب شلوارش فرو کرد. صدرا دستگیره را کشید که با نتیجه ندیدنش نگاهی تیز به سمت چپش انداخت. - امیرعلی بچه نیستی که با کتک مجبورت کنم حرف گوش بدی! بازش کن- به زور بغضش را قورت داد و با اخم پرید میان حرفش. + مگه الان نگفتی عقلم کمه؟ مگه نگفتی بچه‌‌م؟ خب بیا بزن دیگه. اصلا تو کِی تو بچگی منو با کتک مجبور به چیزی کردی که من یادم نیست؟ کِی تو بچگی باهام اینطوری رفتار کردی؟ شانه‌هایش لرزیدند، صدرا مردمک‌هایش را که بی‌قرار شده بودند به وضوح می‌دید.