تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 4 #Ep • + خیلی دختر خوبیه دادا- با همان اخم وحشتناک خیز بردا
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 5 #Ep •
تخم مرغها را دانه دانه درون ماهیتابه
شکست که سایهای روی خودش احساس کرد و بعد صدایی کنار گوشش شنید.
- املت درست میکنی؟
امیرعلی پلکی زد و سرش را برگرداند به سمتش، از روی شانهاش زل زده بود به ماهیتابه و با ابروهای بالا رفته میپرسید.
+ چیه نکنه چلوکباب با پلوی زعفرونی میخوای؟
پوست تخم مرغهارا انداخت داخل کاسه کنارش و دستهایش را آب کشید.
+ وقتی میگی فردا میام ولی یهو سروکلهت پیدا میشه چه توقعی داری؟ نصفه شب همینم غنیمته بخور خداتو شکر کن.
یک دستش را گذاشت روی کابینت و به نیمرخ امیرعلی خیره شد.
- ناخوندهم؟ میخوای برم؟
امیرعلی که از حجم صداهای سرش به ستوه آمده بود نچی کرد و برگشت سمتش.
+ من اینو گفتم داداش؟ دو دقیقه صبر کن حرفی که زدم پردازش بشه بعد حمله کن بهم..
- خجالت نکش یه وقت بگو حیوونی دیگه!
چشمهای امیرعلی گرد شد، چقدر حس میکرد برادرش را نمیشناسد. چقدر غریبه شده بود.
+ من کِی همچین چیزی گفتم صدرا؟
او که حالا صدرا خطاب شده بود با شنیدن نامش سری تکان داد.
- صدرا؟ حالا از خان داداش شدم صدرا؟
امیرعلی که دوباره حرف زدن را جایز نمیدانست با کشیدن نفس عمیقی رویش را برگرداند به سمت غذایش.
+ میگفتن فرانسه خیلی رویایی و شاعرانهست..
پوزخند نامحسوسی زد و گاز را خاموش کرد.
+ فکر میکردم روت اثر بذاره، البته گذاشتهها..
برگشت سمت صدرا که هنوز خیره نگاهش میکرد.
+ ولی برعکس.
صدرا طوری که انگار دوزاریاش افتاده باشد سرش را تکان داد.
- از اولم نباید میاومدم اینجا..
عقبگرد کرد و از آشپزخانه خارج شد، چمدانش هنوز کنار دیوار مانده بود.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 5 #Ep • تخم مرغها را دانه دانه درون ماهیتابه شکست که سایه
پ.ن¹ : مرحله پردازش برای خان داداش قفله.
پ.ن² : دست خدا عیان شد نام داداش خطاب شد 🫵🏻
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 5 #Ep • تخم مرغها را دانه دانه درون ماهیتابه شکست که سایه
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 6 #Ep •
امیرعلی متعجب دست از زیرورو کردن غذا برداشت و پشت سرش از آشپزخانه خارج شد.
+ چی میگی داداش..
صدرا یک قدم با در فاصله داشت که امیرعلی پاتند کرد و جلویش ایستاد. چرا اینطوری رفتار میکرد؟
برای اطمینام در را چندبار قفل کرد و کلیدش را در مشتش فشرد.
- وقتی خونهتو جدا کردی معلومه نمیخوای منو ببینی!
امیرعلی با شوک بیشتری نگاهش کرد. نگاهش رنگ معصومیت گرفته بود، مثل بچگیهایش.
+ داداش چرا اینجوری میکنی آخه؟ کجا میخوای بری نصفه شب؟
- خونه خودم!
خانه خودش؟ رگههایی از لطافت در لحن امیرعلی پررنگ شد.
+ مگه اینجا خونه خودت نیست؟
حتماً دلیلی داشتم که خونهمو جدا کردم دیگه.
ولی تو مگه امون دادی من حرفم بزنم؟
از همون اول اومدی شروع کردی نتونستیم دوکلمه درست حسابی حرف بزنیم.
صدرا پلکهایش را روی هم فشرد. صدای امیرعلی که حالا بوی بغض میداد آزارش میداد. فقط منتظر ته ماجرا بود.
- امیرعلی برو کنار بذار برم، من حرفی ندارم.
امیرعلی چسبید به در و سری به طرفین تکان داد.
+ به قرآن اگه بذارم بری..
- برو کنار میگم..
با دست آزادش بازویش را گرفت و محکم کشید، به هر حال مطمئن بود زورش به امیرعلی و قدرتش نمیرسد، اما چون در قفل بود گاردی نگرفت و همان طور که یک قدم عقب میرفت کلید را در جیب شلوارش فرو کرد.
صدرا دستگیره را کشید که با نتیجه ندیدنش نگاهی تیز به سمت چپش انداخت.
- امیرعلی بچه نیستی که با کتک مجبورت کنم حرف گوش بدی! بازش کن-
به زور بغضش را قورت داد و با اخم پرید میان حرفش.
+ مگه الان نگفتی عقلم کمه؟ مگه نگفتی بچهم؟ خب بیا بزن دیگه.
اصلا تو کِی تو بچگی منو با کتک مجبور به چیزی کردی که من یادم نیست؟
کِی تو بچگی باهام اینطوری رفتار کردی؟
شانههایش لرزیدند، صدرا مردمکهایش را که بیقرار شده بودند به وضوح میدید.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 6 #Ep • امیرعلی متعجب دست از زیرورو کردن غذا برداشت و پشت سر
پ.ن : صدرا منتظر ته کدوم ماجراست؟
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 6 #Ep • امیرعلی متعجب دست از زیرورو کردن غذا برداشت و پشت سر
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 7 #Ep •
+ کِی تو بچگی باهام اینطوری رفتار کردی؟ کی آرزوها و هدفای منو مسخره کردی؟
تو که همیشه پشتم بودی همیشه حمایتم کردی چرا الان تو روم وایسادی؟
امیرعلی حس میکرد پناهش را از دست داده، درحالی که درست روبهرویش ایستاده بود.
+ تو که تنها کسی بودی که من داشتم، تنها کسی که همیشه صداش زدم و مطمئن بودم نجاتم میده، پس چرا الان باعث میشی دلم بخواد از خودت فرار کنم؟
زخمی عمیق و قدیمی سر باز کرده بود که فقط ضاربش میتوانست درمانش کند.
+ تو که تا تونستی منو وابسته خودت کردی. یهو یه روز اومدی گفتی من دارم میرم. بورسیه شدم، دارم میرم درس بخونم، علی. منی رو که هرکی اذیتم میکرد، هرچی ناراحتم میکرد، تنها پناهم تو بودی و یه روز ول کردی و رفتی! رفتی و چهار سال لعنتی منو ول کردی. بعدم که اومدی و بهت گفتم آزمون دادم، قبول شدم و میخوام برم دوره ببینم، شروع کردی که تورو چه به آتشنشانی؟ مگه احمقی؟ مگه قرار نبود بیای پیش خودم کار کنی؟
نفس لرزانی کشید تا بتواند ادامه دهد. صدرا همانطور سر جایش ماتش برده بود.
+ گفتم خودت میدونی من آدم قانون از بَر کردن نیستم، آدم پشت میز نشستن، آدمی که ساعتها بشینه یه جا نیستم. گفتی الان بچهای، نمیفهمی. درستو بخون، بزرگ که شدی خودت میفهمی چی خوبه چی بده.
بدنش از شدت فشار سوزن سوزن میشد. تمام آن لحظهها، تمام آن حرفهایی که زده بود، از جلوی چشمهای صدرا رد میشد. چه بلایی سرش آورده بود؟
+ بازم رفتی و نبودی. جسمت بود، حضورت نبود. حضوری که من به عنوان برادرت نیازش داشتم نبود. اون حمایتی که همیشه بود، یهو پودر شد، نابود شد..
کمی مکث کرد تا نفس کم نیاورد. چیزی در سینهاش گره خورده بود که انگار با هر کلمه، یک رشتهاش باز میشد.
+ تو پیشرفت کردی، تو اسمت افتاد سر زبونا، ولی بازم دست از سر من برنداشتی! دست از تیکه و کنایههات برنداشتی. هیچوقت نفهمیدی من راهیو رفتم که براش ساخته شدم!
اشکهایش یکی پس از دیگری روی صورتش میچکیدند و نگاه صدرا آزردهتر میشد.
+ دیدی نمیتونی حریفم بشی، سرد شدی، دور شدی. انگار برات غریبه شدم! گفتی: میخوام مهاجرت کنم. اینجا دست و بالم بستس، نمیتونم پیشرفت کنم. من که عادت کرده بودم به همون حضور نصفه نیمهت و تو میخواستی همونم ازم بگیری. گفتم هر وقت میری تا برگردی، یه خاکی تو سرم میریزم، ولی کلاً بری، برنگردی چی؟ من چه غلطی کنم بدون تو؟ برگشتی گفتی.. گفتی..
اشکهایش انگار مستقیم از قلبش نشأت میگرفتند و روی صورتش سرازیر میشدند.
+ گفتی پس کارتو ول کن، بیا پیشم، با هم بریم. گفتم پس مامان چی؟ گفتی اون از پس خودش برمیاد. نیومدم، رفتی! رفتی و دوباره دو سال تموم پاتو نذاشتی اینجا..
زنگ زدم، گفتی سرکارم. زنگ زدم، گفتی سرجلسهم. زنگ زدم، گفتی سرم شلوغه..
با به یاد آوردن تمام روزهایی که از دلتنگی گوشه اتاقش کز کرده بود و عکسها و خاطراتشان را مرور کرده بود، قلبش تیر کشید.
+ زنگ زدم، جواب ندادی.. الانم یهو دلت هوای وطنتو کرده، برگشتی و اومدی اینجا، ولی نه برای اینکه دلت واسم تنگ شده! نه برای اینکه دلت میخواست اولین نفر منو ببینی! اومدی تحقیرم کنی، تیکهبارم کنی، ببینی دیگه چی پیدا میشه که بکوبونیش تو سرم..
قفسه سینهاش از شدت حرص بالا پایین میشد و نفس نفس میزد.
+ خسته شدم ازت! از برادر بزرگترم نهها، از تویی که این همه سال به همه آرزوها و هدفام با حرفات تودهنی زدی..
تن صدایش آرامتر شد و با حالتی درمانده گفت :
+ از تویی که حتی نخواستی بغلم کنی..