تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 11 #Ep • وقتی دید هیچ واکنش دندان گیری از سویش نمیگیرد خم شد
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 12 #Ep •
با عجله کفشهایش را از پا درآورد و در نیمه باز را هول داد.
چرا خانه انقدر ساکت بود؟ امیرعلی منتظر برادرش باشد و همه جا را نگذارد روی سرش؟
از تعجب اخم کمرنگی روی صورتش نشست، در اتاقش بسته بود.
ایستاد پشت در و خواست در بزند، ولی پشیمان شد. شاید داشت لباس عوض میکرد. کمی به شیارهای در خیره ماند و وقتی دید دوباره هیچ صدایی از اتاق نمیآید، تقهای به در کوبید. جوابی نگرفت، کلافه دستگیره در را فشرد و وارد اتاق شد. خواست امیرعلی را در همان قدم اول به رگبار ببندد که وقتی دید هنوز خوابیده چشمهایش از تعجب گرد شدند و طولی نکشید که صدایش از حرص بلند شد :
_ تو چرا هنوز خوابی؟
امیرعلی با حس صدایش در خواب تکانی خورد و پهلو به پهلو شد ولی چشمهایش را باز نکرد.
لامپ اتاقش را روشن کرد و چندقدم جلوتر کنار تختش نشست.
_ امیر؟ پاشو ببینم یه هفتهس مغز منو خوردی آی داداشم داره میاد الان خودت خوابیدی؟
تنها جوابی که نصیبش شد "هوم"ـی بود که در عالم خواب از بین لبهایش خارج شد. با غیظ مشتی کوبید در بازویش.
_ امیرعلی!
این بار پلکهایش تکان خوردند و بالاخره چشمهایش را باز کرد.
+ بلهه ؟
_ تازه میگی بله ؟
بالشت کوچک در بغلش را جابهجا کرد و چندبار پلک زد تا چشمهایش به نور عادت کنند.
+ خب چی بگم؟ بگم عرض درود و احترام به شاهزادهٔ دربار همایونی که جانم فدایش باد؟
هنوز بیدار نشده این حرفهارا از کجا میآورد؟ صدایش را بلندتر کرد و همزمان دستهایش را در هوا تکان میداد.
_ همیشهام که جواب تو آستینت داری!
پاشو دیگه الان داداش عنق بداخلاقت از راه میرسه تو هیچ غلطی نکردی میخوای با این پتوی رو کلهت بری استقبالش؟
+ داداش خودمه هرجور دلم بخواد میرم استقبالش.
چرا هرکاری میکرد حریف زبانش نمیشد؟
نفسش را پرسروصدا بیرون داد و بیتوجه به افاضهاش گفت :
_ امیرعلی پا میشی یا حلواتو بپزم؟
امیرعلی خندید و سرش را فرو کرد در بالشت.
+ قاتلمم لابد تویی؟ ممنون ترجیح میدم داداشم بیاد خودش به حسابم برسه.
انگشت اشارهاش را سمت در گرفت و با لحنی تهدیدوار در جوابش گفت :
_ بعد این وضع خونهتو دید اون دمبلارو دونه دونه کرد تو حلقت من کمک نمیکنم درشون بیاریا!
امیرعلی سرش را بالا آورد و لبخندی به حرفش زد. خواست بگوید " داداش من خیلیم مهربونه " که با دیدنِ قامت صدرا پشت سر او که هنوز با حرص نگاهش میکرد لبهایش کش آمدند و با سرخوشی گفت :
+ صبح بخیر داداشِ عنق بداخلاقم!
صورتش را درهم کشید و سرش را تکان داد :
_ فکر کردی همه مثل خودت خرن؟
- منم همیشه بهش میگم که اشتباه فکر میکنه.
با صدایی که درست از پشت سرش شنید چشمهایش گرد شد، وحشتزده برگشت و وقتی دید صدرا بالای سرش ایستاده هین بلندی کشید و سریع از جا بلند شد.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 12 #Ep • با عجله کفشهایش را از پا درآورد و در نیمه باز را هول د
پ.ن : شاهزادهٔ دربار همایونی کی باشن ؟ 👀
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 12 #Ep • با عجله کفشهایش را از پا درآورد و در نیمه باز را هول د
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 13 #Ep •
صدرا با خونسردی لبخندی به صورت وحشت زدهاش پاشید و همان طور دست به سینه از روی شانهاش نگاهی به امیرعلی انداخت.
- برای اومدن داداش عنق بداخلاقت مشتاق بودی؟
امیرعلی سیخ نشست سرجایش.
+ اول این وزه خانم گفت، به من چه؟
کسی که وزه خانم خطاب شده بود تا آن لحظه به صدرا خیره شده بود که با این حرف امیرعلی برگشت و تند پرید میان حرفاش :
_ من گفتم تو چرا تکرار کردی؟
امیرعلی خواست جوابش را بدهد که امانش نداد و دوباره برگشت سمت صدرا.
_ تازه رسیدی؟ آخه چجور-
امیرعلی خندید و حق به جانب نگاهش کرد.
+ فکر میکنی وقتی من داشتم خواب هفت پادشاهو میدیدم کی درو برات باز کرد؟
چینی به پیشانیاش داد و در ادامه گفت :
+ هنوز دچار خوابگردی نشدم!
صدرا بیتوجه به بحثشان دوباره به امیرعلی خیره شد.
- اون گفت تو چرا تکرار کردی؟
چشمهای امیرعلی گرد شده بودند. هروقت میخواست چیزی را ثابت کند اینطور گرد میشدند.
+ داداش بخدا من خواب بودم، این اومد جیغ جیغ کرد میخواست با حرفاش اغفالم کنه! منم هنوز رو حالت پرواز بودم نمیدونستم کجا دارم فرود میام خوردم به دست انداز-
_ خب بابا نکش خودتو من گفتم اصلاً!
امیرعلی پشت چشمی برایش نازک کرد.
+ نکشیمون پتروس!
بدون توجه به این حرفش برگشت سمت صدرا.
_ این امیرعلی نمیذاره من یه سلام کنم..
خوبی تو؟ مگه پروازت امروز نبود؟
صدرا لبخندی در جوابش زد.
- قرار بود امروز بیام ولی میخواستم یکم بیشتر پیش امیرعلی بمونم، واسه همین دیشب برگشتم.
بعد با همان لبخندش رو کرد به سمت امیرعلی.
- دیگه وقت نکرد آثار جرمشو پاک کنه.
با این حرف صدرا، " عه " بلندی گفت و با حالتی خاص به امیرعلی نگاه کرد.
_ پس جون سالم به در بردی؟
امیرعلی سرش را چرخاند به طرفش و پوزخند آرامی زد. چه میگفت؟ میگفت نبودی و میدان جنگی که این خانه شده بود ندیدی؟
+ نه بابا این روحمه، دست بزن ببین رد میش-
هنوز حرفش کامل نشده بود که صدرا سری از روی تاسف تکان داد و پرید میان بحثشان.
- من میوفتم گوشه خانه سالمندان ولی شما دوتا بزرگ نمیشید، ول کنید این حرفارو
سر هردویشان چرخید سمت صدرا.
- پاشید برید بیرون صبحونه آماده کردم، پاشید.
پتو را از دور امیرعلی کشید و ضربهای به پشتش زد.
- پاشو ببینم بچه
امیرعلی با لبخند بلند شد و عین بچهها از گردن صدرا آویزان شد، بوسهای روی صورتش نشاند و پیروزمندانه به او که دنبالش از جا بلند شده بود نگاه کرد.
+ دیگه به داداش من نمیگی عنق بداخلاقا!
صدرا با لبخند کمرنگی دستی روی شانه امیرعلی کشید.
_ خودتم که میگی!
از صدرا جدا شد و انگشتش را به طرف خودش گرفت. شمرده شمرده و با تاکید گفت :
+ من فرق دارم آیدا خانم. یادت باشه.
و بعد همان انگشت را به نشانه تهدید جلویش تکان داد. نگاهی به صدرا و دوباره به او انداخت و بعد از قدمی به عقب برداشتن، برگشت و از اتاق خارج شد.
قبل از اینکه صدرا فرصت کند به حالت چهرهاش بخندد آیدا با غرولند پشت سرش بیرون رفت.
سری تکان داد، این دو نفر هیچوقت سر عقل نمیآمدند.
خم شد و پتوی خاکستری امیرعلی را روی تخت مرتب کرد. بالشت ها را کنار هم چید و خواست از اتاق برود بیرون که صدایی توجهش را جلب کرد.
برگشت سمت منبع صدا و با صفحه روشن گوشی امیرعلی که همان جا روی پاتختی مانده بود روبهرو شد.
اعلان پیام بود. خواست بیخیال بشود اما کنجکاویاش باعث شد نگاهی به شرح پیام بیندازد.
" امروز منتظرتونم آقای رستگاری. "
چین ریزی از کنجکاوی به پیشانی صدرا افتاد، اما درست وقتی خواست نام فرستنده را بخواند صفحه گوشی خاموش شد.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 13 #Ep • صدرا با خونسردی لبخندی به صورت وحشت زدهاش پاشید و هم
پ.ن¹ : تو با همه فرق کن :) ❤️🩹
پ.ن² : آقا امیرعلی چشم به راه داره.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 13 #Ep • صدرا با خونسردی لبخندی به صورت وحشت زدهاش پاشید و هم
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 14 #Ep •
هنوز نگاهش را از صفحه سیاه گوشی نگرفته بود که با صدا زدنِ امیرعلی بیخیال شد و از اتاق بیرون رفت.
با خود فکر کرد که بعداً از خودش میپرسد و بعد از زدن لبخند محوی کنار امیرعلی پشت اُپن ایستاد.
_ امیرعلی تو خونتو پر از چرتوپرت کردی پول نداشتی یه دست میز صندلی بخری؟
آیدا که روی صندلی پایه بلندی نشسته بود و آرنجهایش را به اُپن تکیه داده بود گفت و امیرعلی انگار که چیزی یادش افتاده باشد لیوان چایش را گذاشت پایین.
+ بابا دوهفتست سفارش دادم هنوز نیاوردنش، امروز بهشون زنگ میزنم
آیدا با حالت " وا " نگاهش کرد.
_ سفارش چیه خب حضوری برو بخر دیگه
امیرعلی لبخند تمسخرآمیزی به رویش پاشید.
+ بعد سرکار خانم میرن جای من سر شیفت؟
چشم غرهای در جواب به حرفش رفت که امیرعلی شانه بالا انداخت و چایش را سر کشید. لیوان را جلوی صدرا هول داد تا دوباره پرش کند و بعد خیره به نیمرخش پرسید :
+ میری پیش مامان دیگه؟
صدرا سری تکان داد و بعد از پر کردن لیوانش دوباره هولش داد جلوی امیرعلی.
آیدا کمی به جلو خم شد و دستهایش را در هم قفل کرد.
_ خاله میدونه زودتر اومدی؟
- نه نمیدونه.
و بعد تهدیدآمیز انگشتش را جلویش تکان داد :
- آیدا بهش نمیگیا!
امیرعلی زد زیرخنده و به آیدا نگاه کرد.
+ بفهمه دوباره میخواد شیرشو حروممون کنه
صدرا همانطور قوری به دست امیرعلی را چپ چپ نگاه کرد.
- چیش خنده داره؟
امیرعلی بیتفاوت ضربه آرامی به بازویش زد و با چشم و ابرو به قوری در دستش اشاره زد.
+ مواظب باش چاییت سر نره پیرمرد
صدرا خیره به امیرعلی، قوری را با تقی روی اپن کوبید.
- تو خجالت نمیکشی بچه؟ اینجا خونه توعه مثلا ولی من باید کدبانوییشو کنم
آیدا فرصت طلبانه در تایید حرفش سر تکان داد.
_ راست میگه، پس تو اینجا چیکار میکنی؟
+ وا مگه خونه غریبهست خونه داداششه دیگه.
آیدا دست به سینه تکیه داد به صندلی.
_ نه دیگه، باید بشه خونه داداش و زن داداش.
زن داداش را با تاکید بیشتری گفت و حسی عجیب در دلش ایجاد شد.
امیرعلی چشمهایش را ریز کرد و به آیدا خیره شد.
+ منتظر دستور شاهزاده بودم اتفاقاً..
و حق به جانب تر ادامه داد :
+ اصلاً تو اینجا چیکار میکنی؟ مثلا اومده بودی کمکم همینکارارو کنی، نمیکنی که هیچ خلوت منو داداشمم بهم زدی.
آیدا در جوابش با پررویی شانه بالا انداخت.
_ به من چه؟ زنت باید اینکارارو کنه.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 14 #Ep • هنوز نگاهش را از صفحه سیاه گوشی نگرفته بود که با
پ.ن¹ : بحثهای تموم نشدنیِ این سه نفر 👀
پ.ن² : صدرا کدآقا شده.
پ.ن³ : آیدا جان؟ چه حسِ عجیبی؟
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 14 #Ep • هنوز نگاهش را از صفحه سیاه گوشی نگرفته بود که با
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 15 #Ep •
امیرعلی چشم غرهای به قیافه متکبرش رفت و با حالتی که انگار چندشش شده باشد گفت :
+ زن برای چیمه آخه؟ من برم تو آتیش هر روز احتمال مرگم بره بالاتر بعد یکی تو خونهم باشه که پول پدیکور مانیکورش یه روز عقب بیوفته خودمو آتیش میزنه؟
آیدا اخمی تحویل حرفش داد. راجع به دخترها چه فکر میکرد؟
_ کی گفته دخترا اینطورین؟
+ نیستن؟
_ نخیر! شما دختر خوب ندیدی.
یه دختر خوب خودش آتیش میگیره ولی نمیذاره یه قطره خون از دماغت بیاد.
- عه جدی؟ حتما توعم از اون دختر خوبایی.
آیدا حرصی با سرش اشاره زد طرف صدرایی که انگار بینشان حضور نداشت.
_ منو مسخره میکنی از داداشت که دنیااا دیده هم هست بپرس.
صدرا سرش را بالا آورد و گیج نگاهش کرد، رشته بحث خیلی وقت بود که از دستش در رفته بود.
- چی؟
امیرعلی نچی کرد و بعد از نگاهی که در چشمان پرسشگر صدرا انداخت گفت :
+ این پیرمرد فرق پشه نر و ماده رو نمیدونه بعد تو همچین چیزی ازش میپرسی؟
یک قلپ از چایاش را خورد و با لبخندی مسخره به آیدا زل زد.
+ نکنه لباس جدید گرفتی نمیدونی کجا بپوشی میخوای منو داماد کنی؟
آیدا پشت چشمی نازک کرد.
_ لیاقت خوبی نداری بخدا.
امیرعلی لیوانش را گذاشت پایین و با انگشت به صدرا اشاره کرد.
+ خوبی میخوای بکنی به داداش بزرگم بکن، قیافه داره شغل دهن پرکن داره دیسپلین و کاریزما صد اخلاقم که ماشااءالله.
نیشخندی زد و ادامه داد :
+ کدبانو هم که هست..
بقیه چایش را هورت کشید و پیروزمندانه به آیدا نگاه کرد.
+ من کدومو دارم آیدا جون؟
صدرا از اول بحث ساکت بود و معلوم نبود در حال خودش است یا در دل برایشان افسوس میخورد.
_ از نارسیستی مثل تو بعیده این خودتخریبیا.
+ حقایقو باید گفت عزیزم.
من مرد زندگی نیستم، مرد زندگی فقط داداش قشنگم
که نمیدونم چرا با اینکه داره همینطوری پیر و پیرتر میشه این لعبتو از بقیه دریغ میکنه.
آیدا به تبعیت از حرف امیرعلی به صدرا خیره شد، چرا انقدر در فکر فرو رفته بود؟
کمی نگاهش کرد و دوباره بحث را برگرداند سمت امیرعلی.
_ حالا تو چرا مرد زندگی نیستی؟
+ زنگوله پا تابوت میخوام چیکار؟
و گفتن این حرف مصادف شد با لگد محکمی که از سوی صدرا نثار پایش شد.
امیرعلی آخ بلندی گفت و چینی به پیشانیاش انداخت.
+ حتما باید اینطوری اعلام حیات میکردی؟ گفتم روح از تنت رفت. زن گرفتن انقد ترسناکه داداش جون؟
صدرا اخمی کرد که امیرعلی در دل گفت شاید زن گرفتن ترسناک باشد اما اخمهای برادرش ترسناکترند.
- نخیر این چرت و پرت گفتن تو ترسناکه،
سر صبحی این همه مزخرف از کجات درمیاری؟
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 15 #Ep • امیرعلی چشم غرهای به قیافه متکبرش رفت و با حالتی که انگا
پ.ن¹ : سه تفنگدار پارت صدهزارم.
پ.ن² : تو پیرمرد گفتنای امیرعلی عشششققق موج میزنه. 😞
پ.ن³ : رو نقطه ضعف و ترسای خان داداش پا بذاری لگد میخوری عزیزکرده. 🫶🏻
این پارهمتن برگرفته از تخیلاتِ نویسنده و اقتباسی از شخصیتهای داستان میباشد و با اصلِ آن هیچ تطابقی ندارد.
.
.
تهران، صفر درجهٔ کلوین کلاین.
[ حداقل برای آن دو اینطور حس میشد -
راوی آنجا حضور نداشته است. ]
هوا مِه بود. شاید چشم چشم را نمیدید ولی آن دو آنقدر هم را از بَر بودند که مِه مانعی نبود برای دیدن و چشیدنِ طعم حضور یکدیگر.
شاید هوا بوی نم میداد ولی رد عطر تنی که چند دقیقه قبل در گرمای یک آغوش آرام گرفته بود پررنگ تر از نمناکیاش بود. داستان همین بود؛ عطر تن، آغوش، گرما. همین و هیچ دیگر. [ ما اما اینجا تمامَش نمیکنیم. ]
همین و هیچ دیگر. نه، آنقدرها هم هیچ نبود. در آن بحبوحهٔ یخبندان، دو قلب هم به بند کشیده میشدند. دو قلب یعنی شانزده رگ اصلی و بیست تا سی رگ کرونری و میلیونها مویرگِ دیگر. یعنی چهار دریچه و چهار حفره. یعنی یک رنجِ مشترک که آنهارا به هم بند میکرد. یک رنجِ مشترک که آنهارا برای هم میکرد.
یک سکوت بیبدیلِ غیرترسناک که به شب نشینیِ مرتفعشان رنگ میبخشید، برخلاف تمام سکوت های دنیا که فقط رنگ میدزدند و احساس را خفه میکنند و درد را زندان. سکوت یک پل بود که بینشان زده شده بود و نفسهایشان جایی میان مِه بخار میشدند و بهم میرسیدند و پایههای این پل را استحکام میبخشیدند.
«نمیخوای چیزی بگی؟ دلت برام تنگ نشده؟» پل در کسری از ثانیه درهم شکست و سرما به شبنشینیِ گرمشان نفوذ کرد. دیوارها ترک برداشتند و مویرگهای چشمهایشان تصمیم گرفتند بترکند و سفیدیِ دو کُرهٔ آرام گرفته در حدقه را لک کنند.
«دیگه مثل قبلاً یه بغل ثابتم نمیکنه؟»
شاید دلش خواسته بود بیرحم شود و در صورتش بکوبد که همهٔ آدمهای دنیا میتوانند کسی را در آغوش بکشند، ساده است.
«همهٔ آدمای دنیا وقتی تو بغلشونی نفساتو میشمارن؟» وقتی حرف از، از بَر شدن میشود، منظور همچین چیزیست. یعنی تو نیاز نداری شک کنی که آیا بلند فکر کردهای یا او رمّال و غیبگوی ماهری است، تو فقط میدانی که او تو را از چشمها و زبان بدنت میخوانَد و همین باعث میشود ترسناک به نظر برسد.
«چندتا بود این بار؟» مکالمهٔ عجیبی بود که برای آنها عادی بود.[ راوی خودش شوکه شده.] همیشه شمارشان را داشت، گاهی به سینهاش خیره میشد و گاهی سر رویش میگذاشت و گاهی خیره به یک نقطهٔ پرت دیگر فقط از روی ریتمشان تعدادشان را تشخیص میداد.
«وسطاش قطع و وصل میشد. یه بارم یکم طولانی قطع موند فکر کردم عزرائیل شدم خودم خبر ندارم. حمومم رفتم. عطرمم موردعلاقته، البته اگه سلیقهت عوض نشده باشه. دیگه؟»
خواست بگوید گرمای زیاد نفسگیر است، خواست بگوید نفسهای من در حرارت تن تو ذوب میشوند و خودم خاکستر میشوم و من تبدیل به یک تهمانده میشوم که هر آن امکان دارد با یک جملهات به هوا گریزم و دیگر، هیچ باشم. البته اینهارا نگفت، ولی به همهشان فکر کرد. او این بار نتوانست دستش را بخواند، برای احساساتِ خیلی عمیق این توانایی را نداشت. شاید هم میترسید با چیز نابابی روبهرو شود پس از این کار اجتناب میکرد.
«سخت میشه بعضی وقتا.»
نفس کشیدن منظورش بود. هرآن منتظر بود دست بگذارد تخت سینهاش و بگوید خب، با من نفس بکش. نفسهایت را همراهِ ریههای من کن. از ریههای من نفس بکش. ولی تنها سر کج کرد، انگار بخواهد بگوید " دیوانه. "
«لازمه راحتش کنم؟» بله، لازم است راحتش کنی. البته نفس کشیدن را نه، خودش را. از دنیا، از هستی، از تو.