eitaa logo
تیـام.
34 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
0 فایل
- یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن ؛ چشم‌ها بیشتر از حنجره ها می‌فهمند.. - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68dt&btn=Tiam
مشاهده در ایتا
دانلود
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 13 #Ep • صدرا با خونسردی لبخندی به صورت وحشت زده‌اش پاشید و هم
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 14 • هنوز نگاهش را از صفحه سیاه گوشی نگرفته بود که با صدا زدنِ امیرعلی بی‌خیال شد و از اتاق بیرون رفت. با خود فکر کرد که بعداً از خودش می‌پرسد و بعد از زدن لبخند محوی کنار امیرعلی پشت اُپن ایستاد. _ امیرعلی تو خونتو پر از چرتوپرت کردی پول نداشتی یه دست میز صندلی بخری؟ آیدا که روی صندلی پایه بلندی نشسته بود و آرنج‌هایش را به اُپن تکیه داده بود گفت و امیرعلی انگار که چیزی یادش افتاده باشد لیوان چایش را گذاشت پایین. + بابا دوهفتست سفارش دادم هنوز نیاوردنش، امروز بهشون زنگ میزنم آیدا با حالت " وا " نگاهش کرد. _ سفارش چیه خب حضوری برو بخر دیگه امیرعلی لبخند تمسخرآمیزی به رویش پاشید. + بعد سرکار خانم میرن جای من سر شیفت؟ چشم غره‌ای در جواب به حرفش رفت که امیرعلی شانه بالا انداخت و چایش را سر کشید. لیوان را جلوی صدرا هول داد تا دوباره پرش کند و بعد خیره به نیم‌رخش پرسید : + میری پیش مامان دیگه؟ صدرا سری تکان داد و بعد از پر کردن لیوانش دوباره هولش داد جلوی امیرعلی. آیدا کمی به جلو خم شد و دست‌هایش را در هم قفل کرد. _ خاله میدونه زودتر اومدی؟ - نه نمی‌دونه. و بعد تهدیدآمیز انگشتش را جلویش تکان داد : - آیدا بهش نمیگیا! امیرعلی زد زیرخنده و به آیدا نگاه کرد. + بفهمه دوباره می‌خواد شیرشو حروممون کنه صدرا همان‌طور قوری به دست امیرعلی را چپ چپ نگاه کرد. - چیش خنده داره؟ امیرعلی بی‌تفاوت ضربه آرامی به بازویش زد و با چشم و ابرو به قوری در دستش اشاره زد. + مواظب باش چاییت سر نره پیرمرد صدرا خیره به امیرعلی، قوری را با تقی روی اپن کوبید. - تو خجالت نمی‌کشی بچه؟ اینجا خونه توعه مثلا ولی من باید کدبانوییشو کنم آیدا فرصت طلبانه در تایید حرفش سر تکان داد. _ راست میگه، پس تو اینجا چیکار میکنی؟ + وا مگه خونه غریبه‌ست خونه داداششه دیگه. آیدا دست به سینه تکیه داد به صندلی. _ نه دیگه، باید بشه خونه داداش و زن داداش. زن داداش را با تاکید بیشتری گفت و حسی عجیب در دلش ایجاد شد. امیرعلی چشم‌هایش را ریز کرد و به آیدا خیره شد. + منتظر دستور شاهزاده بودم اتفاقاً.. و حق به جانب تر ادامه داد : + اصلاً تو اینجا چیکار میکنی؟ مثلا اومده بودی کمکم همین‌کارارو کنی، نمیکنی که هیچ خلوت منو داداشمم بهم زدی. آیدا در جوابش با پررویی شانه بالا انداخت. _ به من چه؟ زنت باید این‌کارارو کنه.
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 14 #Ep • هنوز نگاهش را از صفحه سیاه گوشی نگرفته بود که با
پ.ن¹ : بحث‌های تموم نشدنیِ این سه نفر 👀 پ.ن² : صدرا کدآقا شده. پ.ن³ : آیدا جان؟ چه حسِ عجیبی؟
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 14 #Ep • هنوز نگاهش را از صفحه سیاه گوشی نگرفته بود که با
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 15 • امیرعلی چشم غره‌ای به قیافه متکبرش رفت و با حالتی که انگار چندشش شده باشد گفت : + زن برای چیمه آخه؟ من برم تو آتیش هر روز احتمال مرگم بره بالاتر بعد یکی تو خونه‌م باشه که پول پدیکور مانیکورش یه روز عقب بیوفته خودمو آتیش میزنه؟ آیدا اخمی تحویل حرفش داد. راجع به دخترها چه فکر می‌کرد؟ _ کی گفته دخترا اینطورین؟ + نیستن؟ _ نخیر! شما دختر خوب ندیدی. یه دختر خوب خودش آتیش می‌گیره ولی نمی‌ذاره یه قطره خون از دماغت بیاد. - عه جدی؟ حتما توعم از اون دختر خوبایی. آیدا حرصی با سرش اشاره زد طرف صدرایی که انگار بینشان حضور نداشت. _ منو مسخره میکنی از داداشت که دنیااا دیده هم هست بپرس. صدرا سرش را بالا آورد و گیج نگاهش کرد، رشته بحث خیلی وقت بود که از دستش در رفته بود. - چی؟ امیرعلی نچی کرد و بعد از نگاهی که در چشمان پرسشگر صدرا انداخت گفت : + این پیرمرد فرق پشه نر و ماده رو نمی‌دونه بعد تو همچین چیزی ازش میپرسی؟ یک قلپ از چای‌اش را خورد و با لبخندی مسخره به آیدا زل زد. + نکنه لباس جدید گرفتی نمیدونی کجا بپوشی میخوای منو داماد کنی؟ آیدا پشت چشمی نازک کرد. _ لیاقت خوبی نداری بخدا. امیرعلی لیوانش را گذاشت پایین و با انگشت به صدرا اشاره کرد. + خوبی میخوای بکنی به داداش بزرگم بکن، قیافه داره شغل دهن پرکن داره دیسپلین و کاریزما صد اخلاقم که ماشااءالله. نیشخندی زد و ادامه داد : + کدبانو هم که هست.. بقیه چایش را هورت کشید و پیروزمندانه به آیدا نگاه کرد. + من کدومو دارم آیدا جون؟ صدرا از اول بحث ساکت بود و معلوم نبود در حال خودش است یا در دل برایشان افسوس می‌خورد. _ از نارسیستی مثل تو بعیده این خودتخریبیا. + حقایقو باید گفت عزیزم. من مرد زندگی نیستم، مرد زندگی فقط داداش قشنگم که نمی‌دونم چرا با اینکه داره همینطوری پیر و پیرتر میشه این لعبتو از بقیه دریغ میکنه. آیدا به تبعیت از حرف امیرعلی به صدرا خیره شد، چرا انقدر در فکر فرو رفته بود؟ کمی نگاهش کرد و دوباره بحث را برگرداند سمت امیرعلی. _ حالا تو چرا مرد زندگی نیستی؟ + زنگوله پا تابوت می‌خوام چیکار؟ و گفتن این حرف مصادف شد با لگد محکمی که از سوی صدرا نثار پایش شد. امیرعلی آخ بلندی گفت و چینی به پیشانی‌اش انداخت. + حتما باید اینطوری اعلام حیات می‌کردی؟ گفتم روح از تنت رفت. زن گرفتن انقد ترسناکه داداش جون؟ صدرا اخمی کرد که امیرعلی در دل گفت شاید زن گرفتن ترسناک باشد اما اخم‌های برادرش ترسناک‌ترند. - نخیر این چرت و پرت گفتن تو ترسناکه، سر صبحی این همه مزخرف از کجات درمیاری؟
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 15 #Ep • امیرعلی چشم غره‌ای به قیافه متکبرش رفت و با حالتی که انگا
پ.ن¹ : سه تفنگدار پارت صدهزارم. پ.ن² : تو پیرمرد گفتنای امیرعلی عشششققق موج میزنه. 😞 پ.ن³ : رو نقطه ضعف و ترسای خان داداش پا بذاری لگد میخوری عزیزکرده. 🫶🏻
این پاره‌متن برگرفته از تخیلاتِ نویسنده و اقتباسی از شخصیت‌های داستان می‌باشد و با اصلِ آن هیچ تطابقی ندارد. . . تهران، صفر درجهٔ کلوین کلاین. [ حداقل برای آن دو اینطور حس می‌شد - راوی آنجا حضور نداشته است. ] هوا مِه بود. شاید چشم چشم را نمی‌دید ولی آن دو آن‌قدر هم را از بَر بودند که مِه مانعی نبود برای دیدن و چشیدنِ طعم حضور یک‌دیگر. شاید هوا بوی نم می‌داد ولی رد عطر تنی که چند دقیقه قبل در گرمای یک آغوش آرام گرفته بود پررنگ تر از نم‌ناکی‌اش بود. داستان همین بود؛ عطر تن، آغوش، گرما. همین و هیچ دیگر. [ ما اما اینجا تمامَش نمی‌کنیم. ] همین و هیچ دیگر. نه، آن‌قدرها هم هیچ نبود. در آن بحبوحهٔ یخ‌بندان، دو قلب هم به بند کشیده می‌شدند. دو قلب یعنی شانزده رگ اصلی و بیست تا سی رگ کرونری و میلیون‌ها مویرگِ دیگر. یعنی چهار دریچه و چهار حفره. یعنی یک رنجِ مشترک که آن‌هارا به هم بند می‌کرد. یک رنجِ مشترک که آن‌هارا برای هم می‌کرد. یک سکوت بی‌‌‌بدیلِ غیرترسناک که به شب نشینیِ مرتفعشان رنگ می‌بخشید، برخلاف تمام سکوت های دنیا که فقط رنگ می‌دزدند و احساس را خفه می‌‌کنند و درد را زندان. سکوت یک پل بود که بینشان زده شده بود و نفس‌‌هایشان جایی میان مِه بخار می‌شدند و بهم می‌رسیدند و پایه‌های این پل را استحکام می‌بخشیدند. «نمی‌خوای چیزی بگی؟ دلت برام تنگ نشده؟» پل در کسری از ثانیه درهم شکست و سرما به شب‌نشینیِ گرمشان نفوذ کرد. دیوارها ترک برداشتند و مویرگ‌های چشم‌هایشان تصمیم گرفتند بترکند و سفیدیِ دو کُرهٔ آرام گرفته در حدقه را لک کنند. «دیگه مثل قبلاً یه بغل ثابتم نمی‌کنه؟» شاید دلش خواسته بود بی‌رحم شود و در صورتش بکوبد که همهٔ آدم‌‌های دنیا می‌توانند کسی را در آغوش بکشند، ساده‌ است. «همهٔ آدمای دنیا وقتی تو بغلشونی نفساتو می‌شمارن؟» وقتی حرف از، از بَر شدن می‌شود، منظور همچین چیزی‌ست. یعنی تو نیاز نداری شک کنی که آیا بلند فکر کرده‌ای یا او رمّال و غیب‌گوی ماهری است، تو فقط می‌دانی که او تو را از چشم‌ها و زبان بدنت می‌خوانَد و همین باعث می‌شود ترسناک به نظر برسد. «چندتا بود این بار؟» مکالمهٔ عجیبی بود که برای آنها عادی بود.[ راوی خودش شوکه شده.] همیشه شمارشان را داشت، گاهی به سینه‌اش خیره می‌شد و گاهی سر رویش می‌گذاشت و گاهی خیره به یک نقطهٔ پرت دیگر فقط از روی ریتمشان تعدادشان را تشخیص می‌داد. «وسطاش قطع و وصل می‌شد. یه بارم یکم طولانی قطع موند فکر کردم عزرائیل شدم خودم خبر ندارم. حمومم رفتم. عطرمم موردعلاقته، البته اگه سلیقه‌ت عوض نشده باشه. دیگه؟» خواست بگوید گرمای زیاد نفس‌گیر است، خواست بگوید نفس‌های من در حرارت تن تو ذوب می‌شوند و خودم خاکستر می‌شوم و من تبدیل به یک ته‌مانده می‌شوم که هر آن امکان دارد با یک جمله‌ات به هوا گریزم و دیگر، هیچ باشم. البته این‌هارا نگفت، ولی به همه‌شان فکر کرد. او این بار نتوانست دستش را بخواند، برای احساساتِ خیلی عمیق این توانایی را نداشت. شاید هم می‌ترسید با چیز نابابی روبه‌رو شود پس از این کار اجتناب می‌کرد. «سخت می‌شه بعضی وقتا.» نفس کشیدن منظورش بود. هرآن منتظر بود دست بگذارد تخت سینه‌اش و بگوید خب، با من نفس بکش. نفس‌هایت را همراهِ ریه‌های من کن. از ریه‌های من نفس بکش. ولی تنها سر کج کرد، انگار بخواهد بگوید " دیوانه. " «لازمه راحتش کنم؟» بله، لازم است راحتش کنی. البته نفس کشیدن را نه، خودش را. از دنیا، از هستی، از تو.
سلاام، شب شما بخیر. آیا من رو می‌پذیرید ؟ 🙂‍↔️
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 15 #Ep • امیرعلی چشم غره‌ای به قیافه متکبرش رفت و با حالتی که انگا
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 • امیرعلی خنده‌اش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت بود، مزخرف یعنی چه؟ + مزخرف نیستن که داداشی، حقیقتن. کمی تعلل کرد و بعد در تکمیل حرفش گفت : + باید بپذیریشون دیگه. اخم صدرا تشدید شد و خواست دوباره لگدی نثارش کند اما با صدای زنگی جو سنگینی که آرام آرام داشت اطرافشان را می‌گرفت درهم شکست. امیرعلی تا منشأ صدا را دید "وای" بلندی گفت و همان طور که لقمه آخر را در دهانش می‌چپاند از روی صندلی پایین آمد. - کیه؟ امیرعلی گوشی را برایش تکان داد و لقمه را جویده و نجویده قورت داد. + گوشی همون دوستمه، قرار بود موقع شروع شیفت براش ببرم دیرم شد. و پا تند کرد به سمت اتاقش، صدرا از پشت سرش بلند مورد خطاب قرارش داد : - بعد بشین اینجا چرت و پرت بگو بچه مردمو یه لنگه پا منتظر نگه دار! با تمام شدن حرفش آیدا خنده ریزی کرد و وقتی نگاه تیز صدرا را روی خودش احساس کرد سر پایین انداخت. . . ظرف‌هارا چید داخل ماشین ظرفشویی و تا بلند شود و بخواهد امیرعلی را صدا کند خودش از اتاق خارج شد و در حین پوشیدن کت چرمش پرسید : + بریم دیگه؟ صدرا سر تکان داد، از آشپزخانه بیرون آمد و باهمدیگر هم قدم شدند. آیدا زودتر از آن دو رفته بود بیرون و داشت کفش‌هایش را می‌پوشید، امیرعلی در را باز کرد و همزمان که راه را برای صدرا باز می‌کرد تا زودتر بیرون برود به آیدا نگاه کرد : + با ماشین اومدی یا برسونمت؟ آیدا انگار که عجله داشته باشد پله‌ها را تند پایین رفت و به سمت در حیاط راه افتاد. - با ماشین اومدم، خونه‌ام نمیرم بیرون کار دارم.. در را باز کرد و قبل اینکه پایش را بگذارد در کوچه دستی برایشان تکان داد. - فعلاً! و صدای در، پس زمینهٔ قدم‌های شانه به شانه‌ٔ امیرعلی و صدرا شد. امیرعلی کمی تندتر قدم برداشت و تا خواست بگوید داداش قربان دستت بیا این در را باز کن، صدای آمیخته با تعجب صدرا را از پشت سرش شنید. _ اینا دیگه چین؟! روی دیوارهای بلند حیاط طناب های محکمی آویزان بودند که گره‌هایی کور داشتند؛ و بینشان تو رفتگی‌هایی دیده می‌شد که با رنگ تیره نشانه گذاری شده بودند. امیرعلی لب‌هایش را روی هم فشار داد و با چشم های درشت شده یک نگاه به دیوار و یک نگاه به صدرایی انداخت که برای غر زدن و دیوانه خطاب کردنش آماده‌ باش بود. + اینا ادامه همونان که توی خونه دیدی..
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 #Ep • امیرعلی خنده‌اش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت
پ.ن¹ : اینو فعلاً داشته باشید 🫣 پ.ن² : شاخ درآوردنای امیرعلی تمومی نداره :)
هدایت شده از تیـام.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
" زیادی دست کمم گرفتی، الانم باید تاوانشو با یاد گرفتن قوانین من پس بدی! " •