eitaa logo
تیـام.
34 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
0 فایل
- یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن ؛ چشم‌ها بیشتر از حنجره ها می‌فهمند.. - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68dt&btn=Tiam
مشاهده در ایتا
دانلود
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 15 #Ep • امیرعلی چشم غره‌ای به قیافه متکبرش رفت و با حالتی که انگا
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 • امیرعلی خنده‌اش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت بود، مزخرف یعنی چه؟ + مزخرف نیستن که داداشی، حقیقتن. کمی تعلل کرد و بعد در تکمیل حرفش گفت : + باید بپذیریشون دیگه. اخم صدرا تشدید شد و خواست دوباره لگدی نثارش کند اما با صدای زنگی جو سنگینی که آرام آرام داشت اطرافشان را می‌گرفت درهم شکست. امیرعلی تا منشأ صدا را دید "وای" بلندی گفت و همان طور که لقمه آخر را در دهانش می‌چپاند از روی صندلی پایین آمد. - کیه؟ امیرعلی گوشی را برایش تکان داد و لقمه را جویده و نجویده قورت داد. + گوشی همون دوستمه، قرار بود موقع شروع شیفت براش ببرم دیرم شد. و پا تند کرد به سمت اتاقش، صدرا از پشت سرش بلند مورد خطاب قرارش داد : - بعد بشین اینجا چرت و پرت بگو بچه مردمو یه لنگه پا منتظر نگه دار! با تمام شدن حرفش آیدا خنده ریزی کرد و وقتی نگاه تیز صدرا را روی خودش احساس کرد سر پایین انداخت. . . ظرف‌هارا چید داخل ماشین ظرفشویی و تا بلند شود و بخواهد امیرعلی را صدا کند خودش از اتاق خارج شد و در حین پوشیدن کت چرمش پرسید : + بریم دیگه؟ صدرا سر تکان داد، از آشپزخانه بیرون آمد و باهمدیگر هم قدم شدند. آیدا زودتر از آن دو رفته بود بیرون و داشت کفش‌هایش را می‌پوشید، امیرعلی در را باز کرد و همزمان که راه را برای صدرا باز می‌کرد تا زودتر بیرون برود به آیدا نگاه کرد : + با ماشین اومدی یا برسونمت؟ آیدا انگار که عجله داشته باشد پله‌ها را تند پایین رفت و به سمت در حیاط راه افتاد. - با ماشین اومدم، خونه‌ام نمیرم بیرون کار دارم.. در را باز کرد و قبل اینکه پایش را بگذارد در کوچه دستی برایشان تکان داد. - فعلاً! و صدای در، پس زمینهٔ قدم‌های شانه به شانه‌ٔ امیرعلی و صدرا شد. امیرعلی کمی تندتر قدم برداشت و تا خواست بگوید داداش قربان دستت بیا این در را باز کن، صدای آمیخته با تعجب صدرا را از پشت سرش شنید. _ اینا دیگه چین؟! روی دیوارهای بلند حیاط طناب های محکمی آویزان بودند که گره‌هایی کور داشتند؛ و بینشان تو رفتگی‌هایی دیده می‌شد که با رنگ تیره نشانه گذاری شده بودند. امیرعلی لب‌هایش را روی هم فشار داد و با چشم های درشت شده یک نگاه به دیوار و یک نگاه به صدرایی انداخت که برای غر زدن و دیوانه خطاب کردنش آماده‌ باش بود. + اینا ادامه همونان که توی خونه دیدی..
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 #Ep • امیرعلی خنده‌اش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت
پ.ن¹ : اینو فعلاً داشته باشید 🫣 پ.ن² : شاخ درآوردنای امیرعلی تمومی نداره :)
هدایت شده از تیـام.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
" زیادی دست کمم گرفتی، الانم باید تاوانشو با یاد گرفتن قوانین من پس بدی! " •
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تیـام.
شنوای شما. 🪽
پارت بعدی تکمیل بشه می‌ذارم بچهاجون 🙂‍↔️
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 #Ep • امیرعلی خنده‌اش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 17 • سرش را تندتند تکان داد و قبل از اینکه امان غر زدن به صدرا بدهد، بازویش را گرفت و فاصلهٔ مانده تا در را در دو قدم بلند خلاصه کرد. هنوز اخم ریزی روی صورت صدرا بود. + درو باز کن من موتورو بیارم. دستش را رها کرد و رفت سمت موتور گوشهٔ حیاط؛ همان موتوری که حتی دیشب و در آن ظلمات هم برق می‌زد و حالا چشم‌گیرتر به نظر می‌رسید. صدرا یک تای ابرویش را بالا انداخت و با ریز کردن چشم‌هایش پرسید: _ با موتور می‌ریم؟ چرخ‌های موتور روی زمین می‌غلتیدند و همراه قدم های امیرعلی شده بودند. نگاهی کنکاش‌گرانه به حیاط انداخت و با تأسف جواب داد : + فکر کنم لندکروزومو دزدیدن، شرمنده داداش! روی موتور نشست و با چشم و ابرو به در اشاره زد. صدرا که با این شوخی بی‌مزه دوباره گره بین ابروهایش کور شده بود، نفسش را پر حرص بیرون داد و در را باز کرد. . . با توقف موتور جلوی ساختمان، صدرا که دست‌هایش را محکم دور کمر امیرعلی حلقه کرده بود، کمی بدنش را رها کرد و بعد از چند ثانیه پیاده شد. انگار به پاهایش وزنه‌ای چندصد کیلوگرمی بسته بودند. + خوبی؟ صدرا دستی به صورت رنگ پریده‌اش کشید و "آره"ای زیرلب گفت، شقیقه‌هایش کم کم داشتند نبض می‌گرفتند و خبر از طوفانی عظیم می‌دادند. طوری که انگار تازه چیزی یادش افتاده باشد، به امیرعلی نگاهی کرد و پرسید: _ فقط میری گوشیو بدی یا شیفتی؟ امیرعلی همان‌طور که موهایش را در آینهٔ بغل موتور مرتب می‌کرد، جواب داد: + کدوم شیفت؟ به‌خاطر اعلی‌حضرت از کار بی‌کار شدم! صدرا با حالت "وا؟" نگاهش کرد. _ چی میگی؟ من چیکار تو دارم؟ امیرعلی که انگار منتظر همین سؤال بود، چشم‌هایش گرد شد و دست‌هایش را بالا آورد. با هر جمله‌ای که می‌گفت، یکی از انگشت‌هایش را می‌بست : + رسیپشن هتلت که هستم، رانندت که هستم، آشپزت که هستم، محل تخلیهٔ فشارهای روانیتم که هستم، فحش و غر و کتک هم که می‌خورم! تو بگو آدمی که انقدر مشغله براش درست کردی، وقت می‌کنه شیفت بمونه؟
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 17 #Ep • سرش را تندتند تکان داد و قبل از اینکه امان غر زدن ب
پ.ن¹ : امیرعلی حاضرجواب ☝🏻 پ.ن² : رستگاریِ بزرگ چرا طوفانی شد؟ :( پ.ن³ : دل چش قشنگ خیلی پُره.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
• 👀 |