تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 15 #Ep • امیرعلی چشم غرهای به قیافه متکبرش رفت و با حالتی که انگا
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 #Ep •
امیرعلی خندهاش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت بود، مزخرف یعنی چه؟
+ مزخرف نیستن که داداشی، حقیقتن.
کمی تعلل کرد و بعد در تکمیل حرفش گفت :
+ باید بپذیریشون دیگه.
اخم صدرا تشدید شد و خواست دوباره لگدی نثارش کند اما با صدای زنگی جو سنگینی که آرام آرام داشت اطرافشان را میگرفت درهم شکست. امیرعلی تا منشأ صدا را دید "وای" بلندی گفت و همان طور که لقمه آخر را در دهانش میچپاند از روی صندلی پایین آمد.
- کیه؟
امیرعلی گوشی را برایش تکان داد و لقمه را جویده و نجویده قورت داد.
+ گوشی همون دوستمه، قرار بود موقع شروع شیفت براش ببرم دیرم شد.
و پا تند کرد به سمت اتاقش، صدرا از پشت سرش بلند مورد خطاب قرارش داد :
- بعد بشین اینجا چرت و پرت بگو بچه مردمو یه لنگه پا منتظر نگه دار!
با تمام شدن حرفش آیدا خنده ریزی کرد و وقتی نگاه تیز صدرا را روی خودش احساس کرد سر پایین انداخت.
.
.
ظرفهارا چید داخل ماشین ظرفشویی و تا بلند شود و بخواهد امیرعلی را صدا کند خودش از اتاق خارج شد و در حین پوشیدن کت چرمش پرسید :
+ بریم دیگه؟
صدرا سر تکان داد، از آشپزخانه بیرون آمد و باهمدیگر هم قدم شدند.
آیدا زودتر از آن دو رفته بود بیرون و داشت کفشهایش را میپوشید، امیرعلی در را باز کرد و همزمان که راه را برای صدرا باز میکرد تا زودتر بیرون برود به آیدا نگاه کرد :
+ با ماشین اومدی یا برسونمت؟
آیدا انگار که عجله داشته باشد پلهها را تند پایین رفت و به سمت در حیاط راه افتاد.
- با ماشین اومدم، خونهام نمیرم بیرون کار دارم..
در را باز کرد و قبل اینکه پایش را بگذارد در کوچه دستی برایشان تکان داد.
- فعلاً!
و صدای در، پس زمینهٔ قدمهای شانه به شانهٔ امیرعلی و صدرا شد.
امیرعلی کمی تندتر قدم برداشت و تا خواست بگوید داداش قربان دستت بیا این در را باز کن، صدای آمیخته با تعجب صدرا را از پشت سرش شنید.
_ اینا دیگه چین؟!
روی دیوارهای بلند حیاط طناب های محکمی آویزان بودند که گرههایی کور داشتند؛ و بینشان تو رفتگیهایی دیده میشد که با رنگ تیره نشانه گذاری شده بودند.
امیرعلی لبهایش را روی هم فشار داد و با چشم های درشت شده یک نگاه به دیوار و یک نگاه به صدرایی انداخت که برای غر زدن و دیوانه خطاب کردنش آماده باش بود.
+ اینا ادامه همونان که توی خونه دیدی..
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 #Ep • امیرعلی خندهاش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت
پ.ن¹ : اینو فعلاً داشته باشید 🫣
پ.ن² : شاخ درآوردنای امیرعلی تمومی نداره :)
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 #Ep • امیرعلی خندهاش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 17 #Ep •
سرش را تندتند تکان داد و قبل از اینکه امان غر زدن به صدرا بدهد، بازویش را گرفت و فاصلهٔ مانده تا در را در دو قدم بلند خلاصه کرد. هنوز اخم ریزی روی صورت صدرا بود.
+ درو باز کن من موتورو بیارم.
دستش را رها کرد و رفت سمت موتور گوشهٔ حیاط؛ همان موتوری که حتی دیشب و در آن ظلمات هم برق میزد و حالا چشمگیرتر به نظر میرسید.
صدرا یک تای ابرویش را بالا انداخت و با ریز کردن چشمهایش پرسید:
_ با موتور میریم؟
چرخهای موتور روی زمین میغلتیدند و همراه قدم های امیرعلی شده بودند. نگاهی کنکاشگرانه به حیاط انداخت و با تأسف جواب داد :
+ فکر کنم لندکروزومو دزدیدن، شرمنده داداش!
روی موتور نشست و با چشم و ابرو به در اشاره زد. صدرا که با این شوخی بیمزه دوباره گره بین ابروهایش کور شده بود، نفسش را پر حرص بیرون داد و در را باز کرد.
.
.
با توقف موتور جلوی ساختمان، صدرا که دستهایش را محکم دور کمر امیرعلی حلقه کرده بود، کمی بدنش را رها کرد و بعد از چند ثانیه پیاده شد. انگار به پاهایش وزنهای چندصد کیلوگرمی بسته بودند.
+ خوبی؟
صدرا دستی به صورت رنگ پریدهاش کشید و "آره"ای زیرلب گفت، شقیقههایش کم کم داشتند نبض میگرفتند و خبر از طوفانی عظیم میدادند. طوری که انگار تازه چیزی یادش افتاده باشد، به امیرعلی نگاهی کرد و پرسید:
_ فقط میری گوشیو بدی یا شیفتی؟
امیرعلی همانطور که موهایش را در آینهٔ بغل موتور مرتب میکرد، جواب داد:
+ کدوم شیفت؟ بهخاطر اعلیحضرت از کار بیکار شدم!
صدرا با حالت "وا؟" نگاهش کرد.
_ چی میگی؟ من چیکار تو دارم؟
امیرعلی که انگار منتظر همین سؤال بود، چشمهایش گرد شد و دستهایش را بالا آورد. با هر جملهای که میگفت، یکی از انگشتهایش را میبست :
+ رسیپشن هتلت که هستم، رانندت که هستم، آشپزت که هستم، محل تخلیهٔ فشارهای روانیتم که هستم، فحش و غر و کتک هم که میخورم! تو بگو آدمی که انقدر مشغله براش درست کردی، وقت میکنه شیفت بمونه؟
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 17 #Ep • سرش را تندتند تکان داد و قبل از اینکه امان غر زدن ب
پ.ن¹ : امیرعلی حاضرجواب ☝🏻
پ.ن² : رستگاریِ بزرگ چرا طوفانی شد؟ :(
پ.ن³ : دل چش قشنگ خیلی پُره.