امروز مامان مرد. شاید هم دیروز. مطمئن نیستم. تلگرامی گرفتم از خانهی سالمندان که گفته: «مادرتان درگذشت، مراسم تدفین فردا. با عرض تسلیت.» این چیزی را نمیرساند. شاید همان دیروز بوده است.
ترمه
وای بر ناامیدانی که ما هستیم. چون انسان ممکن است بتواند از شر طاعون نیمهجانی به در ببرد، اما از شر
خلاصه که ما خودمون آدمیم، و یهعمره که منتظریم شنبه برسه. یکی ما، یکی شنبه، خوب میدونیم آدما چقدر ناکث و بدعهدن. آدما قول انگشتی میدن و قرارشکنی میکنن، عهد اخوت میبندن و پیمان برادری زیر پا میذارن، به شرافت نصفهنیمهشون قسم میخورن و بیشرف میشن، میگن از شنبه میریم باشگاه ولی کی رو دیدی که شنبه واقعاً بره باشگاه؟ آدما سستپیمان و بدعهدن، میگن میرن ولی میمونن، میگن میمونن ولی میرن. میگن ببخشید دیگه تکرار نمیشه ولی عاقبت در تودهای از تکرار مکررات گُم میشن. ما خودمون آدمیم، بهتر میدونیم.