تـینـٰار.
چه غریبانه تو را مثلِ وطن میدیدم؛ بعد دیدم که دلت مملکتِ غربت بود!
نفسی که تو کشیدی، نفسِ سیری بود..
نفسی که نکشیدم، نفسِ راحت بود((:
هدایت شده از پچپچِوارش.
راستش میخوام بگم که چیزی درست نمیشه رفقا.
ما فقط عادت میکنیم به خراب بودنِ اوضاع، عادت میکنیم!
درست نمیشه ما فقط سعی میکنیم کنار بیایم و این "سعیکردن" میشه یه روتینِ همیشگی..
-غم موندگاره.
غم از ذراتِ وجودش لبریزشده بود؛ به دنبال پناهگهی
برایِ گریختن از آن تودهیِ سیاه میگشت.
آغوشی امن، انسانی امن و یا حتی امیدی امن.
امیدی که مدتها بود که ترکِ آغوشش کرده بود و
او را در ظلمت رهانیده بود.
امیدی که بیش از هر زمانی میبایست که باشد و نبود؛
همانی که ذره ذره از میانِ دستانش ربوده شد.
توسط همان موجوداتِ سِرّی، "آدمکها".
او میگریخت.
از خودش، از انسانها، از خاطرات، از انعکاسِ رخسارهها،
از پژواکِ صداها، حرفها، کلمات، جملات..
زمان:
حجم:
332.3K
❴چـه غریبآنه تو را مثلِ 'وطــن' میدیدم..❵
↲نَوایِ ناگهانی؛
-وارش💘
چشمانم رو به بستهشدن میروند؛ ولیکن همچنان خیره
به صفحهیِ این مستطیلِ رنگین، منتظرم و انتظار میکشم!
بلکه خبری از تو به دستم برسد، بلکه چشمانم
ببینند خبری
از تو را، بلکه صدایت را بشنوم که با شادابیِ همیشگی،
سلام میکنی..
برایِ لحظاتی چشمانم را میبندم اما گویا تصویرِ چشمانت
مرا فرا میخواند؛ به تندی برایِ یافتن تصویری از چشمانت
آنها را باز میکنم و باز، محوِ آن چشمانِ ستارهمانند میشوم..