طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱ولی شما تشریف ببرید دو-سه سال دیگه که درس بچهها تموم شد، بیاید، قدمتون سر چشم.» 🌱
#هواتو_دارم
🌱با اینکه خواستگاری با شرایط بهتر
داشتم، وقتی میدیدم آقامرتضی خودش
پا پیش گذاشته و جلو آمده، خیلی برایم
ارزش داشت. حس میکردم چون همسن
هم هستیم، خیلی بهتر هم را درک
خواهیم کرد.
🌱جلسات خواستگاری افتاده بود در یک
روند برگشتی. یک چیز ما میگفتیم یک
چیز خانواده آقامرتضی و دوباره صحبتها
میرفت تا هفته بعد. چون خودم به
قطعیت نرسیده بودم، نه میتوانستم
جواب رد بدهم نه میتوانستم پاسخ
مثبتم را اعلام کنم. میخواستم با این
رفتوآمدها شناختم بیشتر شود.
🌱 خانواده هم با اینکه مخالف بودند،
وقتی میدیدند نظر مساعدی برای صحبت
و شناخت بیشتر دارم، به نظرم احترام
میگذاشتند و فرصت آشنایی بیشتر را
میدادند.
🌱اینقدر دفعات این صحبتها زیاد شد
که حتی فهرست حضورغیاب افراد از
دستم دررفته بود. آقامرتضی و پدرم که
پای ثابت بودند؛ ولی هر بار ترکیب عوض
میشد: از برادر و خواهر گرفته تا عمهها
و مامانی یا همان مادربزرگ آقامرتضی.
🌱از دومین باری که باهم صحبت کردیم،
سنگینی وزن صداقت آقامرتضی خیلی
نظرم را جلب کرد. با وجود اختلافهای
زیاد فرهنگی و اعتقادی که در صحبتهایمان
خودش را نشان میداد، از آقامرتضی و
صحبتهایش آرامش میگرفتم. تأکید
داشت روی صداقت بین زن و شوهر.
اینکه در هر شرایطی باهم صادق باشیم.
🌱 گفتم: «مامان سیمین یه اصطلاح
خوبی داره؛ میگه وقتی توی استکان چایی
مگس بیفته، حتی اگر اون مگس رو
دربیاری، بااینکه مگسی در کار نیست،
دیگه میلت نمیکشه اون چایی رو بخوری.
دروغ هم همین مدلی توی زندگی رابطۀ
بین زن و شوهر رو تیره میکنه.
#قسمت_دوازدهم
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 🌱 المَعِدَةُ بَيتُ كُلِّ داءٍ ، وَالحِميَةُ رأسُ كُلِّ دَواءٍ . 🍃پيامبر خدا صلي الله عليه و آله
.
📌معده خیلی حساسه، چون اولین جایی
که غذای خورده شده میره داخلش و
تاثیر میذاره، معده هست.
🍃متاسفانه انقد که سبک زندگی غلط
شده، معده ها هم همه داغون شده.
🍃همونطور که تو اکثر تجربههای
درمانی که گفتم و شما خوندید، شروع
بیماری ها با مشکل معده بوده.
🔺پس بهتره اول بریم سراغ پرهیزاتی
که برای معده خوبه و با رعایت این
پرهیزات، معده کمی حالش بهتر
میشه 😊
.
#معده
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 📌معده خیلی حساسه، چون اولین جایی که غذای خورده شده میره داخلش و تاثیر میذاره، معده هست. 🍃متاس
.
🌱چیا میخوریم که معده اینجوری
میشه ؟ 🤔
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱با اینکه خواستگاری با شرایط بهتر داشتم، وقتی میدیدم آقامرتضی خودش پا پیش گذاشته و
.
#هواتو_دارم
🌱 اگر یه بار به هم دروغ بگن، دیگه تا
آخر تردید دارن که الان راسته یا دروغه؛
چون اون زلالی و شفافیت قبل با دروغ از
بین رفته.»
🌱آقامرتضی از این تعبیر که مامانم به
کار میبرد، خیلی خوشش آمد. از یک
جایی بهبعد، بحثهایمان خیلی جدی شد.
او از چیزهایی حرف میزد که من حتی
توان درکش را نداشتم؛ مثلاً وسط
صحبتها بیمقدمه گفت: «من از همین
حالا بگم، مسئولیت زندگی خواهر و مادرم
تا همیشه با منه!»
🌱با شنیدن این حرف خیلی تعجب کردم
و برایم قابلدرک نبود که چرا باید یک پسر
در چنین سنی از چنین مسئولیتی صحبت
کند؛ آنهم وقتی پدر خانواده هست. مگر
خواهر و مادر آقامرتضی مشکلی دارند که
نیاز به حمایت کسی داشته باشند؟! وقتی
آقامرتضی دید در فکر فرورفتهام، توضیح
داد: «خدا انشاءالله سایه پدرم رو بالای
سر ما نگه داره. تا وقتی پدرم هستن هیچ
مشکلی نیست و ایشون خودشون حامی
همهی ما هستن؛ ولی عمر دست
خداست. به هر دلیلی اگه شرایط طوری
پیش بیاد که خانواده نیاز به سرپرستی
داشته باشه، چون من پسر بزرگ خانواده
هستم، شما بدونید که اگر نیاز باشه، باید
با مادر و خواهرم زندگی کنیم.»
🌱چانهی مرتضی حسابی به صحبت گرم
شده بود که وسط جلسهی خواستگاری،
برقها رفت. خواهرم سارا که دیگر حالا
موافق جدی این وصلت شده بود، خیلی
سریع برایمان شمع و گل آورد و گفت:
«خدا خواسته فضای صحبتتون رمانتیک
بشه تا برای همیشه یادتون بمونه.»😁
🌱بحثهای سنگین فلسفی زیر نور
شمع ادامه داشت . . .
.