هدایت شده از با نخ و دل
شهر شما هم سرد شده؟؟ 🥶🍂
تو هر خونهای یه «ننهسرما» پیدا میشه که هنوز پاییز شروع نشده میگه:
«بخاری بذاریم؟» 🤪🤕😂
آغاااااا یه کم از این خنکیِ هوا لذت ببر!
تازه از شر گرما خلاص شدی، بخاری چیه دیگه؟! 😂
بذار پاییز یه نفس بکشه، بعد به فکر بخاری باش 😅🍂
@banakh_o_del🌱
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
شهر شما هم سرد شده؟؟ 🥶🍂 تو هر خونهای یه «ننهسرما» پیدا میشه که هنوز پاییز شروع نشده میگه: «بخاری
.
🌱اینو یکی از کانال هایی که دارم
گذاشته بود، گفتم خوبه که دلیل علمی
این مطلب رو هم بدونید که انقد غر
نزنید به جون ننه سرماها 😂
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. ⁉️میدونستی از کجای زبان میفهمن معده مشکل داره یا نه؟ جایگاه معده، اون تهِ تهِ 🔸اگر این قسمت سف
.
📌میدونستید اولین موردی که در
درمان معدههای سرد و رطوبی مهم
هست، چیه ؟ 🤔
🍃انقد مهمه که اگه هر نوع دارویی
بخورید ولی به این مورد عمل نکنید
انگار نه انگار، دارو تاثیری نخواهد
داشت . . .
🔸اولین نفری که جواب درستُ بگه
یه ویزیت رایگان مهمون من ☺️
.
من اینجام 👇👇👇
@Titeh_admin
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 📌میدونستید اولین موردی که در درمان معدههای سرد و رطوبی مهم هست، چیه ؟ 🤔 🍃انقد مهمه که اگه هر
.
ممنون از همه دوستانی که جواب دادن
🌱این دوست عزیزمون زودتر از بقیه
دوستان جواب درست رو فرستاده بود ❤️
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 📌میدونستید اولین موردی که در درمان معدههای سرد و رطوبی مهم هست، چیه ؟ 🤔 🍃انقد مهمه که اگه هر
.
📣خب خب
🔸بریم سراغ تدابیر متناسب با معده
سرد و رطوبی که باعث بیماری هست
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 🌱 المَعِدَةُ بَيتُ كُلِّ داءٍ ، وَالحِميَةُ رأسُ كُلِّ دَواءٍ . 🍃پيامبر خدا صلي الله عليه و آله
.
🌱معده خیلی عضو مهمی هست
و باید سالمتر از بقیه قسمتهای بدن
باشه 👌
.
.
❌این آبی که گفتیم وسط غذا ممنوع
هست یه استشنایی داره:
🌱کسانی که صفراشون بالاست و گلو
و دهن همیشه خشک هست و غذا اصلا
پایین نمیره👌
🔸این افراد مجاز هستن که یه قُلُپ
دقت کنید گفتم فقط یه قُلُپ آب بخورن
که غذا بتونه بره پایین.😊
🔺بقیه افراد هر دلیلی هم داشته باشن
قبول نیست و مجاز به آب خوردن وسط
غذا نیستن🤫
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱از فردای همان روز، افتادیم دنبال کارهای مراسم عقد. وقتی رفته بودیم جواب آزمایش خون
#هواتو_دارم
🌱«عیال؟ شبیه اسمی که جلال آلاحمد
به سیمین دانشور میگفت؟»
«آره دیگه. از این به بعد تو عهد و عیال
منی.»
خندیدم. «آقا، اهل و عیال درسته، نه عهد
و عیال.»
«نه دیگه. تو از این به بعد هم عهد منی،
هم عیال من!»
«حالا میدونی من از چه اسمی خیلی
خوشم میآد؟»
«نه؛ چه اسمی؟»
🌱«من از بچگی عاشق اسم محمد بودم.
اسم داییام که خودش و خانمش طرفدارتن، محمده؛ ولی من همیشه
دوست داشتم داداشم یا شوهر آیندهم
یا بچهم اسمش محمد باشه. بعد من
بهش بگم محمدم!»
🌱«خب اسم من هم محمده. تو محمد
صدا کن.»
زدم زیر خنده. جوری که نمیتوانستم تا
چند دقیقه جلوی خندهٔ خودم را بگیرم.
گفتم: «مرتضی جان، درسته دورهٔ نامزدی
باید هر کاری کنی که شیرین بشی و
بیشتر خودت رو توی دل طرف جا کنی،
ولی دیگه آخه نمیشه که تو اسمت
مرتضی باشه، من بگم محمدا!»
🌱چیزی نگفت. شناسنامهٔ خودش را باز
کرد و گرفت جلوی چشم من. چشمهایم
چهار تا شد: «محمد عبدالهی! متولد ۹
اسفند ۱۳۶۶.»
🌱بیاختیار گفتم: «وای محمد! نمیدونی
چقدر خوشحال شدم! روزم با این خبر
ساخته شد.»😍
🌱وقتی جواب آزمایش را گرفتیم، گفتم:
«راستی شناسنامهت رو نشون دادی،
فهمیدم فقط چهار ماه بزرگتریا! اونهم
چیز زیادی نیست!»😁
.