طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱از فردای همان روز، افتادیم دنبال کارهای مراسم عقد. وقتی رفته بودیم جواب آزمایش خون
#هواتو_دارم
🌱«عیال؟ شبیه اسمی که جلال آلاحمد
به سیمین دانشور میگفت؟»
«آره دیگه. از این به بعد تو عهد و عیال
منی.»
خندیدم. «آقا، اهل و عیال درسته، نه عهد
و عیال.»
«نه دیگه. تو از این به بعد هم عهد منی،
هم عیال من!»
«حالا میدونی من از چه اسمی خیلی
خوشم میآد؟»
«نه؛ چه اسمی؟»
🌱«من از بچگی عاشق اسم محمد بودم.
اسم داییام که خودش و خانمش طرفدارتن، محمده؛ ولی من همیشه
دوست داشتم داداشم یا شوهر آیندهم
یا بچهم اسمش محمد باشه. بعد من
بهش بگم محمدم!»
🌱«خب اسم من هم محمده. تو محمد
صدا کن.»
زدم زیر خنده. جوری که نمیتوانستم تا
چند دقیقه جلوی خندهٔ خودم را بگیرم.
گفتم: «مرتضی جان، درسته دورهٔ نامزدی
باید هر کاری کنی که شیرین بشی و
بیشتر خودت رو توی دل طرف جا کنی،
ولی دیگه آخه نمیشه که تو اسمت
مرتضی باشه، من بگم محمدا!»
🌱چیزی نگفت. شناسنامهٔ خودش را باز
کرد و گرفت جلوی چشم من. چشمهایم
چهار تا شد: «محمد عبدالهی! متولد ۹
اسفند ۱۳۶۶.»
🌱بیاختیار گفتم: «وای محمد! نمیدونی
چقدر خوشحال شدم! روزم با این خبر
ساخته شد.»😍
🌱وقتی جواب آزمایش را گرفتیم، گفتم:
«راستی شناسنامهت رو نشون دادی،
فهمیدم فقط چهار ماه بزرگتریا! اونهم
چیز زیادی نیست!»😁
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱«عیال؟ شبیه اسمی که جلال آلاحمد به سیمین دانشور میگفت؟» «آره دیگه. از این به بعد ت
#هواتو_دارم
🌱مرتضی قیافه حق به جانبی گرفت و
گفت: «نه خیر، یه سال بزرگترم! من متولد ۱۳۶۶ تو متولد ۱۳۶۷. پس میشه
یه سال.»
🌱گفتم: «خوبه تو تَه ۱۳۶۶ هستی، من
اول ۱۳۶۷.»
خندید و گفت: «فرقی نداره. بالاخره من یه
سال بزرگترم!»
🌱برای خرید حلقه یکی از آشناها که در
کار ساخت جواهرات بود، از صبح
علی الطلوع ما را هر مغازهای که بشود
برد؛ از طلافروشیهای کریم خان تا
جواهرسازیهای میرداماد و بازار تهران.
هر مغازه برای خودش کاتالوگهای
مخصوص داشت که پایهٔ خیلی از حقهها
را هم از خارج وارد میکردند.
🌱 بعد از این همه تلاش، آن آشنای
همراه که با ما آمده بود، وقتی دید ما یک
حلقه با رینگ ساده و فقط یک نگین را
پسندیدیم، احساس کردم میخواهد از
دست ما سرش را به دیوار بکوبد، چون
این برداشت را کرده بود که ما حتماً دنبال
چه کار خاصی هستیم.
🌱مرتضی همان اول شرط کرده بود که
من حلقه طلا نمیاندازم و برای من، طلا
انداختن اشکال شرعی دارد. ما هم که
رسم داشتیم و کلی اصرار که نه ما باید
حتماً طلا بگیریم و اگر تو نخواستی خوب
نینداز، دست آخر چون مقلد حضرت آقا
بود، از دفتر ایشان استفتا کرد و وقتی
متوجه شدیم پلاتین اشکال ندارند، حلقه
مرتضی را از جنس پلاتین سفارش دادیم
که جفت حلقه طلای من بود. بعدها
برای من این شباهت بد نشد و هروقت
انگشترمام را پیدا نمیکردم یا خط
میافتاد، سریع انگشتر مرتضی را
میانداختم.
🌱مرتضی حلقه را زیاد دوست نداشت؛
ولی به خاطر دل من راه میآمد. هرچقدر
که سر اعتقاداتش مثل نینداختن حلقه
طلا که همه خانواده ما اصرار داشتند،
محکم بود، سر این چیزها همراه بود.
#قسمت_هفدهم
.
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
اذن دخول بخونیم بریم داخل ❤️
🌱این قسمت که میبینید اذن دخول
روی دیوار هست، این قسمت خیلی
انرژی مثبت داره، انشاءالله هر وقت
قسمتتون شد اومدید حرم حضرت
معصومه، از این در وارد بشید و این
قسمت بدون جوراب، یه ایست داشته
باشید و از خدا بخواید اگر انرژی منفی
دارید همینجا ازتون دفع بشه.
🍃بعدش خیلی آروم میشید و حس
خوب میگیرید 😇🥺
.
.
🌱به نیابت از همه دوستان، دو رکعت
نماز زیارت خوندم.
زیارت قبول ❤️
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. کیک سویق و شکر قهوهای 📌مواد لازم: ✨ تخم مرغ ۵ عدد ✨شکر قهوهای ۱/۵ پیمانه ✨روغن
.
خودم وسط کیک رو باز کردم
موز و شکلات ریختم 😋
🌱خیلی خوشمزه شد
.