10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
اذن دخول بخونیم بریم داخل ❤️
🌱این قسمت که میبینید اذن دخول
روی دیوار هست، این قسمت خیلی
انرژی مثبت داره، انشاءالله هر وقت
قسمتتون شد اومدید حرم حضرت
معصومه، از این در وارد بشید و این
قسمت بدون جوراب، یه ایست داشته
باشید و از خدا بخواید اگر انرژی منفی
دارید همینجا ازتون دفع بشه.
🍃بعدش خیلی آروم میشید و حس
خوب میگیرید 😇🥺
.
.
🌱به نیابت از همه دوستان، دو رکعت
نماز زیارت خوندم.
زیارت قبول ❤️
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. کیک سویق و شکر قهوهای 📌مواد لازم: ✨ تخم مرغ ۵ عدد ✨شکر قهوهای ۱/۵ پیمانه ✨روغن
.
خودم وسط کیک رو باز کردم
موز و شکلات ریختم 😋
🌱خیلی خوشمزه شد
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. کیک سویق و شکر قهوهای 📌مواد لازم: ✨ تخم مرغ ۵ عدد ✨شکر قهوهای ۱/۵ پیمانه ✨روغن
.
🍃کیک سویقی که خیلی از دوستان
گفتن ندیدیم چه کیکی هست
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱مرتضی قیافه حق به جانبی گرفت و گفت: «نه خیر، یه سال بزرگترم! من متولد ۱۳۶۶ تو متولد
.
#هواتو_دارم
🌱کاری که مطمئن بود حرام است،
آسمان را به زمین میدوختی قبول
نمیکرد؛ ولی جاهایی که با اعتقاداتش
منافات نداشت، سعی میکرد تنش ایجاد
نکند و تفاوت فرهنگی بین دو خانواده
برایش قابل درک بود.
🌱بعد از انتخاب حلقهها، من برای
اولین بار به خانهی پدر مرتضی رفتم.
تفاوتها حتی در چینش خانه و تابلوها
و دکور خانه ما با خانه خانواده عبداللهی
مشهود بود؛ ولی رفتار صمیمانه و پر از
محبت پدرمادر و خواهر و برادرهای
مرتضی خیلی به من آرامش میداد؛
🌱 بهخصوص که بعد از شام، من و
مادرجون نشستیم سر آلبومهای عکس.
هر دو تا عاشق عکس و مرور خاطرات
گذشته بودیم.
🌱عکسهای عقد مادرشوهرم را که
دیدم، از مادرجون پرسیدم: «شما چطور
با حاج آقا آشنا شدین؟»
با خنده گفت: «باورت میشه من خواب
بودم که ازم خواستگاری کردن و جواب
بله رو دادم؟»
🌱همه زدیم زیر خنده.
آقا مصطفی پسرخاله مادرم بود. ما خیلی
ازدواجهای فامیلی داریم که بخوای
واردش بشی خودت هم گم میشی.
خیلی توهم توهم ازدواج کردیم. یه
حرفهایی بود که آقا مصطفی
خواستگاری کرده ولی پدرم مخالف بود.
🌱 من چون صبح زود مدرسه میرفتم،
شبها زود میخوابیدم. یه شب تازه
چشمام گرم خواب شده بود که مادرم
اومد صدام کرد که: ماندانا، ماندانا، بیدار
شو کار دارم. خاله مریم رو که
میشناسی؟ برادرش اومده خواستگاری😂
.