طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱مرتضی قیافه حق به جانبی گرفت و گفت: «نه خیر، یه سال بزرگترم! من متولد ۱۳۶۶ تو متولد
.
#هواتو_دارم
🌱کاری که مطمئن بود حرام است،
آسمان را به زمین میدوختی قبول
نمیکرد؛ ولی جاهایی که با اعتقاداتش
منافات نداشت، سعی میکرد تنش ایجاد
نکند و تفاوت فرهنگی بین دو خانواده
برایش قابل درک بود.
🌱بعد از انتخاب حلقهها، من برای
اولین بار به خانهی پدر مرتضی رفتم.
تفاوتها حتی در چینش خانه و تابلوها
و دکور خانه ما با خانه خانواده عبداللهی
مشهود بود؛ ولی رفتار صمیمانه و پر از
محبت پدرمادر و خواهر و برادرهای
مرتضی خیلی به من آرامش میداد؛
🌱 بهخصوص که بعد از شام، من و
مادرجون نشستیم سر آلبومهای عکس.
هر دو تا عاشق عکس و مرور خاطرات
گذشته بودیم.
🌱عکسهای عقد مادرشوهرم را که
دیدم، از مادرجون پرسیدم: «شما چطور
با حاج آقا آشنا شدین؟»
با خنده گفت: «باورت میشه من خواب
بودم که ازم خواستگاری کردن و جواب
بله رو دادم؟»
🌱همه زدیم زیر خنده.
آقا مصطفی پسرخاله مادرم بود. ما خیلی
ازدواجهای فامیلی داریم که بخوای
واردش بشی خودت هم گم میشی.
خیلی توهم توهم ازدواج کردیم. یه
حرفهایی بود که آقا مصطفی
خواستگاری کرده ولی پدرم مخالف بود.
🌱 من چون صبح زود مدرسه میرفتم،
شبها زود میخوابیدم. یه شب تازه
چشمام گرم خواب شده بود که مادرم
اومد صدام کرد که: ماندانا، ماندانا، بیدار
شو کار دارم. خاله مریم رو که
میشناسی؟ برادرش اومده خواستگاری😂
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱کاری که مطمئن بود حرام است، آسمان را به زمین میدوختی قبول نمیکرد؛ ولی جاهایی که
.
#هواتو_دارم
🌱بین خواب و بیداری گفتم: «فکر کنم
فقط یه بار عروسی پسردایی دیدمش.»
🌱مادرم گفت: «خب نظرت چیه؟»
گفتم: «من که نمیشناسمش زیاد.»
مادرم گفت: «پسر خیلی خوبیه. چون
از بچگی پدرش رو از دست داده، خیلی
خودساختهست. روی پای خودشه. الان
هم که فرهنگیه.» پرسیدم: «نظر بابا
چیه؟» گفت: «بابات گفته هرچی ماندانا
بگه، ولی باید درسش رو هم بخونه.»
🌱 گفتم: «خوبه دیگه. من حرفی ندارم.»
مادرم بله را که گرفت من گرفتم خوابیدم.
فردا حتی خجالت میکشیدم بپرسم که
این خواستگاری دیشب توی خواب بود؟
توی بیداری بود؟ نتیجه چی شد؟»😂
🌱همه حسابی میخندیدیم. گفتم: «باز
حاج آقا اون موقع سر کار میرفته، فقط
شما یه کم سنتون کم بوده. برای همون
پدرتون حق داشته سخت بگیره روی درس
خوندن شما.»
🌱مادرجون گفت: «آخه بابای من اون
موقع توی اردستان اصفهان بخشدار
بود. کلاً آدم سختگیر و بادقتی بود. حتی
توی کار خیلی حواس جمع بود که توی
پروژههای ساختوساز روستاهای بخش
یه وقت حقی ناحق نشه. شانس آورده
بودیم که ما فامیل بودیم؛ برای همین
دیگه خانوادهها زیاد مته به خشخاش
نذاشتن و خیلی زود ما وصلت کردیم.»
🌱آن شب دورتادورمان پر شد از
آلبومهای مختلف از دوران قدیم تا
همین عکسهای اخیر. وقتی عکس
جدیدی به عکس قبلی ربط پیدا میکرد،
عکس قبلی را از داخل آلبومها پیدا
میکردیم و اینطوری کل خاطره زنده
میشد.
...
🌱روز عید قربان، دو تا خانواده رفتیم
محضر. تا روز عقد، پدرشوهرم من را
ساناز صدا میزد ...
.
#قسمت_هجدهم
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. ❌این آبی که گفتیم وسط غذا ممنوع هست یه استشنایی داره: 🌱کسانی که صفراشون بالاست و گلو و دهن همی
.
بالاخره بعد از چند روز 😁
🍃بریم سراغ درمان معده سرد و رطوبی
.
.
📌تدابیر عمومی برای درمان
#معده_سرد_رطوبی
🔸بارهنگ و نعنا و عسل هرروز
ناشتا تا ۴۰ روز
🔸روغن مالی روی معده مطابق
با مزاج
🔸اصلاح آب خوردن
🔸اصلاح نمک و روغن مصرفی
در خانه
🔸مصرف نمک و آویشن نیمکوب
بعد از غذا
🔸دمنوش زنجبیل هفته ای ۱ بار
برای تقویت معده ( مزاج مهم هست )
🔸اصلاح مزاج
🔸نداشتن یبوست
🔸کم کردن غذاهای سرخ کردنی
.
@titeh1
.
🍃و همچنان مصمم در نهار نخوردن
و مصرف میوه و چندتا چیز دیگه به
جای نهار
داریم میریم جمکران
جاتون سبز 🌱
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱بین خواب و بیداری گفتم: «فکر کنم فقط یه بار عروسی پسردایی دیدمش.» 🌱مادرم گفت: «خب
.
#هواتو_دارم
🌱هرچه مادرشوهرم با ایماءواشاره و
چشموابرو میخواست منظورش را
برساند، باباجون کار خودش را میکرد.
🌱 بعدها من به شوخی میپرسیدم:
«باباجون، ما آخرش نفهمیدیم این ساناز
خانم کیه. معلوم نیست کجا رفته بودین
خواستگاری اسمش تو ذهنتون مونده!»
🌱عاقد سند ازدواج را داد به مرتضی تا
صفحههایش را امضا کند. مرتضی هم
خیلی باحوصله یکییکی بندهایش را کامل
میخواند و بعد امضا میکرد. وسط آن
همه امضا، سؤال هم میپرسید. گفتم:
«تو بخوای این همه صفحه رو تکبهتک
بخونی و سؤال هم بپرسی، صبح شده.
امضا کن بره.»
🌱خندید: «کار از محکمکاری عیب
نمیکنه. ما که یه بار بیشتر عروسی
نمیکنیم. بذار حداقل ببینم چی امضا
میکنم.»
🌱امضاهای مرتضی که تمام شد، عاقد
دفتر و عقدنامه را گذاشت جلوی دست
من. نمیدانم چرا آن لحظه ته دلم خالی
شده بود. مضطرب بودم. دستودلم
میلرزید. احساس میکردم تا حالا هرچه
که بوده، فقط حرف بوده؛ ولی الان دارم
یک تعهد بزرگ را امضا میکنم و باید بار
این مسئولیت را به دوش بکشم.
🌱 با همه اطمینانی که به مرتضی پیدا
کرده بودم، برایم سؤال بود که آیا
میتوانم این بار را به دوش بکشم یا
عروس چنین خانوادهای باشم که این
همه در مسائل مختلف اختلاف دیدگاه
داریم؟
🌱این مدت کم نبودند آدمهایی که انگار
مأموریت داشتند توی دلم را خالی کنند.
میگفتند: «اگر مشکل خوردی، اصلاً
نگران نباش. زود درخواست طلاق بده و
جدا شو. مگه تو چند سالته که بخوای این
زندگی رو تحمل کنی؟»
.