طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. ❌این آبی که گفتیم وسط غذا ممنوع هست یه استشنایی داره: 🌱کسانی که صفراشون بالاست و گلو و دهن همی
.
بالاخره بعد از چند روز 😁
🍃بریم سراغ درمان معده سرد و رطوبی
.
.
📌تدابیر عمومی برای درمان
#معده_سرد_رطوبی
🔸بارهنگ و نعنا و عسل هرروز
ناشتا تا ۴۰ روز
🔸روغن مالی روی معده مطابق
با مزاج
🔸اصلاح آب خوردن
🔸اصلاح نمک و روغن مصرفی
در خانه
🔸مصرف نمک و آویشن نیمکوب
بعد از غذا
🔸دمنوش زنجبیل هفته ای ۱ بار
برای تقویت معده ( مزاج مهم هست )
🔸اصلاح مزاج
🔸نداشتن یبوست
🔸کم کردن غذاهای سرخ کردنی
.
@titeh1
.
🍃و همچنان مصمم در نهار نخوردن
و مصرف میوه و چندتا چیز دیگه به
جای نهار
داریم میریم جمکران
جاتون سبز 🌱
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱بین خواب و بیداری گفتم: «فکر کنم فقط یه بار عروسی پسردایی دیدمش.» 🌱مادرم گفت: «خب
.
#هواتو_دارم
🌱هرچه مادرشوهرم با ایماءواشاره و
چشموابرو میخواست منظورش را
برساند، باباجون کار خودش را میکرد.
🌱 بعدها من به شوخی میپرسیدم:
«باباجون، ما آخرش نفهمیدیم این ساناز
خانم کیه. معلوم نیست کجا رفته بودین
خواستگاری اسمش تو ذهنتون مونده!»
🌱عاقد سند ازدواج را داد به مرتضی تا
صفحههایش را امضا کند. مرتضی هم
خیلی باحوصله یکییکی بندهایش را کامل
میخواند و بعد امضا میکرد. وسط آن
همه امضا، سؤال هم میپرسید. گفتم:
«تو بخوای این همه صفحه رو تکبهتک
بخونی و سؤال هم بپرسی، صبح شده.
امضا کن بره.»
🌱خندید: «کار از محکمکاری عیب
نمیکنه. ما که یه بار بیشتر عروسی
نمیکنیم. بذار حداقل ببینم چی امضا
میکنم.»
🌱امضاهای مرتضی که تمام شد، عاقد
دفتر و عقدنامه را گذاشت جلوی دست
من. نمیدانم چرا آن لحظه ته دلم خالی
شده بود. مضطرب بودم. دستودلم
میلرزید. احساس میکردم تا حالا هرچه
که بوده، فقط حرف بوده؛ ولی الان دارم
یک تعهد بزرگ را امضا میکنم و باید بار
این مسئولیت را به دوش بکشم.
🌱 با همه اطمینانی که به مرتضی پیدا
کرده بودم، برایم سؤال بود که آیا
میتوانم این بار را به دوش بکشم یا
عروس چنین خانوادهای باشم که این
همه در مسائل مختلف اختلاف دیدگاه
داریم؟
🌱این مدت کم نبودند آدمهایی که انگار
مأموریت داشتند توی دلم را خالی کنند.
میگفتند: «اگر مشکل خوردی، اصلاً
نگران نباش. زود درخواست طلاق بده و
جدا شو. مگه تو چند سالته که بخوای این
زندگی رو تحمل کنی؟»
.
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱هرچه مادرشوهرم با ایماءواشاره و چشموابرو میخواست منظورش را برساند، باباجون کار
.
#هواتو_دارم
🌱با همه این تردید ها، همین که دستم
روی برگههای عقدنامه سر خورد، آرامش
وجودم را گرفت. شدم شبیه آدم آویزانی
که حالا دیگر رهایش کرده باشند و به
زمین رسیده باشد.
🌱موقعی که داشتیم از محضر خارج
میشدیم، مامان به مرتضی گفت: «مادر،
این دختر ما امانت دست شما. دعا
میکنم انشاءالله که روسفید دربیایی و
امانتدار خوبی باشی.»
🌱مرتضی هم مثل همیشه با قاطعیت
گفت: «چشم مادر! شما مطمئن باش من
هر کاری میکنم که دخترتون سپیدبخت
بشه.»
🌱همان شب با مرتضی به امامزاده
صالح رفتیم. حس خوبی داشتم. کلی
برای خودمان دعا کردم. بعد باهم رفتیم
سر مزار شهدای داخل حیاط. باورمان
نمیشد بعد از یک سال دوندگی، بالاخره
همهچیز درست شده بود و ما به هم
رسیده بودیم. میدانستم راه نرفته خیلی
زیادی دارم. میدانستم خیلی جاها به
اختلاف خواهیم خورد؛ ولی دلم قرص بود
و چشمم به آینده روشن و میدانستم
بیحکمت نیست که در چنین موقعیتی،
خدا مرتضی را سر راهم سبز کرده است.
🌱مراسم جشن نامزدی را هم زنانه خانه
خودمان گرفتیم. عصر خانمهای فامیل و
یکیسری از دوستانم آمدند بهصرف
شیرینی و چای و میوه و کیک نامزدی.
🌱 فردای همان روز من رفتم شمال و
مرتضی هم رفت شاهرود تا از درس و
دانشگاه عقب نمانیم و بتوانیم خودمان
را برای امتحانات پایان ترم آماده کنیم.
🌱میدانستم انتخاب مرتضی برای
دوستانم نیز سؤالبرانگیز خواهد بود.
در جریان بودند که من خواستگارهایی
با وضعیت مالی و موقعیت شغلی خوب
داشتم که حتی به خانه راه نداده بودم.
#قسمت_نوزدهم
.
.
📌میدونید مزاج جبلی یعنی چی ؟
.
🌱هرکس جواب درست رو بگه
یه ویزیت رایگان مهمون من 😉
.