eitaa logo
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
5.7هزار دنبال‌کننده
904 عکس
114 ویدیو
0 فایل
🌱طیطه یعنی بانوی محترمِ صاحبِ منزلت مثل بانوی ایــــــرانی🇮🇷 ❣اینجا دفترچهٔ روزمره‌نویسی‌های طبیبِ مفتخر به مقام «مادری» هست که اومده به شما مشاورهٔ سلامتی بده. ارتباط با من: @Titeh_admin نوبت مشاوره: @visit_h_njhad
مشاهده در ایتا
دانلود
. 🌱به نظرتون این وزن و ویژگی هایی که این نوجوان داره، سردی بخوره حالش خوب میشه ؟ 🤔 . https://eitaa.com/bazkhord_app/bazkhord?startapp=LmnkfishIZHw&btn=ارسال.بازخورد
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. 🍃ما به مزاج سن کاری نداریم با توجه به چیزهایی که گفته شده باید ببینیم الان در همین لحظه چی بالا رفته 👌 .
هدایت شده از رضا پروانه
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 🌱هرکی تو زندگیش یه رفیق مثل رضــــا پـــــــروانه لازم داره! ❎ولی دااااش! باس حواست باشه خودتم رضا پروانهٔ رفیقات باشی! . ـــــــــــــــــــــــــــــــ ⚡️اگه خسته شدی از نارفیقی‌ها و حرفای پوچ 🔸این‌جا پاتوقِ حرفِ حساب، مرام معرفت و درسای زندگیه ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🫵 دورهمیِ آدمایی که هنوز رگ غیرت و معرفتشون زنده‌ست: 🔗 بزن رو لینک و بیا تو جمع لوتیا 👇 https://eitaa.com/joinchat/1617364397C7f3d6579bd
📌سلام . پسرم۱۳سالشه چهارشونه،تپل قد۱۵۰وزن۷۴ زود عصبی میشه ناخن میجوه خیلی دست توموهاش میبره کمی هم تنبلی میکنه کارایی که بهش میگی انجام بده به داداش کوچکترش میگه علاقه به فست فود داره چاقی شکمی هم ارث دارن . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🌱این شخص هم غلبه سودا و صفرا داره ( باهم) هم غلبه بلغم داره 🍃همه دوستان بخاطر سن گفتن صفرا، ولی صفرا و سودا باهم هست. 🌱ما به مزاج پایه تو این مورد کاری نداریم. ⁉️میخوایم ببینیم الان در این لحظه باید چی رو درمان کنیم؟ .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
. #هواتو_دارم 🌱عزمم را جزم کردم موسیقی را به کل کنار بگذارم. زمان زیادی برد؛ ولی چون اجبار نبود و
🌱 من هم برای خودم برنامه‌ریزی می‌کردم هم برای مرتضی. با اینکه اغلب بعد از ازدواج دچار افت تحصیلی می‌شوند، به‌لطف همین برنامه‌ریزی‌ها، هر دو پیشرفت خوبی داشتیم. 🌱 البته مرتضی بازیگوشی‌های همیشگی را با اکتِ خوابگاه خودش داشت. آن روز که از شاهکارهایش تعریف می‌کرد، از خنده روده‌بُر شده بودم. گفت: «آدم می‌خواد شیطنت کنه، باید طوری باشه که هیجان داشته باشه و توی خاطره‌ها بمونه.» 🌱«آخه یعنی چی؟ چه کاری مثلاً می‌خوای بکنی؟» 🌱«مثلاً به حمید می‌گم بیا پولامونو جمع کنیم بریم به ژیانِ درب‌وداغون بخریم، بعد ببریم توی دلِ کوه پرت کنیم تو دره، کلی بخندیم و حال کنیم!» 🌱«چشمم روشن! دیگه چی؟!» 🌱«این رو هم دوست دارم که یه روز تلویزیون رو از پنجرهٔ طبقهٔ دوم پرت کنم پایین، ببینم چه‌جوری تیکه‌تیکه می‌شه!» 🌱«داری شوخی می‌کنی دیگه؟!» 🌱«شوخی چیه؟! امروز تازه من و حمید فکر می‌کردیم به یکی از آرزوهامون رسیدیم.» خیلی سریع پرسیدم: «کدومش؟» «منفجر شدن خونه!» «تو رو خدا نگو!» «خوبه دیگه. تنوعه. امروز رفته بودیم پیش یکی از رفقا، اول شب که برمی‌گشتیم، دیدیم چند تا ماشین آتش‌نشانی از جلوِمون رد شدن. خوب که دقت کردیم، دیدیم پیچیدن توی کوچهٔ ما. از اون‌جا که ما تجربهٔ این رو داشتیم که کتری رو بذاریم رو اجاق و یادمون بره به‌حدی که توی تاریکی آشپزخونه فقط یه چیزِ سپیدِ روشِ اجاق معلوم باشه، پیش خودمون گفتیم همونه دیگه. حتماً باز چیزی یادمون رفته خونه آتیش گرفته! «یعنی اصلآنگران نشدین؟» «نگرانی چه؟ بدوبدو افتادیم دنبال ماشینِ آتش‌نشانی، ولی وقتی دیدیم از خونهٔ ما رد شدن، امیدمون ناامید شد!»😂 🌱به مرتضی گفتم: «پس من باید ممنون حمیدآقا باشم که دل به دل تو نمی‌ده؛ وگرنه باید هر روز به خبر بد بشنوم.» 🌱موقع خداحافظی گفتم: «یکی از بچه‌ها دورِهمی دعوت کرده رستوران. فردا با دوست‌هام می‌خوام بریم سمت اسکله.» 🌱گفت مراقب باشم و اگر به تاریکی خودم حتماً با آژانس برگردم. آن روزها مرتضی با حمید آقا باشگاهِ بدن‌سازی ثبت‌نام کرده بودند و اکثراً شب‌ها دو-سه ساعتی باشگاه بود و نمی‌شد زیاد صحبت کرد. فردای آن روز، آخرشب تعریف می‌کردم که کجاها رفتم. دیدم مرتضی سرسنگین جواب می‌دهد و مثل همیشه نیست. پرسیدم: «چیزی شده؟» گفت: «نه. به نظرت چیزی شده؟» فهمیدم که ناراحت است، گفتم: «خب بگو چرا ناراحتی؟» 🌱«می‌خواستی اونجا بمونی تا اونوَقت شب، نباید نظر من رو می‌خواستی؟» «مرتضی، حواستِ کجاست؟ دیروز گفتم بهت که می‌رم رستوران!» 🌱«فقط اعلام کردی؛ نظر من رو نخواستی!» .
طیــــطه| روزمرگی بانوی طبیب🇮🇷
#هواتو_دارم 🌱 من هم برای خودم برنامه‌ریزی می‌کردم هم برای مرتضی. با اینکه اغلب بعد از ازدواج دچا
. 🌱به‌عادت وقت‌هایی که می‌خواستم مجبّتم را بیشتر به مرتضی برسانم، محمد صدایش کردم و گفتم: «خب محمد جان، وقتی من به تو دارم اعلام می‌کنم، یعنی نظرت رو هم دارم می‌پرسم. هرکجاش مخالف بودی بهم بگو. تو همسر منی. مگه ما باهم رودرواسی داریم؟!» 🌱«وقتی نظرم رو نمی‌پرسی، نظری ندارم طبعاً. حالا بی‌خیال! امتحان‌هات کی شروع می‌شه؟» 🌱می‌دانستم که ناراحت شده و می‌خواهد فقط سر بحث را عوض کند. خیلی حواسم را جمع می‌کردم؛ ولی چند بار دیگر هم دقیقاً سر این موضوع بحثمان شد. هر بار هم من فکر می‌کردم همین که اعلام می‌کنم کفایت می‌کند و نیازی نیست با لحن پرسشی از مرتضی بپرسم که او هم نظر بدهد. البته آدمی نبود که بخواهد محدودم کند. از سر غیرت و محبتی که داشت، نگرانم بود و دوست داشت در جریان رفت‌وآمدهایم باشد. 🌱در کل، این‌طور نبود که رابطه‌مان همیشه خوب و بدون مشکل باشد؛ مخصوصاً ماه‌های اول تا همدیگر را بشناسیم و اخلاق طرف مقابل دستمان بیاید، طبیعی بود که اختلاف‌نظرهای زیادی داشته باشیم؛ اما آن‌قدر این دوست‌داشتن و محبت‌ها عمیق بود که این اختلاف‌ها خیلی زود رنگ می‌باخت. 🌱 مرتضی اخلاق خیلی خوبی داشت. هیچ‌چیزی را به دل نمی‌گرفت و نمی‌گذاشت بحث‌ها کش پیدا کند. شده بود سر بحثی ناراحت بشویم، اما چند دقیقه بعد با یک چای خوردن یا یک شوخی، همه‌چیز فراموش می‌شد. انگار نه انگار که همین چند دقیقه قبل، بحث و ناراحتی وجود داشته. 🌱از دانشگاه خسته‌وکوفته به خوابگاه رسیدم. در اتاق را که باز کردم، دیدم یک سوسک بزرگ بال‌دار وسط فرش ویراژ می‌دهد. وظیفه خطیر مقابله با سوسک‌ها با دوستم بهاره بود. می‌رفتم روی تخت و تا جنازه سوسک را با چشم نمی‌دیدم، پایین نمی‌آمدم؛ اما این‌دفعه بهاره رفته بود شهرستان. 🌱اصلاً معطل نکردم و کاری هم نداشتم که کلاس دارم یا ندارم. مستقیم آمدم تهران! شوخی که نبود! سوسک آمده بود توی اتاق، آن هم سوسک بال‌دار!😂 🌱وسط راه، با مرتضی تماس گرفتم و قضیه را تعریف کردم که به خاطر سوسک راه افتادم سمت تهران. مرتضی کلی خندید و گفت: «تو نباید این‌همه ترسو باشی، ستاره!» 🌱گوشم به این حرف‌ها بدهکار نبود. گفتم: «دست خودم نیست. اگر اونجا می‌موندم بی‌خواب می‌شدم. اگر تو هم کلاس نداری، پا شو بیا تهران.» 🌱وقتی آمد، از صفحه آیفون تصویری اصلاً نشناختمش. تقریباً هیکلش دوبرابر شده بود. وقتی از پله‌ها بالا آمد، پرسیدم: «مرتضی، واقعاً خودتی؟ چی‌کار کردی این‌طوری شدی؟» 🌱گفت: «بیکار بودیم، با حمید رفتیم باشگاه بدن‌سازی ثبت‌نام کردیم. مد شده همه می‌رن. با رژیم غذایی خاص و یه‌سری ورزش، سه‌ماهه شدیم این! البته این مدل تغییرها موندگار نیستن. یه ماه نریم باشگاه، می‌شم دوباره همون مرتضایی که بودم.» 🌱بعد از ناهار، مرتضی گفت: «حالا که دو سه روز فرصت داریم، حاضر شو بریم یه جای خوب.» 🌱«کجا یعنی؟»🤔 .