eitaa logo
منظومه‌درخت‌گردن‌زده!
80 دنبال‌کننده
106 عکس
90 ویدیو
2 فایل
لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم. غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند! ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/4278026
مشاهده در ایتا
دانلود
معلم علوم میخواد شنبه هفته بعد فصل ۱۰ و ۱۱ و ۱۲ و ۱۳ رو امتحان بگیره من فقط فصل ۱۰ رو خوندم الان چه غلطی کنم؟(تازه ۳ فصل بعدی زیسته)🤡🤡🤡🙏🏻
فروردین هم مثل پسر بچه های تخس قهر کرد و رفت:)
یادم است از زمانی که شمردن بهار های زندگی ام اغاز شد، مردم بعد گذر کردن از روبوسی ها و دیس های شیرینی و باقلوا و اتو کردن لباس های مهمانی، عیدی دادن و گشت گذار در طبیعت به طوری که جای سوزن انداختن نیست و ان روی درونگرا یا به قول خودمان ادم گُرمزی ادم فعال می شود به فکر دک کردن فروردین هستند و میگویند تمام نمی شود و تنهایمان نمی گذارد اخر فروردین هم گناهی ندارد بعد از شور و حال و هیاهو های اسفند می آید تا به خانه های تار عنکبوت بسته مغز هایمان تکانی بدهد و در گلدان هایش گل بگذارد اصلا میدانید چیست به نظرم فروردین از این همه نادیده گرفته شدن و تنفر ما لجبازی میکند و بار همه اتفاق های بد سال اینده را بدوش میکشد و درد ها مثل خرده شیشه هایی در بدنش به اواز در می ایند و اوهم برای شنیدن ان اواز کند میرود ، گوش می دهد تا ببنید آیا می شود درد هارا روی مبلی نشاند و با انها صحبت کرد تا کمی کمتر خونمان را بمکند و موهایمان را سفید کنند؟ او این کار را می کند تا شاید سال بعد که عمو نوروز قصه ها در خانه را به روی ما باز کرد او را هم راه بدهیم و گونه هایش را ببوسیم و روی صندلی خالی و خاک خورده، آن گوشه قلبمان بنشانیمش و هر چند گاهی احوالش را جویا شویم. شاید هم از او به خاطر ادم هایی که به ما هدیه داد سپاس گذار باشیم ، آدم هایی که شاید اگر نبودند ماهم نبودیم و ریسمان نازک امیدمان پاره میشد.
سال تحصیلی امسال بیشتر سالِ تعطیلی بود تا تحصیلی.
حالا می‌فهمم که درد بیگانگی چه درد بزرگی است. چه کسی می‌تواند حالا باور کند که در قلب من هیچ چیز وجود ندارد. فروغ فرخزاد در نامه‌ای به پرویز شاپور.
"چهارشنبه آخرین زنگ انشا" بار دیگر خانم درستان موضوعی برای نوشتن انشا می دهد. شرایط روزگار من در ایام مجازی،خیلی هم عالی نیست چه عرض کنم میتوان گفت افتضاح است. تقریباً از همه چیز دور شدم،حتی خودم. آخرین روز مدرسه را به یاد می آورم،چهارشنبه بود. دستانم می‌لرزد و تنم سرد می‌شود وقتی به این فکر می کنم که شاید آخرین بار باشد که مدرسه می روم و پایه ی نهمم،کارت هارا زیر میز قایم می‌کنیم که خانم حدادی نبیند اما خانم ثقفی کارت ها را در دستانمان که می بیند می‌گوید:خوب می‌کنید،به همکلاسی هایم نگاه می کنم و سعی می‌کنم ذهن‌ تک تک‌شان را بخوانم،در حیاط کوثر همه را جمع می‌کند و مجبورمان می‌کند یکسری بازی های بچگانه کنیم آن زمان به این فکر می کردم دیوانه شده است؟اما او راست می گفت باید لحظه به لحظه‌ش را زندگی کرد که حال پشیمان نشد،در دفتر خانم ثقفی منتظر خانم محمودی می نشینیم به قصد پیچاندن زنگ پیام ها،زنگ زبان تقلب می کنیم و خانم حمیدی زاده از خنده های من و مطهره متوجه می‌شود،زیر چشمی نگاهی به کوثر می اندازم و او با لبخند شیرینی صبح بخیر می گوید، به در چوبی اتاق کامپیوتر تکیه میدهم یک سر و دو گوش می‌شوم که به حرف های الیسا گوش بدهم آن لحظه هیچکدام‌مان نمی دانستیم که در آینده‌ای نزدیک نامه ی خداحافظی وجود خواهد داشت،تبسم کتاب هایش را بهم نشان می‌داد که از همان خانم مسن کتاب فروش گرفته بود،به موهای کیانا دست می زنم و با خودم فکر می کنم از این زیباتر؟،برای مهرسا انشا می نویسم و وقتی دارد انشا را می‌خواند هر از چند گاهی سرش را بالا می گیرد و با چشمان غمگینش لبخندی میزند،زنگ تفریح تمام شده است اما صدای خنده ی من ،مائده،دینا،الهه و پرنیا تو راه روی طبقه ی بالا می پیچد،بر می گردم و به پشت سرم نگاه میکنم بارها و بارها در دلم خدا را شکر میکنم بابت آشنا شدن با ساناز و پریا،یگانه زهرا محکم بغلم می‌کند و می‌گوید:تو بلد نیستی بغل کنی،با یگانه بار دیگر راجب موسیقی صحبت می کنم،خانم حسینی ازم می‌پرسد و قبل از این که شروع کنم به صحبت کردن راجب پدرم بغضم می‌ترکد و از دفتر خانم دانسفهانی سریع بیرون میزنم،آخرین زنگ انشا کنار هم خوشحال بودیم و از خودمان پرسیدیم: آیا واقعا ارزشش را داشت؟ آیا اگر این پایه تحصیلی طلسم شده به پایان برسد ما ادامه خواهیم داشت؟ آیا می توانیم این سه سال را کنار بگذاریم و هر کس برود دنبال زندگی‌اش؟ شاید اولا فکر می کردم هرگز،اما وقتی کوثر رفت متوجه شدم که ما آدم ها محکوم به فراموشی هستیم ناخواسته یا خواسته. همه ی این ها را گفتم که به اینجا برسم"من از فراموش شدن میترسم"،شاید با خواندن این متن اشک بریزید و به خودتون قول بدید که فراموش نکنید اما قول میدهم سال ها بعد وقتی رو صندلی چوبی ای نشسته‌اید و میل بافتنی و کاموا به دستت گرفتید و درحال بافتن شال گردن برای نوه ی آیندتون هستید،قلاب صورتی ی در دستان من را به یاد خواهید آورد،یاد تمام روز های خوبی که کنار هم داشتیم می افتید و گونه‌هاتون خیس میشود.
اسپویل شدی ساعت پنج قراره بچه ها متن رو بخونن:)