ژانوس ؛
تقریبا یه فصلشو خوندم با توقعاتم سازگار نبود و خیلی از شعراش حتی به عنوان شعر انگلیسی هم شعر نبودن
نکتهای که راجع بهش وجود داره اینه که خب معمولا توقعی که از یه شعر میره، بیانِ یه چیز بزرگه. مثل یه آرزو، یه آرمان یا یه مفهوم عمیق یا چیزی که شاعر توی زندگیش آرزوشو داره.
مثلا ممکنه یه شاعری که توی شهر زندگی میکنه توی شعراش عناصر زندگی روستایی و توصیفش دیده بشه و درواقع اون شاعر بیشتر میاد با شعرش زندگی آرمانیش رو به تصویر میکشه؛ یا حداقل آرمانهاشو. مثلا وقتی بخواد از عشق بنویسه بهش پر و بال میده و فضایی و بزرگش میکنه؛ طوری که ممکنه برای مخاطب ناآشنا و زیادی عمیق باشه.
اصلا شاید همینه که شعر رو شعر میکنه.
امااا
ژانوس ؛
نکتهای که راجع بهش وجود داره اینه که خب معمولا توقعی که از یه شعر میره، بیانِ یه چیز بزرگه. مثل یه
اما شعرای میشا کالینز(تا اینجا که خوندم):
شاید دلیلی که خیلیا فکر میکنن مسخرس یا شعر نیست اینه که اون از آرمانهاش نمینویسه. از واقعیتش مینویسه.
ژانوس ؛
اما شعرای میشا کالینز(تا اینجا که خوندم): شاید دلیلی که خیلیا فکر میکنن مسخرس یا شعر نیست اینه که
مثلا وقتی یه کتاب شعر در مورد عشق رو میخونی توقع داری راجع به حس های عمیق و عجیب یه شاعر بخونی
اما شعرای میشا کالینز اینطوری نیست
نمیاد راجع به تصوری که از عشق داره یا عشق آرمانیش حرف بزنه
بلکه دقیقا درمورد جزییات زندگی روزمره و واقعی که با عشق «درهمریخته شده» حرف میزنه.
ژانوس ؛
مثلا وقتی یه کتاب شعر در مورد عشق رو میخونی توقع داری راجع به حس های عمیق و عجیب یه شاعر بخونی اما
شما شاید توقع داشته باشید وقتی شعر عاشقانه میخونید با چیزایی راجع به ستاره ها و گل سرخ و چمیدونم کوفت های غیرواقعی رایج دیگه مواجه بشید
چیزایی که توی شعرا رایجن اما توی زندگی واقعی نه.
اما میشا بیشتر مثلا راجع به این حرف میزنه که... الان مثال ندارم ادیت میکنم.
ژانوس ؛
شما شاید توقع داشته باشید وقتی شعر عاشقانه میخونید با چیزایی راجع به ستاره ها و گل سرخ و چمیدونم کو
درواقع دقیقا برعکس روندی که رایجه رو انجام داده
شاعر میگرده و طوری به مسائل نگاه میکنه و ازشون حرف میزنه که بزرگتر میشن، رویایی و قشنگ میشن
از چیزای کوچیکی که میبینه به مفاهیم عمیق و بزرگ میرسه
میشا کالینز دقیقا برعکسش رو انجام داده و مفاهیم بزرگی که دنبالشونیم رو توی چیزای خیلی خیلی کوچولو و تکراری و آشنای روزمره توصیف کرده.
ژانوس ؛
درواقع دقیقا برعکس روندی که رایجه رو انجام داده شاعر میگرده و طوری به مسائل نگاه میکنه و ازشون حر
وقتی یه شاعر میاد راجع به رودخونه و جنگل حرف میزنه چیزی نیست که هرروز دیده باشیم و برامون شناختهشده و روزمره باشه
اما آشپزخونه یا برنج یا ساختمون چیزاییان که هرروز توی زندگیمون هستن و بیتوجه ازشون رد میشیم. چون ارزشی ندارن.
ژانوس ؛
وقتی یه شاعر میاد راجع به رودخونه و جنگل حرف میزنه چیزی نیست که هرروز دیده باشیم و برامون شناختهشد
انگار واژههای دفتر خاطراتش رو نامرتب توی مصراعهاش ریخته
فکرای عمیق و جزییات کوچیک با همدیگه قاطی میشن
تصویری که میسازه ملموستر و واقعیتر (و در نتیجه برای بعضیا نچسبتر) میشه.
انگار سعی کرده تمام جزییات یه خاطره رو علاوه بر فکر و عاطفهش، با حواس پنجگانهش هم به ذهنش بسپره و ثبت کنه
شعرش به درد کسی که برای دور شدن از واقعیت شعر میخونه(یعنی من🌹)، نمیخوره.
ژانوس ؛
انگار واژههای دفتر خاطراتش رو نامرتب توی مصراعهاش ریخته فکرای عمیق و جزییات کوچیک با همدیگه قاطی م
چون ما عادت کردیم شعر رو رویایی و فضایی بدونیم
عادت کردیم وقتی شعر میخونیم توقع یه اتفاق بزرگ با تخیل شگفتانگیز رو داشته باشیم
اما شعر میشا کالینز ما رو از روی ابرا پایین میکشه و به زمین بر میگردونه
یعنی دقیقا همون جایی که با شعر میخواستیم ازش فرار کنیم.