عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
چنل امروز آلبوس بارون شد✨😂
شیطونه میگه بیارمشا
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
چنل امروز آلبوس بارون شد✨😂
آلبوس بیاد خدایی
این بچه از صبح تا حالا داره توی ذهنم بالا پایین میپره، این همه هم ناخودآگاه بهش اشاره کردیم و درموردش حرف زدیم
دوشنبه، کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه، بخشی از دفترچه خاطرات پیمآن...
زاویه دید آدونا ریدل:
-پانزده دقیقه ای می گذشت. کلاس غرق در همهمه و غوغا بود.
من و فلور طبق معمول کنج کلاس به دور از اکثر جادوآموزان ایستاده بودیم و همه چیز را زیر نظر داشتیم.
پرفسور لوپین، که همچنان ردای ژنده و کهنه ای به تن داشت(آخه من نمی دونم که چرا مرد خفن به خودت نمی رسی)، در کنار کمد مشکی رنگ بزرگی قدم میزد و آهسته در حالی که چوب دستی اش را محکم در مشت اش گرفته بود، آن را وارسی می کرد...
دانش آموزان غرق در شگفتی بودند، که چه اتفاقی قرار است رخ دهد...
چشم ها بین همه می چرخید و نگاه ها از هم سوال می کردند.
دراکو گوشه ایستاده بود و به دیواری تکیه داده بود. زبان بدنش همچنان حس قدرت و اعتماد به نفس را منتقل میکرد. موهای بلوندش هم به طرز زیبا و مرتبی روی پیشانی اش ریخته بود. در آن کنار هم، تئو و متیو با ژست عجیب و مسخره ای باهم به گفت و گو پرداخته بودند.
زیرلب با خودم گفتم: جرج و فرد اسلیترینی...
و فلور زیر چشمی نگاهم کرد. ما پس از دعواها و تنش های طاقت فرسا و بسیار که به برد هیچکدام از ما منجر نشد، تصمیم گرفتیم از دوستانمان یا به عبارتی دراکو و تئو دوری کنیم، البته فعلا...
نگاهم با دراکو تلاقی پیدا میکند. و او به طرز عجیبی، نگاه سنگین اش را نثارم میکند. انگار که چشمانش با من حرف میزنند و می گوید: بی لیاقت...
البته شوخی می کند، قطعا که بخاطر یک روز، وقت گذراندن با فلور از من متنفر نمی شود.
نگاهش برادرانه است. زیادی برادرانه... حتی از تام هم بیشتر حواسش است...
فلور می گوید: بوگارت، کلاس امروز... حس عجیبی دارم آدی...
سرم را تکان می دهم.
-این احساس بخاطر اینه که نمی دونیم قراره با چی روبه رو بشیم...
-تو فکر میکنی ممکنه بوگارتت چی باشه؟
-شاید، یه جسد، جسد یه نفر که نمیدونم...
-آدونا، میگم میخوای ما آخر بریم؟ اگه دوباره همه چیز مثل هم بشه، یعنی منظورم اینه که اگه بوگارت هردومون یک شکل باشه، واقعا دیگه فراتر از عجیب میشه...
مکث میکنم...
تئو با چشم به فلور اشاره میکند.
ولی فلوریا اهمیتی نمی دهد...
._@witch_writer ✧°
#روزمرگی_اسلیترینی
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
https://eitaa.com/tom_riddlex/436 متیو رو نمیشه سانسور کرد خدایی
متئو اتفاقا بچه خوبیه
رفتاراشم سینوسیه
یه موقع مودبه یه موقع یجوریه که کاری از دست صدتا سانسورچی حرفه ایم برنمیاد
فلوریا
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
متئو اتفاقا بچه خوبیه رفتاراشم سینوسیه یه موقع مودبه یه موقع یجوریه که کاری از دست صدتا سانسورچی حرف
خب، منم میگم چرا همچین فردی باید بیاد عمارت فاوْل، عمارتی که سرشار از ادب و فرهنگ و شکوه و عظمت و انسان های اشراف و اصیله؟
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
راستی بچه ها، این همه مهمون دعوت کردیم عمارت از کدوماشون خوشتون اومد؟ از کدوما بدتون اومد؟ کدومشون خ
-از دراکو خوشم میومد،به متیو هیچ حسی نداشتم و ندارم ولی زیاد نمیپسندمش،گلرت هم کلا بهش فکر نمیکردم که بخواد خوشم بیاد یا نه ولی توی روند گفتگو خوشم اومد._النا
"" "" "" "" "" "" "" "" "" "" ""
-جالبه، مرسی که گفتی ✨
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
دوشنبه، کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه، بخشی از دفترچه خاطرات پیمآن... زاویه دید آدونا ریدل: -پانزد
زاویه دید فلوریا ریدل:
حس عجیبی داشتم
ترکیبی از استرس و یه حس ناشناخته
همون حسی که قبل از رخ دادن یه اتفاق عجیب و جالب میومد سراغم
ولی چرا سر کلاس پروفسور لوپین اومده سراغم
حقیقتا بعد از تصمیمی که با ادی گرفتیم دلم به طرز عجیبی برای تئو و متئو تنگ شده
دلم برای مسخره بازیاشون و اذیت کردناشون ولی از اونور حوصله دراکو رو ندارم پس بهتره بیخیال بشم سلامت روانم برام مهم تره
پروفسور لوپین درحال توضیح دادن راجب بوگارت بود...
که یهو ساکت شد و نگاهش رو من ثابت موند
پروفسور لوپین:خانم ریدل چرا رداتونو اینجور پوشیدید
اخه کلاس لوپین نورگیر خوبی داشت و شانس من ظهر بود و اوج افتاب و جاییم که ما بودیم افتاب زیادی بود منم مجبور بودم که کلاهمو تا جایی که میتونم بیارم جلو برای و دستامو تا جایی که میتونم تو استینم مخفی کنم
با این حرف لوپین همه بچه ها از جمله دراکو و تئو و متئو برگشتن سمت من
هم استرس داشتم هم هول شدم که چی جوابشونو بدم؛بگم که ومپایرم و به نور حساسم؟ صددرصد که نباید اینو میگفتم و داشتم فکر میکردم چی جوابشو بدم که لوپین دوباره پرسید:خانم ریدل!حواستون اینجاست؟
و مجبور شدم سریع جواب بدم:آع پروفسور حقیقتا من پوستم به نور مستقیم افتاب حساسه برای همین مجبور شدم اینجور باشم و لوپین هم یه نگاه بهم انداخت که انگار باورش نشده ولی جای شکرش باقی بود سوال دیگه ای نپرسید ولی وقتی یه لحضه به دراکو نگاه کردم دیدم با تمسخر نگاهم میکنه
یکاری میکنم رنگ موهات شبیه کلاغای تو جنگل بشه
ولی وقتی به تئو و متئو نگاه کردم برای اولین بار نگرانی رو تو نگاهشون دیدم و با صدای اهم اهم لوپین بچه ها نگاهشونو برگردوند و لوپین هم ادامه توضیحاتشو راجب بوگارت داد
بعد از صحبت هاش پروفسور بچه هارو به ترتیب نشستنشون رو صندلی ها صدا کرد تا بیان و با بزرگترین ترسشون روبرو بشن
بعضی از بچه ها با ذوق بعضی از بچه هاهم با ترس میرفتن و بعضیا خیلی لوس باراومده بودن اخه من نمیدونم کی از پروانه میترسه یا کی از وسایل شکسته میترسه یا کی از اسنیپ میترسه
درسته اخلاقش مزخرفه ولی ترس که نداره
تا اینکه نوبت ادونا شد
._@witch_writer ✧°
#روزمرگی_اسلیترینی