eitaa logo
سه‌شنبه‌ها یک‌جور دیگری‌اند.
85 دنبال‌کننده
4 عکس
2 ویدیو
0 فایل
- آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید؛ یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان! برای واگویه‌ی دلتنگی‌ها: [https://daigo.ir/secret/foresthouse]
مشاهده در ایتا
دانلود
پروانه‌ی کوچکی مهمون اتاقم شده؛ مدام دور چراغ می‌چرخه و ای کاش می‌شد براش بگم که این علاقه ذره‌ذره می‌سوزوندش. حیف که یه کم ازش می‌ترسم. بال‌هاش رنگی نیست و از تاریکی‌ خونه به اندک نور اتاق من پناه آورده. پروانه قشنگه. یه کم ازش می‌ترسم.
از آخرین‌بارها می‌ترسم. می‌ترسم یه روز عادی با آدما حرف بزنم و فردا بفهمم آخرین‌بار بود. می‌ترسم از آخرین‌بارها جا بمونم. همیشه سعی می‌کنم قدر لحظه‌ای که می‌گذره رو بدونم. می‌خوام به آدما بگم چقدر چشم‌های قشنگی دارن و لبخندشون چقدر مسحور کننده‌ست و دوست‌دارم دست‌ها رو محکم بفشارم و محکم در آغوششون بکشم. انگار که می‌تونم با این‌کار محکم پیش خودم نگهشون دارم و نذارم عقربه‌ها اونا رو از من جدا کنن.
امشب انبه بهم گفت من آدمِ "دلبسته"ای هستم.
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ‌وقت صحبت درمورد زنان افغانستان رو متوقف نکن.
من برات از غلظت شب‌ها می‌گم، تو از تاریکی کشنده حرف می‌زنی. من برات از رنگ و جلای تابستون می‌گم، تو از گرمای آزاردهنده می‌گی. من برات از صدای خش‌خش برگ‌های پاییز می‌گم، تو از آلودگی صوتی صحبت می‌کنی. من برات از گلوله‌های سرد برفی می‌گم، تو از سرماخوردگی روایت می‌کنی. من می‌گم بیا بپریم تو چاله‌ی آب، اما تو نگران گِلی‌شدن کتونی‌های سفیدتی. من برات از عطر پرتقال آذرماه می‌گم، ولی حیف که تو هیچ‌وقت پرتقال رو نبوییدی‌. من برات یه فیل می‌کشم که یه مار بوآ رو بلعیده، ولی تو می‌گی این فقط یه کلاهه. مشکل نه منم نه تو؛ ما برای فهمیدن همدیگه، زیادی از هم دوریم.
تو حس سه‌شنبه‌ها را می‌دادی، ذوق سه‌شنبه را در من بیدار می‌کردی که زین‌پس چهار شنبه خواهد بود. چهارتا شنبه که عقب جا ماندند و منی که جلو زده‌ام. البت، نمی‌دانستم شنبه جزو چهارشنبه نبود. چهارشنبه از او نمی‌گذشت. از آن نگذشته بودم. چنین شد که در شب جمعه گیر کردم و شنبه‌ی نگذشته را به عزا نشستم، چون تو شنبه‌های من شدی. شنبه‌هایی که از آن رد نمی‌شدم. آخ! کاش حداقل جمعه بودی و چنین مثل سه‌شنبه‌ها، بلاتکلیف رهایم نمی‌کردی.
درود بر چای و خرما و پتو، در میانه‌ی فصلِ سرما.
عطش خاموش‌نشدنی‌ای در مقابل ابراز محبت نسبت به آدم‌های ارزشمند زندگیم دارم، که هیچ‌چیز جلودارش نیست. دوست دارم عزیزانم رو تنگ در آغوش بگیرم و موقع صحبت‌کردن به چشم‌هاشون خیره بشم که چه خوب آیینه‌ی درونشون رو متجلی می‌کنه. دوست دارم واژه‌هام رو بی‌دریغ پیشکش‌ وجودشون بکنم و تا زمانی که دارمشون، نذارم یادشون بره که چقدر برام ارزشمند‌ ان.
من نمی‌خوام آدم‌ها رو حیف کنم. نمی‌خوام ذوقشون رو بخشکونم. نمی‌خوام ته‌مونده‌ی امیدشون رو بگیرم. خدا کنه موفق باشم.
کاش هیچ "کاش"ای وجود نداشت.
هدایت شده از آرزوهای متوسط.
جشن مهرگان و شش روز جشن و پایکوبی؟ چه بر سر ملت شاد ما گذشت که ایران انقدر غمگین شد.
"چی شد که این‌جوری شد؟"