هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
تو حس سهشنبهها را میدادی، ذوق سهشنبه را در من بیدار میکردی که زینپس چهار شنبه خواهد بود. چهارتا شنبه که عقب جا ماندند و منی که جلو زدهام. البت، نمیدانستم شنبه جزو چهارشنبه نبود. چهارشنبه از او نمیگذشت. از آن نگذشته بودم. چنین شد که در شب جمعه گیر کردم و شنبهی نگذشته را به عزا نشستم، چون تو شنبههای من شدی. شنبههایی که از آن رد نمیشدم. آخ! کاش حداقل جمعه بودی و چنین مثل سهشنبهها، بلاتکلیف رهایم نمیکردی.
عطش خاموشنشدنیای در مقابل ابراز محبت نسبت به آدمهای ارزشمند زندگیم دارم، که هیچچیز جلودارش نیست. دوست دارم عزیزانم رو تنگ در آغوش بگیرم و موقع صحبتکردن به چشمهاشون خیره بشم که چه خوب آیینهی درونشون رو متجلی میکنه. دوست دارم واژههام رو بیدریغ پیشکش وجودشون بکنم و تا زمانی که دارمشون، نذارم یادشون بره که چقدر برام ارزشمند ان.
من نمیخوام آدمها رو حیف کنم. نمیخوام ذوقشون رو بخشکونم. نمیخوام تهموندهی امیدشون رو بگیرم. خدا کنه موفق باشم.
هدایت شده از آرزوهای متوسط.
جشن مهرگان و شش روز جشن و پایکوبی؟
چه بر سر ملت شاد ما گذشت که ایران انقدر غمگین شد.
هدایت شده از وهم دیگه سبز نیست
آرام پای بگذار، که در هر خیابان دوستی،عزیزی دفن شده است.
من خیلی تلاش میکنم دوست خوبی باشم، اما انگار هیچوقت قرار نیست موفق شم. در نهایت اونی که پیویش بیجواب میمونه منم، اونی توی جمع نادیده گرفته میشه منم، اونی نسبت به بقیهی دوستها اهمیت کمتری دریافت میکنه منم؛ و فقط منم که اون وسط اضافیه.
و دیگه مهم هم نیست. حقیقتیه که پذیرفتمش. گاهی بابتش حسرت میخورم، اما بعد چند ثانیه دوباره عادی میشه. انگار زندگی داره داره تمام سعیش رو میکنه که بهم بگه باید مثل رود جاری بود و رفت. گذشتن و رفتنِ پیوسته، پیوسته، پیوسته...
امیدوارم حرفزدنِ خودم با خودم، از دور زیاد کار عجیبی به نظر نیاد.