eitaa logo
آنـڪاسـ♬ت
274 دنبال‌کننده
209 عکس
8 ویدیو
0 فایل
آنکاست (Uncast) (یعنی چیزی که بازگو نشده، خیلی خاصه!)୨ৎ✨️🪴 ناشناس📌 https://punz.ir/message/0AzBDeT کپی ؟ فور کن خوشگله🔗🪄
مشاهده در ایتا
دانلود
شما میگید محوش شدم ، ولی ادیبات میگه : سوزش چشم من از لذت زیبایی توست :))‌خیره بودم به تو و پلک زدن یادم رفت :) ! ◜↳ ּ.☕️ ֶָ ‍‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‍‌‌‍‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌
آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہ‌گاه‌_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟐 ؛🤎☕ باز هم همان اتفاقی بود که از او بیزار بودم ، تمسخر ، تمسخر و تمسخر .
؛🤎☕ 𝟑 ؛ روی ِ صندلی ِ تویِ راهرو نشست ُ و گفت : - خانومِ شریفی ، شما چند ساله در تهران زندگي می‌کنید ؟ متعجب از سوالشون گفتم : - چیزی‌شده که اینو میپرسید ؟ یکهو انگار به خودشون اومده باشن سریع و تند تند سرشون ُ و تکون دادن ُ و گفتن : - نه ، چیزی نیست ..میتونی برگردی به کلاس . اما من همون‌جا ایستادم ، و پرسیدم : - شما ، قبلاً منو جایی دیدین ؟ اما جواب ِ سوالم فقط سکوت بود .. استاد بدون ِ جواب دادن به کلاس برگشته بود . یک‌سوالِ بزرگ تویِ ذهنم ایجاد شده بود .. چیزی در گذشتهِ ی ِ من بود که من بی‌خبر بودم ؟ . افکارم را پس‌زدم و به سمت کلاس قدم برداشتم ، آرام در زدم و وارد ِ کلاس شدم . کنارِ تبسم نشستم ُ و سرم را میانِ دستانم گرفتم ‌. ‌. پریشان بودم ، انگار که گذشته ای مبهم ، دوباره به من برگشته بود . استاد شروع به تدریس کرد ُ و من ، در حال ِ تماشای ِ عقربه های ساعت ِ روی دیوار ِ کلاس بودم که صدای ِ در کلاس من را به خودم آورد . استاد به سمت ِ در رفت ُ و در را باز کرد .
آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہ‌گاه‌_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟑 ؛ روی ِ صندلی ِ تویِ راهرو نشست ُ و گفت : - خانومِ شریفی ، شما چند ساله د
؛🤎☕ 𝟒 ؛🤎☕ صدایی به گوشم خورد ، آشنا بود اما گویا نمیشناختمش .. استاد اجازه داد وارد ِ کلاس شود . پسری آرام ، سر به زیر و خجول وارد کلاس شد و یکی از نیمکت هایِ ته کلاس را برگزید . همه متعجب بودند که این کیست. اما من. با دیدنش، برای چند ثانیه نفسم بند آمد. نه به خاطر چهره‌اش؛ به خاطر صدایی که لحظه‌ای قبل شنیده بودم. همان صدا. همان لحن آرام و گرفته‌ای که سال‌ها پیش، میانِ خاطرات محو کودکی‌ام شنیده بودم. پسر سرش را پایین انداخت و چیزی از جیب کتش بیرون آورد؛ یک تسبیح قهوه‌ای قدیمی. انگشتانش آرام روی دانه‌های تسبیح حرکت می‌کردند. چشمم که به آن افتاد، قلبم فرو ریخت. من این تسبیح را می‌شناختم. سال‌ها پیش، مادرم آن را در یک جعبه‌ی قدیمی نگه می‌داشت؛ کنارِ عکس‌هایی که هیچ‌وقت اجازه نداشتم ببینم. پسر ناگهان سرش را بلند کرد. نگاهمان به هم گره خورد. لبخند نزد.
فقط شیر کاکائو و کیک کاکائویی حالمو خوب میکنه🍫🧋
آدم ذره ذره به همه‌ چی عادت میکنه ؛ جز صبحِ زود بیدار شدن🪿.😂