آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟐 ؛🤎☕ باز هم همان اتفاقی بود که از او بیزار بودم ، تمسخر ، تمسخر و تمسخر .
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟑 ؛
روی ِ صندلی ِ تویِ راهرو نشست ُ و گفت :
- خانومِ شریفی ، شما چند ساله در تهران زندگي میکنید ؟
متعجب از سوالشون گفتم :
- چیزیشده که اینو میپرسید ؟
یکهو انگار به خودشون اومده باشن سریع و تند تند سرشون ُ و تکون دادن ُ و گفتن :
- نه ، چیزی نیست ..میتونی برگردی به کلاس .
اما من همونجا ایستادم ، و پرسیدم :
- شما ، قبلاً منو جایی دیدین ؟
اما جواب ِ سوالم فقط سکوت بود ..
استاد بدون ِ جواب دادن به کلاس برگشته بود .
یکسوالِ بزرگ تویِ ذهنم ایجاد شده بود ..
چیزی در گذشتهِ ی ِ من بود که من بیخبر بودم ؟ .
افکارم را پسزدم و به سمت کلاس قدم برداشتم ، آرام در زدم و وارد ِ کلاس شدم .
کنارِ تبسم نشستم ُ و سرم را میانِ دستانم گرفتم . .
پریشان بودم ، انگار که گذشته ای مبهم ، دوباره به من برگشته بود .
استاد شروع به تدریس کرد ُ و من ، در حال ِ تماشای ِ عقربه های ساعت ِ روی دیوار ِ کلاس بودم که صدای ِ در کلاس من را به خودم آورد .
استاد به سمت ِ در رفت ُ و در را باز کرد .
آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟑 ؛ روی ِ صندلی ِ تویِ راهرو نشست ُ و گفت : - خانومِ شریفی ، شما چند ساله د
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟒 ؛🤎☕
صدایی به گوشم خورد ،
آشنا بود اما گویا نمیشناختمش ..
استاد اجازه داد وارد ِ کلاس شود .
پسری آرام ، سر به زیر و خجول وارد کلاس شد و یکی از نیمکت هایِ ته کلاس را برگزید .
همه متعجب بودند که این کیست.
اما من.
با دیدنش، برای چند ثانیه نفسم بند آمد.
نه به خاطر چهرهاش؛
به خاطر صدایی که لحظهای قبل شنیده بودم.
همان صدا.
همان لحن آرام و گرفتهای که سالها پیش، میانِ خاطرات محو کودکیام شنیده بودم.
پسر سرش را پایین انداخت و چیزی از جیب کتش بیرون آورد؛
یک تسبیح قهوهای قدیمی.
انگشتانش آرام روی دانههای تسبیح حرکت میکردند.
چشمم که به آن افتاد، قلبم فرو ریخت.
من این تسبیح را میشناختم.
سالها پیش، مادرم آن را در یک جعبهی قدیمی نگه میداشت؛
کنارِ عکسهایی که هیچوقت اجازه نداشتم ببینم.
پسر ناگهان سرش را بلند کرد.
نگاهمان به هم گره خورد.
لبخند نزد.
آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟒 ؛🤎☕ صدایی به گوشم خورد ، آشنا بود اما گویا نمیشناختمش .. استاد اجازه داد
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟓 ؛🤎☕
فقط چند ثانیه نگاهم کرد؛
آنقدر طولانی که ناخودآگاه نگاهم را دزدیدم.
صدای استاد در کلاس پیچید:
- خب. خودتون رو معرفی کنید.
پسر آرام از جایش بلند شد.
- مهدیار.
مکث کوتاهی کرد.
انگار گفتنِ نام خانوادگی برایش سخت بود.
- مهدیار شریفی.
قلبم فرو ریخت.
شریفی؟
ناخودآگاه سرم را بالا آوردم.
استاد هم برای لحظهای خشکاش زد؛
اما خیلی زود خودش را جمع کرد و گفت:
- بفرمایید بشینید.
مهدیار دوباره نشست.
من اما دیگر چیزی از درس نمیفهمیدم.
مهدیار شریفی.
این نام برایم غریبه بود،
اما حس عجیبی داشتم؛
انگار سالها پیش، جایی دور از این کلاس،
آن را شنیده بودم.
آرام به تبسم نزدیک شدم و صدایش زدم
- تبسم
- جانم ؟
◜
آنـڪاسـ♬ت
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕ #پارٺ𝟓 ؛🤎☕ فقط چند ثانیه نگاهم کرد؛ آنقدر طولانی که ناخودآگاه نگاهم را دزدیدم.
#قبلـہگاه_تو ؛🤎☕
#پارٺ𝟔 ؛🤎☕
- تو تا حالا اسم مهدیار شریفی رو شنیدی؟
نگاهش را به سمت او برد.
- نه. چطور؟
شانه بالا انداختم.
- هیچی.
اما هیچی نبود.
چشمم دوباره به تسبیح قهوهای افتاد.
یک دانهی کوچک از تسبیح بین انگشتانش چرخید و صدای آرام برخورد دانهها در سکوت کلاس پیچید.
همان صدا.
همان صدایی که سالها قبل، شبهایی که خوابم نمیبرد، از اتاق مادرم میشنیدم.
صدای تسبیح.
صدای زمزمهی دعا.
و بعد.
صدای مردی که هیچوقت چهرهاش را به یاد نمیآوردم.
- باید از آلاء دور بمونه.
نفسم حبس شد.
دستهایم را روی گوشهایم گذاشتم.
تبسم با نگرانی گفت:
- آلاء؟ خوبی؟
سرم را تکان دادم.
- آره.فقط یه لحظه سرم گیج رفت.
اما درست همان لحظه، مهدیار آرام از جایش بلند شد.
استاد با تعجب پرسید:
- مشکلی پیش اومده؟
مهدیار نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:
- نه استاد.
سپس از کنار نیمکت من رد شد.
وقتی به در رسید، لحظهای ایستاد.