چنان حالم از ادم های بی اعتنا؛ آدم های ترسو؛ و احمق هایی که فکر میکنن میتونن پشت نقاب "من بی طرفم" قایم بشن متنفرم و آنچنان ازشون نفرت دارم که فقط منتظرم بعداً بگن "ما از اول طرفِ مردم..." که بهشون یاد آوری کنم چه بیوجود و ناچیز و حرومزاده بودن. فقط منتظرم اون روسپی مدرسمون که نیم لیتر ژل تزریق کرده و صداش شبیه مرغه و بوی کپک میده؛ بعدا بخواد ادعای شجاعت کنه ولی عزیزم اون موقع که من ۱۳ ساله داشتم تو سایتها سگدو میزدم تا مقاله بارگذاری کنم تو کجا بودی و چرا اون جا بودی
اونی که دیر فهمید هم فرق زیادی با اونی که هرگز نفهمید نداره؛ یه بی شرف تمام عیار که شاهد تمام اتفاقات بود ولی ترجیح داد مثل بزدلها فقط تماشا کنه و حتی تو دلش ادای ناراحت ها رو هم در نیاره؛ فرقی با مدفوعِ یه گربه ماده خیابونی نداره از لحاظ ارزش؛ از لحاظ معنا؛ و از لحاظ شعور و سطحِ درک و زندگی.
پنجاه و یکمین روز قطعی اینترنت:
سه پایه به دست رفتم مَلِک؛ از یه مکانی چند ماه میخوام فیلمبرداری کنم اما نکته این بود که اگر هروز میومدم جای قبلیمو پیدا نمیکردم بنابرین با اسپری رنگی که قبلا خریده بودمش روی آسفالت یه سری علامت زدم که هر دفعه اومدم اونجا تنظیم کنم دوربین رو؛ خدا رو شکر کوچه خلوت بود و فقط دو تا آقا بودن که درمورد ساخت یه خونهای صحبت میکردن، وگرنه حوصله دیدن قیافهی تینیجر های متعجب رو نداشتم