از اون جایی که چنل قبلی بهخاطر پست کردن مقالاتِ قبل دی فیلتر شد؛ و نمیتونم اون محتوایی که باید بذارم رو اینجا بذارم؛ و قرار هم نیست مثل سه سال پیش اینجا رو پر عکس آبجو و ساحل و استیک و.. کنم، صرفا اینجا یه بخشی از ماجرا رو میذارم و اگر علاقه داشتید بعداً برید گوگل و توئیتر، مقالهها رو چک کنین
دیروز که کلاس موسیقیم تعطیل بود؛ امروز به جاش رفتم، آموزشگاه به طرز عجیبی خلوت بود، بعد اینکه با تمام قدرت، یه قطعه معروف رو نابود کردم رفتم سراغِ یه اتود، اتود شماره ۱۳؛ که تمرینشم نکرده بودم رو از اون دو آهنگی که تمرینش کرده بودم بهتر اجرا کردم عجیبه.
امروز برای اولین بار بعد ۴ سال سر کلاس مجازی شرکت کردم (کلا ۳ نفر بودیم تو کلاس)
Colo𐑾Ful d⍺Ys
🧃Cousin adventures and endless games. Some things never change
من و احمدرضا حدود دوازده–سیزده سال پیش؛ بازیهای اون زمان رو یادمه؛ یه کامپیوتر میذاشتیم وسط و جنگ میساختیم؛ یا قلعه میساختیم و بعد به قلعه هم حمله میکردیم؛ و یه عروسک کوچیک داشتم که اسمش رو گذاشته بودیم "هیتلر". من و احمد هنوزم هر وقت پیش هم هستیم؛ کل روز رو بازی میکنیم