https://eitaa.com/Vaelora/30
باورش سخت نیست چون منم تا لحظه آخر نمیتونم اسم مناسب و پیدا کنمم😭😭
#اسکارلت
✩°˖ ⋆。˚
اخاخ-
این بده-
هدایت شده از Vaelora
شببخیر، اعلیحضرت خاموشی…
فرمان دهید شمعها را خاموش کنند؛
امشب دلقک دیگر برای دربار نمایشی ندارد.
زنگولهها را به خواب سپردهام و خنده را پشت پرده پنهان کردهام؛
اما اگر نیمهشب صدای قهقههای از راهروهای قصر شنیدید،
نگران نباشید…
شاید فقط جنون باشد
که برای گفتن «شببخیر»
به دیدار شما آمده است.
برای شاهکار بودن داستانت میمیرممسگسنثنستثتثتخثحثحسجسنتطوطوطکطااطاستینینمقمینسمثمثمثممثمثمثننستستجثجثجپثجثجثممثمسنسنسککسکطکطکوطدسوسنثمصپصپپ۱پ۱پ۱پمصگسکسوطوویویویویوتیتیتیتوسوسکسکطکوطدزدیتنسمصپصچجثخقخقخثححسجشنسوسدرسدستنسنثنثنثنثننثمثمثمنثنثنثنثنج۲ج۲مثکوسدساخثحثججصنکسدسمثپپصجثتثادثاثتنثنثگثم
سل
✩°˖ ⋆。˚
شاهکاری از خودتههههتیخینژهطنخطخژنینژخمطنژخینمژکژ
منم واسه شمااااستسنژننژنژنژنژنتااااژتنژوطوطمژپنژخینیومژخی😭✨
Vaelora
برای شاهکار بودن داستانت میمیرممسگسنثنستثتثتخثحثحسجسنتطوطوطکطااطاستینینمقمینسمثمثمثممثمثمثننستستجثجث
https://eitaa.com/Vaelora/43
خدانکنهههکهگعگگقنسگسگس
✩°˖ ⋆。˚
بوسسسنژخژنط
Vaelora3
جس:
صدای ناسزا های یارو های پشت سرم اونقدر بلند بود که تا اینجا هم شنیده میشد...
کوچهی پشت بازار مثل همیشه بوی نم و زباله میداد؛ باریک، تاریک و اینقدر پیچدرپیچ که اگر کسی مسیرش رو بلد نبود، احتمالاً تا شب هم راه خروج رو پیدا نمیکرد.
اما وقتی شب و روز برای سیر کردن شکمت و برای زنده موندن مجبور باشی کل مسیر رو چندین بار طی کنید قاعدتاً یاد میگیری...
بعد از دور شدن و نفس تازه کردن...
با خیال راحت از روی دیوار کوتاهی پایین پریدم و گرد و خاک لباس رو تکوندم...
«خب...»
دستم رو توی جیب فرو بردم و صدای برخورد سکهها با هم بلند شد.
«پنج سکهی طلا.»
نیشم باز شد... موفقیت خفنی بود..
«من هنوز زندهام. روز موفقی بود.»
چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدایی از انتهای کوچه بلند شد
«خیلی مطمئنی؟»
صدا آروم بود...
سایهها توی کوچه انگار زنده شدن. اونجا، تکیه داده به دیوار آجری و نمکشیده، انگار نه از این کوچه بود و نه قرار بود چیزی دربارهی حضورش توضیح بدهد. نور کمجون خورشید از لابهلای ساختمانها روی موهای بلندش افتاده بود و فقط رگههایی از رنگ روشنشان را آشکار میکرد....
دست به سینه ایستاده بود و نوک یکی از کفشهایش را به دیوار تکیه داده بود.
لباسش مرتب بود؛ بیش از حد مرتب برای جایی مثل این.
اما چیزی در نگاهش بود که باعث شد برای اولین بار به سکههای توی جیبم شک کنم
نگاهم رو از سکهها گرفتم و دوباره به دختر خیره شدم.
«خب... اگه منظورت اینه که هنوز زندهام، آره.»
یه قدم جلو رفتم و لبخند کجی زدم.
«ولی اگه منظورت اینه که قراره به خاطر یه دختر مرموز وسط کوچه بمیرم...همم...برنامه جالبیه بانو»
نگاهم از سر تا پاش گذشت و دوباره روی صورتش نشست.
سرمو کمی کج کردم؛ لبخندم محوتر شد، اما از بین نرفت.
«حالا بگو... اینجا منتظر من بودی، یا من اونقدر خوششانسم که حتی توی بدترین کوچهی شهر هم چیزای قشنگ سر راهم سبز میشن؟»
مکثی کردم و ابرو بالا انداختم.
«فقط یه چیز رو بدون... اگه قصدت ترسوندنمه، باید بیشتر از اینا تلاش کنی.»
قیافه ی دختر پوکر شد یکم فاصله گرفت و با نوک چاقویی که از نا کجا آباد ظاهر شده بود من رو فاصله داد
«خب شاید بهتر باشه انقدر پررو بازی در نیاری استاد....واسه حرفمم منظور خاصی نداشت صرفا خواستم متوجه بشی تنها نیستی»
خب...از این دخترا نیست که با چهار تا نیشخند بشه دلشون بدست آورد...
سخت شدش-
لباش خطی شد و چند دقیقه همینطوری نگام کرد سرشو کج کرد که سرمو به سمت مخالفش کج کردم
«خب...اسمت جسه؟»
نیشخندی زدم
«ایجان علم غیب داری بانو؟»
چاقو هنوز جلوم بود. یه نگاه کوتاه به تیغه انداختم و دوباره به خودش نگاه کردم.
«یا اینکه اونقدر سر زبونها افتادم که حتی آدمای خوشسلیقه هم اسمم رو بلدن؟»
نیشخند زدم.
« امیدوارم دلیلش بهتر از این چاقو باشه؛ چون برای جلب توجه من، یکم زیادی جدی گرفتی»
با سر و لبایی که روی هم فشرده شدن به چاقو اشاره میکنم
Vaelora
Vaelora3 جس: صدای ناسزا های یارو های پشت سرم اونقدر بلند بود که تا اینجا هم شنیده میشد... کوچهی پش
و راستی این بچه اسم دار شد-
تبریک میگم