Vaelora
برای شاهکار بودن داستانت میمیرممسگسنثنستثتثتخثحثحسجسنتطوطوطکطااطاستینینمقمینسمثمثمثممثمثمثننستستجثجث
https://eitaa.com/Vaelora/43
خدانکنهههکهگعگگقنسگسگس
✩°˖ ⋆。˚
بوسسسنژخژنط
Vaelora3
جس:
صدای ناسزا های یارو های پشت سرم اونقدر بلند بود که تا اینجا هم شنیده میشد...
کوچهی پشت بازار مثل همیشه بوی نم و زباله میداد؛ باریک، تاریک و اینقدر پیچدرپیچ که اگر کسی مسیرش رو بلد نبود، احتمالاً تا شب هم راه خروج رو پیدا نمیکرد.
اما وقتی شب و روز برای سیر کردن شکمت و برای زنده موندن مجبور باشی کل مسیر رو چندین بار طی کنید قاعدتاً یاد میگیری...
بعد از دور شدن و نفس تازه کردن...
با خیال راحت از روی دیوار کوتاهی پایین پریدم و گرد و خاک لباس رو تکوندم...
«خب...»
دستم رو توی جیب فرو بردم و صدای برخورد سکهها با هم بلند شد.
«پنج سکهی طلا.»
نیشم باز شد... موفقیت خفنی بود..
«من هنوز زندهام. روز موفقی بود.»
چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدایی از انتهای کوچه بلند شد
«خیلی مطمئنی؟»
صدا آروم بود...
سایهها توی کوچه انگار زنده شدن. اونجا، تکیه داده به دیوار آجری و نمکشیده، انگار نه از این کوچه بود و نه قرار بود چیزی دربارهی حضورش توضیح بدهد. نور کمجون خورشید از لابهلای ساختمانها روی موهای بلندش افتاده بود و فقط رگههایی از رنگ روشنشان را آشکار میکرد....
دست به سینه ایستاده بود و نوک یکی از کفشهایش را به دیوار تکیه داده بود.
لباسش مرتب بود؛ بیش از حد مرتب برای جایی مثل این.
اما چیزی در نگاهش بود که باعث شد برای اولین بار به سکههای توی جیبم شک کنم
نگاهم رو از سکهها گرفتم و دوباره به دختر خیره شدم.
«خب... اگه منظورت اینه که هنوز زندهام، آره.»
یه قدم جلو رفتم و لبخند کجی زدم.
«ولی اگه منظورت اینه که قراره به خاطر یه دختر مرموز وسط کوچه بمیرم...همم...برنامه جالبیه بانو»
نگاهم از سر تا پاش گذشت و دوباره روی صورتش نشست.
سرمو کمی کج کردم؛ لبخندم محوتر شد، اما از بین نرفت.
«حالا بگو... اینجا منتظر من بودی، یا من اونقدر خوششانسم که حتی توی بدترین کوچهی شهر هم چیزای قشنگ سر راهم سبز میشن؟»
مکثی کردم و ابرو بالا انداختم.
«فقط یه چیز رو بدون... اگه قصدت ترسوندنمه، باید بیشتر از اینا تلاش کنی.»
قیافه ی دختر پوکر شد یکم فاصله گرفت و با نوک چاقویی که از نا کجا آباد ظاهر شده بود من رو فاصله داد
«خب شاید بهتر باشه انقدر پررو بازی در نیاری استاد....واسه حرفمم منظور خاصی نداشت صرفا خواستم متوجه بشی تنها نیستی»
خب...از این دخترا نیست که با چهار تا نیشخند بشه دلشون بدست آورد...
سخت شدش-
لباش خطی شد و چند دقیقه همینطوری نگام کرد سرشو کج کرد که سرمو به سمت مخالفش کج کردم
«خب...اسمت جسه؟»
نیشخندی زدم
«ایجان علم غیب داری بانو؟»
چاقو هنوز جلوم بود. یه نگاه کوتاه به تیغه انداختم و دوباره به خودش نگاه کردم.
«یا اینکه اونقدر سر زبونها افتادم که حتی آدمای خوشسلیقه هم اسمم رو بلدن؟»
نیشخند زدم.
« امیدوارم دلیلش بهتر از این چاقو باشه؛ چون برای جلب توجه من، یکم زیادی جدی گرفتی»
با سر و لبایی که روی هم فشرده شدن به چاقو اشاره میکنم
Vaelora
Vaelora3 جس: صدای ناسزا های یارو های پشت سرم اونقدر بلند بود که تا اینجا هم شنیده میشد... کوچهی پش
و راستی این بچه اسم دار شد-
تبریک میگم
بیشتر بگم
تایپ شخصیتیمenfp-یه...
زندگیم و علاقه هام به اون قسمت از مغزم که سناریو و فانتزی میسازه-هری پاتر-دریکو-کتاب-اهنگام-گوشیم-نت وابستس-
کارای رندوم ازم سر میزنه
و کلا بله:>
Vaelora4
جس:
تیغه ی براق و نقره ایه چاقو هنوز جلوم بود و همین براق بودنش باعث انعکاس نور خورشید میشد که کورسوی پرتوهاش آروم به این کوچه میتابید
نگاهم چند ثانیه روی تیغه موند و بعد دوباره برگشت سمت دختر...
با نیشی که به طرز دیوانه واری تا بنا گوشم باز بود ادامه دادم
«خب؟»
ابرویی بالا انداختم.
«قراره تا شب همینطوری مثل مترسک وایسیم و به هم زل بزنیم یا بالاخره میخوای بگی چرا اسم منو میدونی...و یا شاید اینجا چیکار میکنی؟»
چاقو کمی پایین اومد، ولی هنوز توی دستش بود.
شونه بالا انداخت و نیشخند خودمو بهم تحویل داد
«شاید چون زیادی سر و صدا میکنی.»
سرمو کج کردم
«عه؟نبابا؟من؟ سر و صدا؟ »
نگاهی به اطراف انداختم و نیشخندم بیشتر شد
«اینجا که بجز چندتا موش و دو تا نگهبان عصبانی چیزی نبوده که-.»
لبامو روی هم جمع کردم و باز به اطراف نگاه کردم
حرفمو اصلاح کرد
«و یه جیببر که پنج سکه از یه پیرمرد دزدیده.»
دستم ناخودآگاه رفت سمت جیبم
سرمو به نشونه ی نچ نچ تکون دادم
«عرضم به حضورتون که اولاً سرکار خانوم شازده بانو "دزدیده" کلمهی خیلی زشتیه تازه بی کلاسم هست! »
چند لحظه ادای فکر کردن درآوردم و در همین حین به سمت یکی از دیوار ها رفتم و پامو روی اولین اجر گذاشتم.
آجر زیر دستم زبر بود نیشم کش اومده و ادامه داد
«من ترجیح میدم بگم... به طور موقت قرضشون گرفتم کردم.»
برای اولین بار گوشهی لبش کمی تکون خورد؛ خیلی کم، اما دیدمش و
همین کافی بود دختره لبخند قشنگی داشت
«آها.»
لبخندم پررنگتر شد بشکنی زدم سمتش
«فکر کردم شاید همیشه همین قیافهی اخمو رو داری.»
مکث کردم و نگاهی به صورتش انداختم.
«ولی نه... ظاهراً لبخند هم بلدی.»
قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه، پام رو روی آجر بعدی گذاشتم، خودم رو بالا کشیدم و از لبهی دیوار تعظیمی مجلل کردم و همون کلاهی که واسه یارو های نگهبان بلند کردم رو واسه این بنده خدا هم کنار زدم
و بعد پریدم اونور
اونطرف دیوار، کوچهی باریکتری منتظرم بود؛ این یکی اما خلوتتر بود و نور بیشتری بین دیوارهای بلندش گیر افتاده بود.
با فرودم، یه مشت خاک از زمین بلند شد و مستقیم رفت توی صورتم.
«اَه...خاکای مزخرف-»
چند بار پلک زدم و با آستینم صورتم رو پاک کردم
نگاهی به اطراف انداختم.
چند پنجرهی قدیمی بالای سرم بود که بیشترشون با پارچههای رنگورورفته پوشیده شده بودن. دیوارها پر از ترک و لکههای نم بودن و چند شاخهی خشک از گوشهی یکی از پنجرهها بیرون زده بود بعضی از پنجره ها با شیشه هایی که یک زمان رنگی بودن ولی الان رنگشون کمرنگ شده بود تزیین شده بودن...
صدای بازار هنوز از پشت دیوار شنیده میشد؛ دورتر و خفهتر از قبل. صدای همهمهی مردم، چرخهای گاری و گهگاهی فریاد دستفروشها توی کوچه میپیچید.
دستم رو توی جیبم فرو کردم و صدای برخورد سکهها دوباره بلند شد
نیشم باز شد
یه سکه رو بین انگشتام گرفتم و جلوی نور بالا آوردم.
«پنج تا سکهی طلای ناقابل...»
سکه رو دوباره انداختم توی جیبم و با اعتمادبهنفس دستی به موهام کشیدم.
«جس، تو واقعاً نابغهای.»
چند قدم جلو رفتم و همونطور که سوت میزدم، از کوچه بیرون زدم...