دوتا پسرخالههای کوچیکم امروز خیلی هوامو داشتن و خیلی گودو بودن😭 چمدونمو برداشتن و نزاشتن من چیزی بردارم ، برام میوه اوردن و چای ریختن و هی میگفتن بخور بخور سرد نشه ، نگران دیر رسیدن ب قطار بودن ، وقتی دیدن سردمه ، به باباشون گفتن بخاری رو بیشتر کنه ، خیلی آقا شدن کوچولوها😭✨
ولان!
دوتا پسرخالههای کوچیکم امروز خیلی هوامو داشتن و خیلی گودو بودن😭 چمدونمو برداشتن و نزاشتن من چیزی بر
براشون سوالهای ریاضیشونو تو دفتر مشقشون نوشتم ، تا الان ده بار گفتن ممنون خیلی زحمت کشیدی😭
ولان!
براشون سوالهای ریاضیشونو تو دفتر مشقشون نوشتم ، تا الان ده بار گفتن ممنون خیلی زحمت کشیدی😭
و تا الان درباره چندلیتری بودن و عدد اسب بخارِ پنجاه تا ماشین و اسم پنجاه تا بازیکنِ فوتبال ، وارد مغزم شده 😭
ولان!
بالاخره راه افتادم سمتِ قمِ عزیزم😭✨
قمِ عزیزم منتظرم باش ؛ قراره یه هفته با تمام وجودم هواتو نفس بکشم.