eitaa logo
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
43 دنبال‌کننده
63 عکس
6 ویدیو
0 فایل
تاسیس : 1403/11/29 ارتباط با ما💀: https://eitaa.com/UnionUnique
مشاهده در ایتا
دانلود
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
> تالار والهالا > #part_22 -سالار از اتاقم اومدم بیرون دیدم تنهایی حسش نیست. فکر کردم با کی برم؟اما
>تالار والهالا > -هیراد درِ عمارت شرقی رو باز کردم و به چهار چوب تکیه دادم تا نفس بکشم. مهراد ته راهرو بود که به سمتم برگشت و با تعجب نگاهم کرد. هاله ی کمرنگی از نگرانی روی صورتش افتاد. "چیزی شده؟" نفس گرفتم و رفتم داخل. بهش که رسیدم گفتم :"ارباب.. بهم گفت بهت بگم که بهم گفته تا پنج دقیقه ی دیگه آماده شم و جلوی دروازه باشم تا بریم بیرون..." فکر کنم نفهمید ولی خب. هاله ی نگرانی توی صورتش پر رنگ تر شد. "بیرون؟ با ارباب؟..." سر تکون دادم. چند بار پلک زد. "خب چرا معطلی؟ زود برو حاضر شو." اصلا درک میکرد چقدر استرس دارم؟ سریع زدم بیرون و خودمو به عمارت اصلی رسوندم. چی میشد اگه بین نگهبانا تو عمارت شرقی میموندم؟.. مطمئن شدم شخص خاصی داخل راه پله نباشه و با تمام سرعتم رفتم سمت اتاق. وسایلام هنوز توی اتاق پخش بودن، مجبور شدم بیشتر پخششون کنم تا لباس مناسبی پیدا کنم. خب حداقل از شر این کت گونی نما خلاص میشدم. کتو در آوردم و انداختم روی جالباسی. یه جلیقه ی بافت روی پیرهنم پوشیدم و سویشرتمو گرفتم به دستم. شلوارم هم به پام خوب بود. و بعدش با سرعت چیتا برگشتم پایین. به ایوون که رسیدم جلوی دروازه اربابو دیدم که داشت سوار ماشین میشد. پله ها رو به سرعت پایین رفتم و با قدم های بلند خودمو به ماشین رسوندم. سعی کردم نفسمو تنظیم کنم ولی تپش قلب لعنتیم اختیار کل بدنم به دست خودش گرفته بود. به کنار در ماشین رسیدم و ایستادم. ارباب شیشه رو پایین داد. "پنج دقیقه ات هفت دقیقه طول کشید." نفسم حبس شد. چند لحظه خیره به چشماش موندم و دنبال کلمات توی مغزم گشتم تا فقط بتونم یه جمله بسازم. چشمای پرتلاتم و در عین حال آرومی داشت. مرموز. صدای تپش قلبم توی کل بدنم، کل دنیا؛ پیچیده بود ولی چهره ای که مقابلم بود انگار ازش لذت میبرد. بالاخره گفت :"بیخیال‌، بشین." با چشماش به صندلی کنارش اشاره کرد. نفس کشیدم. موهامو با حرکت سر کنار دادم و ماشینو دور زدم تا به صندلی مورد نظر رسیدم؛ نشستم. و حرکت کرد. به نخ بیرون زده از گوشه ی زیپ سویشرتم خیره شده بودم و سعی می‌کردم درست نفس بکشم. منظم، عمیق. از حق نگذریم؛ رانندگیش خیلی خوب بود. محتاط، راحت، مطمئن. حس میکردم بین راه هر وقت فرصت گیر میاره بهم نگاه میکنه؛ ولی اصلا سعی نکردم بهش نگاه کنم. توان چشم تو چشم شدن باهاشو داشتم. از پنجره به منظره ی جنگل، و بعد شهر و کم کم آلودگی هاش خیره شدم. بعد از چندی گشت زدن توی شهر، بالاخره جلوی یه ساختمون تجاری بزرگ ایستاد. نگاهی بهش انداخت و زیر لب گفت :"خوبه." باز حرکت کرد و وارد پارکینگ ساختمون شد. بعد ماشینو خیلی نرم یه جا پارک کرد و بعد از یک دقیقه خاموش کرد. بالاخره بهش نگاه کردم. داشت نگاهم میکرد. گفت :"نمیخوای پیاده شی؟" خودمو جمع کردم. "اوه چرا." در و باز کردم و پامو گذاشتم بیرون. یکهو نسیم خیلی خنک و محکمی بهم خورد. اونجا بود که تازه متوجه شدم از چه جو سنگینی بیرون اومدم. درو با احتیاط بستم و سویشرتمو پوشیدم. دنبالش راه افتادم. با آسانسور به طبقه ی همکف رسیدیم و آسانسورو عوض کردیم. بدون اینکه دستشو از جیب پالتوش در بیاره دکمه ی آخرین طبقه رو زد. و لحظات سنگین توی آسانسور سپری شدند. با این حال، هیچ حسی بهم نمیگفت کاش خاک بودم. 〰[ Valhalla Hall ]〰
چیزی که بچه ها از سالار درست کردن😀😀
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
ناشناس؛ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_38ah05v&btn=تالار.والهالا
من تازه فهمیدم رمان مینویسی🌝 اگه خدا بخواد وقت کنم شروع میکنم به خوندش🎀 -از دنیا عقبی برادر😔 موفق باشی
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
من تازه فهمیدم رمان مینویسی🌝 اگه خدا بخواد وقت کنم شروع میکنم به خوندش🎀 #ماریا -از دنیا عقبی برادر😔
خا حالا 😑😂*البته میدونستم سید چنل داره و حتی با اکانت قبلیم توش عوض بودم ولی وقتی دیلیت اکانت کردم دیگه کلا یادم رفته بود* مرسیی✨️ -اهان چه خوب
✧——•—⊹『Reflection』⊹—•——✧
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا