eitaa logo
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
44 دنبال‌کننده
63 عکس
6 ویدیو
0 فایل
تاسیس : 1403/11/29 ارتباط با ما💀: https://eitaa.com/UnionUnique
مشاهده در ایتا
دانلود
چیزی که بچه ها از سالار درست کردن😀😀
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
ناشناس؛ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_38ah05v&btn=تالار.والهالا
من تازه فهمیدم رمان مینویسی🌝 اگه خدا بخواد وقت کنم شروع میکنم به خوندش🎀 -از دنیا عقبی برادر😔 موفق باشی
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
من تازه فهمیدم رمان مینویسی🌝 اگه خدا بخواد وقت کنم شروع میکنم به خوندش🎀 #ماریا -از دنیا عقبی برادر😔
خا حالا 😑😂*البته میدونستم سید چنل داره و حتی با اکانت قبلیم توش عوض بودم ولی وقتی دیلیت اکانت کردم دیگه کلا یادم رفته بود* مرسیی✨️ -اهان چه خوب
✧——•—⊹『Reflection』⊹—•——✧
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
< Valhalla Hall | تالار والهالا >
>تالار والهالا > #Part_23 -هیراد درِ عمارت شرقی رو باز کردم و به چهار چوب تکیه دادم تا نفس بکشم. مهر
>تالار والهالا > -هیراد عرضم به حضور شریفتون که طبقه ی آخر، کلا یه گیم نت و کافی‌شاپ بود. و ما هم صاف رفتیم توی اولی؛ گیم نت. توش پر ادم بود در نتیجه ارباب یه اتاقو کرایه کرد تا توش تنها باشیم. اتاق و وسایلاش کلا ترکیبی از رنگ طوسی، سیاه و بنفش داشتن و جو به طرز سنگینی شدید بود. روی مبل دو نفره نشستیم. پ.ن: توی حالت نشسته هم قشنگ یه سر و گردن ازم بالا تر بود.. ارباب یکی از دسته ها رو داد به من و با اون یکی مشغول گشتن دنبال بازی شد. گفت :"به نظرت چی بازی کنیم؟" واقعا میخواست نظرمو بدونه؟ - برای من فرقی نداره..هر کدوم که.. خودتون دوست دارین... درواقع هیچکدومشونو تا حالا بازی نکردم. روی یکی از بازی ها کلیک کرد. فیفا. دسته ی خودشو بهم نشون داد و طرز کار رو به طور کامل بهم یاد داد. و منم فقط با سر تایید کردم. خلاصه که بازی رو کرد و آره. شروع گند کاری. چند دقیقه که سفت و سخت بازی کردیم پرسید :"راستی حالا چیشد که اومدی اینجا؟" هوا پرید تو گلوم. آخه انقدر یهویی؟.. با من و من گفتم :"مامان و.. بابام رفتن شهرستان... مهراد گفت نمیخواد تنها باشم تو خونه." همونطوری که دستش رو دکمه ها بود در حد چند ثانیه پوکر نگاهم کرد. (پ.ن: یه لحظه هم تو بازی کم نیاورد.) - خب تو هم میرفتی باهاشون دیگه خداشاهده که این راضی نیست من اینجام... نکنه میخواد خفتم کنه؟ اوه خفت گیری زیبایی میشه.. البته به جای اینا باید به جوابم فکر میکردم؛ بخش سختش. -م.. من به خاطر دانشگاه موندم.. +اوو دانشگاهم میری؟ چی میخونی؟ -نویسندگی... پکر شد. "آها ازینا. خب پس چرا اینجایی؟" یه لحظه نگاهمو از مانیتور برداشتم و به خراش کمرنگی روی کامپوزیت دیوار خیره شدم. "آخه اخراج شدم..." تو همون یک لحظه ی بسیار بسیار بسیار کوتاه یه گل خوشگل خوردم. هشت-یک، به نفعش. خنده اش گرفت. نمیدونم به خاطر گل بود یا اخراج شدن من؛ به هر حال جلوی خودشو گرفت و لباشو با حالت نیشخند فشار داد. آروم سرشو تکون داد. "اشکال نداره. زندگی سختیای خودشو داره." انگار که داشت مسخره میکرد؛ ولی برق عجیبی توی چشماش بود‌. و یه لبخند کمرنگ به صورتش.. لعنتی بیخیال اون قیافه شو... از حال خودم اومدم بیرون دیدم نه-یک شدیم. به بازی پرداختم. بازی سختی بود. یازده-دو باختم اون دو تا گلم مطمئنم خودش گذاشت بزنم.. به صندلی ماشین تکیه دادم و منتظر موندم ارباب از نمیدونم کجا بیاد. به کفپوش ماشین نگاه کردم. تجربیاتی که تو این چند روز داشتم کاملا یه زندگی متفاوتو برام ساختن.. عادت کردن هم برام سخته. نمیتونم کل روز یه عالمه آدم ببینم. برای منی که به یه اتاق چهار در چهار کفایت کردم همچین جای بزرگ و شلوغی خیلی زیاده. یهو تقی خورد به پنجره و عین فنر از جا پریدم. صورت ارباب توی پنجره بود. اوه خدای من. شیشه رو کشیدم پایین. یه بستنی قیفی اورد داخل و داد دستم. مسحور چهره اش توی اون پس زمینه ی ابری شده بودم. و همش به خاطر همین نبود. نمیدونستم باید چیکار کنم، دستپاچه شدم. دست خودم که نبود، فقط عضلاتم قفل کردن و نتونستم دستمو ببرم بالا. - میگیری یا همینو بکنم تو.. اون چشای خیره ات؟ عین ربات دستمو بردم بالا و بستنی رو از دستش گرفتم. - آفرین پسر خوب. رفت سمت راننده و نشست تو ماشین. یه بستنی هم دست خودش بود. تو کله ی زمستون؟ اصلا از کجا گیر آورده؟.. گفت :"بخوریم بعد حرکت میکنم." سر تکون دادم. "بله." چند ثانیه پوکر نگاهم کرد و پلک زد. عمرا اگه درک میکرد چه حسی داشتم. 〰[ Valhalla Hall ]〰