چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام نُوِرا؛
سیارهای پنهان در دلِ کهکشانی تاریک،
جایی که نور همیشه میانِ سایهها گم میشد.
سطح نُوِرا از قهوهایِ عمیق و تیره ساخته شده بود؛
رنگی شبیه گردابی آرام که هرکس نگاهش میکرد،
احساس میکرد دارد آهسته درونش فرو میرود.
اما دور تا دورِ آن، حلقههایی از مهِ سرمهایِ مایل به مشکی میچرخید؛
مثل سرمهای که با دقت برای یک مجلس رقص زنانه کشیده باشند،
ظریف، اغواگر و کمی مرموز.
نُوِرا آن ترسِ سردِ سیارههای تاریک را نداشت؛
برعکس، در نگاهش نازی آرام پنهان بود؛
نوعی لطافتِ مغرور که انگار میدانست
هرکس یکبار به آن نگاه کند،
دیگر نمیتواند چشم بردارد.
شبهای نُوِرا پر از نورهای محوِ طلایی بود؛
مثل انعکاسِ شمعها روی پارچهای مشکی،
و بادهایش بوی عطرهای شیرین و سنگینِ شبانه میدادند؛
انگار تمامِ سیاره برای رقصی باشکوه آماده شده باشد.
فاضل نظری:
همچنان صیاد را صحرا به صحرا می کشند
آهوان مست، جور چشم او را می کشند
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/sour_cherrys
چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام نُوِرا؛ سیارهای پنهان در دلِ کهکشانی تاریک، جایی که نور همیشه میا
«بچه آهو»
.
.
.
آن وقت به کجا تعلق داشتم؟ به چه چیز باید احساس تعلق میکردم جز شور و اشتیاق یأس آمیزم و ظلم و ستمی که در طول زندگیام بر من رفته بود؟
چه میشد اگر یک بار کسی،هرکسی،مرا آنطور که واقعاً هستم،بیقید و شرط،پذیرفته بود،بی اینکه خاله ایرما و خاطرات باراگ را سانسور کنم،بیاینکه حقیقتی را پنهان کنم؟ ولی حتی تو نتوانستی این طور باشی.
دیالوگ چشمان شما:>
«سرزمین بینوایِ من.»
چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام آلتیرا؛
سیارهای که ستارهشناسها میگفتند عجیبترین ویژگیاش این است که
هیچوقت سرگردان به نظر نمیرسد.
آلتیرا رنگِ قهوهایِ گلهای خشکشده در کتابهای قدیمی را داشت؛
همان قهوهایِ لطیف و شاعرانهای که
نه کاملاً روشن است، نه تاریک،
اما هر بار زیر نور، احساس تازهای پیدا میکند.
وقتی به آن خیره میشدی،
انگار لایهلایه فکر درونش حرکت میکرد؛
مثل سیارهای که همیشه در حال فکر کردن به راه بعدیِ خودش است.
در گوشههای آلتیرا، بارشهای نازکی از شهابهای طلایی دیده میشد؛
بلند، نرم و آرام…
مثل مژههای زیادی که تهِ چشمها جمع شدهاند
و نگاه را شبیه قصههای عاشقانه میکنند.
مدارهای اطرافش انحنای لطیفی داشتند؛
دقیق و ظریف،
مثل ابروهایی که بدون تلاش برای زیبا بودن، زیبا هستند.
اما چیزی که آلتیرا را فراموشنشدنی میکرد،
آن حسِ مطمئنِ پنهان در سکوتش بود.
بعضی سیارهها پر از آشوباند،
بعضیها مدام مسیر عوض میکنند…
ولی آلتیرا از آن سیارههایی بود که
حتی وقتی آرام و خجالتی به نظر میرسید،
میشد فهمید مقصدش را از قبل انتخاب کرده است.
شهریار:
به چشم آسمانی
گردشی داری بلای جان
خدا را بر مگردان
این بلای آسمانی را
ℳꝨ Deaɽ: https://eitaa.com/zwiehy
چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام آلتیرا؛ سیارهای که ستارهشناسها میگفتند عجیبترین ویژگیاش این
«سمفونی مردگان»
.
.
.
من بهدنبال چیزی میگشتم که گمش کردهام. دارم رفته رفته به آدمی تبدیل میشوم که به فکر کردن هم فکر میکند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. برای من هدف شده. همهاش دلم میخواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست دستهایم به چه کاری مشغولند.
دیالوگ چشمان شما:>
چیز های قشنگ ، تکرار نمیشوند.
چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام کِراثا؛
سیارهای دورافتاده با اقیانوسهایی به رنگ قهوهای سوخته که از دور آرام به نظر میرسید، اما در اعماقش طوفانهایی خاموش جریان داشت. سطح کِراثا همیشه زیر آسمانی ساکت قرار داشت؛ آنقدر ساکت که انگار چیزی را پنهان میکرد.
نورهای باریک و کشیدهای در اطرافش دیده میشد؛گویی از هشداری نادیدنی بیدار ماندهاند. هر کس به کِراثا نگاه میکرد، اول خیرهگی و استحکامش را میدید، اما اگر بیشتر دقت میکرد، لرزش خفیف طوفانهایی را احساس میکرد که پشت آن آرامش پنهان شده بودند.
شهریار:
ای چشم خمارین که کشد سرمه خوابت
وی جام بلورین که خورد باده نابت
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/vartehh
چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام کِراثا؛ سیارهای دورافتاده با اقیانوسهایی به رنگ قهوهای سوخته که
«مروارید»
.
.
.
به قول پدر روحانی مردها و زنها مثل سرباز می مانند. خدا آنها را فرستاده تا از قصر دنیا مواظبت کنند ، برای همین هم هرکس باید سر پستش بماند و این طرف و آن طرف ندود، وگرنه قصر از طرف مهاجمان جهنم به خطر می افتد.
دیالوگ چشمان شما:>
چون خوشحال و ذوقزده بودند گمان میکردند که همه در شادی شان سهیم اند.