📌
💢نقل و به اشتراک گذاری این مطلب با ذکر صلوات آزاد است.💢
#نکته_سوم
#پرهیز_از_تکرار_صحنه
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
بسم الله الرحمان الرحیم
💢بررسی داستان
▫️"بغض سحر "
✍️نوشته سرکار خانم سیما یونسی
👩🎓 از دانشجویان دوره های داستان نویسی و نقد ادبی
این داستان را با هم می خوانیم و در ادامه به مواردی در چند صوتی اشاره می شود.
با زنگ هشدار گوشی بیدار شدیم.
عقربه های ساعت به دنبال هم به سرعت می دوند، سحری آماده کردم، دختر و همسرم را بیدار کردم ، مریم گفت: بیدارم، مامان ،امشب خوایم نبرده، حس خوبی ندارم، صدای جنگنده میاد. با سر و صدای پدافندها استرس می گیرم.
هر شب کنار تختم می نشیند و در فضای مجازی دنبال خبرهای دست اول می گردد. اما امشب شب عجیبی است انگار در و دیوار هم زبان باز کرده اند و خبری آورده اند. مریم کنترل تلویزیون را برداشت دگمه قزمزش را فشار داد، تلویزیون روشن شد، شبکه یک برنامه قبل از سحر را پخش می کند، برنامه قطع شد ،صفحه نمایش سه تکه شد، گوشه ای از صفحه گزارش حضور مردم در میدان شهرها را نمایش می دهد. پرچم ها در دست ها می لغزیدند و در هوا می رقصیدند، چند دقیقه نگذشت که گوینده در سمت دیگر صفحه ظاهر شد، بغض در گلویش گیر کرد، نمی توانست به راحتی خبر را اعلام کند، حیرت زده به سمت مانیتور خیز برداشتیم چه شده، صدا تکراری بود، صدای گوینده مرا ترساند، صدای سال ارتحال امام تکرار شد و این ما را بیشتر ترساند. مریم ترسید، رنگ و رخش مثل گچ سفید شد، نمی توانست در یک جا بند شود، می لرزید، زبانش بند آمد، بریده بریده گفت: مامان، بابا، انگار بیت آقا رو زدند تو رو خدا بگو که شایعه است، اما بغض گوینده ترکید و با صدای لرزان غروب خورشید را اعلان کرد، همسرم به دیوار تکیه داد، ایستاده بغضش ترکید همان جا سر خورد و نشست. سفره سحری وسط میز ماند، حرارت چایی ها در استکان فروکش کردند، لقمه ها سرد شدند و قاشقها به آرامی در بشقاب ها نشستند ولی به دهان نرسیدند، دست های لرزان حتی قدرت جمع کردن سفره را هم نداشتند، کلمات در دهان مان حبس شدند، حرف ها با نگاه های غمگین رد و بدل شدند چه سحری تلخی است، اما تاریخ شهادت، را در رمضان یک بار دیگر تکرار کرد، دست اشقیای ظالم این بار از آستین نفاق و استکبار و صهیونیزم آمریکایی بیرون آمده است و امام خامنه ای را همراه خانواده اربا اربا کرده اند و کاروان آقا را به مهمانی خدا و میزبانی امام علی علیه السلام، شهید رمضان فرستادند.
با طلوع سرد خورشید شهر در سکوت عمیقی فرو رفت، بغض آسمان در زیر ابرها پنهان شده،ساعت ده و نیم صبح به سمت مسجد ابوالفضل (ع) حرکت کردم به جز دهم رسیده ایم، با خانم ها هم زمان به نزدیک در مسجد رسیدیم.تمام کلمات حتی سلام هم در گلو یمان گیر کرده است، با نگاه سرد و بغض در گلو گیر کرده به همدیگر تسلیت می گفتیم. بانوان همه سیاهپوش بودند و غمگین .
ساعت یازده قاریان آمدند، فضا سنگین بود، بدون کلامی شروع به تلاوت کردند. حرف ها در سکوت گیر کرده، صوت گرم و دل نشین حاج فریدون خلیلی با صدای اندوه و گاه وقف در آیات، پخش شد. در پایان قرائت بالاخره سکوت جلسه شکست، خانمی از بین جمع از حاج آقا خواست روضه بخواند، اولین روضه امام شهید رمضان در مسجد ما خوانده شد. بغض سحر ترکید، اشک ها جاری شد، داغ در دل ها گر گرفت، جمع ما همراه مادران شهدا عزاداری را از اول سر گرفتند.
حاج آقا روضه را ادامه داد نالان و گریان تکرار می کرد:
بِأَىِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ.
و به کدامین گناه کشته شدند...
استان همدان
شهرستان بهار
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
زمان:
حجم:
457.2K
01
💢بررسی داستان
▫️"بغض سحر "
✍️نوشته سرکار خانم سیما یونسی
👩🎓 از دانشجویان دوره های داستان نویسی و نقد ادبی
🔺قسمت اول
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
زمان:
حجم:
754.4K
02
💢بررسی داستان
▫️"بغض سحر "
✍️نوشته سرکار خانم سیما یونسی
👩🎓 از دانشجویان دوره های داستان نویسی و نقد ادبی
🔺قسمت دوم
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
زمان:
حجم:
519.8K
03
💢بررسی داستان
▫️"بغض سحر "
✍️نوشته سرکار خانم سیما یونسی
👩🎓 از دانشجویان دوره های داستان نویسی و نقد ادبی
🔺قسمت سوم
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
زمان:
حجم:
725.8K
04
💢بررسی داستان
▫️"بغض سحر "
✍️نوشته سرکار خانم سیما یونسی
👩🎓 از دانشجویان دوره های داستان نویسی و نقد ادبی
🔺قسمت چهارم
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
زمان:
حجم:
235.5K
05
💢بررسی داستان
▫️"بغض سحر "
✍️نوشته سرکار خانم سیما یونسی
👩🎓 از دانشجویان دوره های داستان نویسی و نقد ادبی
🔺قسمت پنجم
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
💢بررسی داستان
▫️"زخم سطحی "
✍️نوشته سرکار خانم محدثه هلی(صدف)
👩🎓 از دانشجویان دوره های داستان نویسی و نقد ادبی
این داستان را با هم می خوانیم و در ادامه به مواردی در فایل صوتی اشاره می شود.
وسایل امداد و نجات را در ماشین، آماده گذاشتم. از مسئولان خواستم در ساعتهای غیرکاری پرستار سیار باشم. چند دقیقه بعد از بلند شدن اولین صدای انفجار با من تماس گرفتند. با سرعت به محل حادثه رسیدم. دختر بچه پنج سالهای را سالم از زیر آوار بیرون آوردند. او را به من سپردند. خاکهای روی صورتش را پاک کردم. اسمش ملینا بود. از او درباره پدر و مادرش پرسیدم. پدرش سر کار و مادرش برای خرید بیرون رفته بود. زخمهای سطحی روی صورتش را پانسمان کردم. با ابروان درهم از من پرسید: «خاله، جای این زخما رو صورتم میمونه؟»
با لبخند دستی روی موهایش کشیدم و گفتم: «اگه بهشون دست نزنی و اجازه بدی خودشون خوب بشن، جاشون نمیمونه.»
بچه چه میفهمید؟! غم روی دلم نشست. یاد دختر بچههای مدرسه میناب افتادم. با خودم گفتم: «اگه مامانش میاومد و دخترش تو این دنیا نبود؛ جای زخمش تا آخر عمر رو دل پدر و مادرش میموند.»
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
زمان:
حجم:
614.6K
💢بررسی داستان
▫️"زخم سطحی "
✍️نوشته سرکار خانم محدثه هلی(صدف)
👩🎓 از دانشجویان دوره های داستان نویسی و نقد ادبی
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
💢بررسی داستان
▫️"اتوبوس "
✍️نوشته جناب آقای ابوالقاسم محمدزاده
👨🎓 از دانشجویان دوره های داستان نویسی و نقد ادبی
این داستان را با هم می خوانیم و در ادامه به مواردی در فایل صوتی اشاره می شود.
کفش هایش را پوشید. موهایش را مقابل آینه تمام قد دَم در خروجی مرتب کرد.نگاه دوباره ای به آینه انداخت و کجی موهای جو گندمی اش را دستی کشید و خارج شد .در خانه که پشت سرش بسته شد را دوباره فشرد تا مطمئن شود در بسته شده است . پا که در خیابان گذاشت، گربه سیاهی هراسان از مقابل پایش گذشت . کسی آنجا نبود . لبخند برلب ،سرش را تکان داد و با خودش گفت : جل الخالق .
انگار ، گربه ترسیده بود و از چیزی فرار می کرد . نگاهی به چپ و راست کرد . نه در پیاده رو کسی بود و نه در جوی تهی از آب . برق شکسته های شیشه نوشابه توی چشمش نشست .لنگید و پایش را چپ و راست گذاشت تا کفشش را روی آنها نگذارد.
خودش را سلانه سلانه ، در حالی که بدنش به چپ و راست یله می رفت به ایستگاه رساند . هیچکس در ایستگاه نبود . باز هم دیر رسیده بود .
روی صندلی که ولو شد ، با صدای قریژ صندلی چوبی قهوه ای رنگ ،گربه زرد و پشمالویی از زیر صندلی چوبی ایستگاه گریخت .مثل هرروز باید منتظر می ماند .
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
زمان:
حجم:
1.2M
💢بررسی داستان
▫️"اتوبوس "
✍️نوشته جناب آقای ابوالقاسم محمدزاده
👨🎓 از دانشجویان دوره های داستان نویسی و نقد ادبی
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.
📌
بسم الله الرحمان الرحیم
💢بررسی داستان
▫️"هیچی ،همه چیز "
✍️نوشته سرکار خانم فاطمه شیبانی
👩🎓 از دانشجویان دوره های داستان نویسی و نقد ادبی
این داستان را با هم می خوانیم و در ادامه به مواردی در دو فایل صوتی اشاره می شود.
باران به شیشه ی هشت ضلعی میکوبید و گردو خاک جا مانده روی شیشهها را گلوله می کرد وبه هم می چسباند. باد خودش را به درکهنه میزدو صدای غژ غژ آن را در میآورد. همه جا تاریک شده بود تا چشم کار میکرد سیاهی بود و سیاهی. حتی رد نوری از ما ه هم نبود که زمین را روشن کند.نم دردهانم خشکید. درگوشهی اتاق یک گنجه بود.کورمال کورمال خود را به آن رساندم درش را باز کردم و با سرانگشتان داخل آن را لمس کردم .دستم به دستار خورد رها کردم،قمقمه ی قدیمی را کنار گذاشتم دستم به چراغ قوه خورد آن را برداشتم و روشن کردم. لحظهای سوسو زد ولی روشن شد. سایههای بلندی روی دیوار انداخت که هر لحظه نزدیکتر میشدند ناگهان صدای مهیبی از سمت روشنایی سقف به هوا برخاست انگار کسی صفحه آهنی روی روشنایی را بلند کرد و محکم به زمین کوبید با اینکه میدانستم کسی آن بیرون نیست ولی سکوت بعد از صداخفه ام میکرد .سرم را چرخاندم به آینهی روی تاقچه نگاه کردم شیشه اش درست از وسط ترک خورده بود و نور چراغ قوه را به دو نیم کرده بود. سرانگشتانم بیاختیار رد آب گل آلود روی شیشه را دنبال کرد، عادتی که همیشه وقت ترس به سراغم میآمد .چراغ قوه را به سمت روشنایی چرخاندم .صدای زوزهی باد زیر صفحهی فلزی که روی زمین افتاده بود در گوشم پیچید. خودم را به دیوار چسباندم. سایهها مثل هیولایی بودند که میخواستند در جا مرا ببلعند.
نمیدانستم چه چیزی در انتظارم است اما چاره ای جز رفتن نداشتم باانگشتان لرزان در را باز کردم همه جا تاریک بود همان مسیر همیشگی را پیش گرفتم کند قدم برمیداشتم همه حواسم به این بود که زمین نخورم چراغ قوه سوسومیزد وهرآن ممکن بود خاموش شود صدای برخاستن قمری از روی تیر چراغ برق سکته را به جانم انداخت. انتهای خیابان رانگاه کردم هیچکس نبودجز تاریکی، راه آمده را بازگشتم. در نیمه باز بود صدایی از آن نمیآمد .چیزی مانع ورودم می شد ،ضربان قلبم بالا رفت . همیشه برق که می رفت همین احساس راداشتم . ثانیهها کند میگذشت بین رفتن یا ماندن ایستاده بودم و تکان نمیخوردم. برق زودتر از همیشه آمد . همه جا روشن شد خودم را کنار در نیمه باز دیدم که هیچ صدایی از آن نمی امد ..همه جا آرام بود. انگار نه انگار که خبری شده باشد .باران به دقیقه ای همه جا را خیس کرده و گذشته بود. باد دامن چین دارش را جمع می کرد و همه آشغا لهارا کنار خیابان در گوشه ای روی هم می انباشت . چراغ قوه را خاموش کردم ، آرام داخل شدم ان را داخل گنجه گذاشتم ودر گوشه ای از اتاق زیر نور دراز کشیدم وبه آن خیره شدم ....
۱۲اردیبهشت ماه ۱۴۰۵
🔅کانال داد (داستان.دفاع مقدس.نکته.نقد)
🔅ادمین
@Vardiani_Annotation
.