eitaa logo
«رواقْــــ..»
104 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رواق؛ماوای دل‌های خسته،آنجا که واژه ها به آرامش می‌رسند و شعر،راهی به سوی معنا می‌گشاید،و شاید یک آغوش...رِواقِ تو باشد! رواقِ منظرِ چشمِ من آشیانه‌ی توست کرم نما و فرود آ که خانه خانه‌ی توست
مشاهده در ایتا
دانلود
حواسم پرت بود اما ایلیار خان به آنی نگاهش به یاشا افتاد و با خوش رویی لب باز کرد ایلیار: به‌ صبحت به خیر یل! و بعد با کمی مکث و تردید اضافه کرد ایلیار:آقا چکاد درسته!؟ یه لحظه هنگ کردم چکاد کیه ولی با یاد اوری اینکه که دیشب یاشا هویت خودش رو چکاد معرفی کرد خاک بر سری نثار حافظه جلبکم کردم که اگه خود ایلیار خان نمی گفت ممکن بود سوتی بدم یاشا بدون هیچ لبخندی سر تکون داد و آروم تایید کرد من آخر از دست این پسر نچسب سر به بیابون می زارم! ایلیار: ماشاءالله مردی هستی برا خودت جوون...اما به چهره نمی زنه ایرانی باشی راست می گفت چهره یاشا شاید از رگ و ریشه ایران بود اما هیچ وجه مشترک شرقی در چهره اش موجود نبود ولی باز هم با وجود ژن ایرانی چهره اش دلنشین و میانه می شد و شاید هر کسی در دیدار اول متوجه اون رگه آریایی نشه یاشا:پدر و مادرم دو رگه بودن... هرچقدر یاشا سنگین و سرد بود ایلیار خان آروم و مهربان... با خوش رویی سری تکون داد نگاهی به من کرد که با لبخندی سرسرانه گفتم حامی: خب دیگه ما رفع زحمت می کنیم... و به یاشا نگاهی انداختم که بی حرف مابقی پله ها رو طی کرد ایلیار: به سلامت گیان... با لبخند سر تکون داده و سمت خروجی رفتیم که... ایلیار: راستی...وقت کردی یه سر به مسجد بزن... لبخنم کمی کمرنگ شد و تعللی کردم اما با حفظ ظاهر لب زدم حامی: حتما!...خدانگهدار ایلیار: خدا پشت و پناهت و رفتیم... به دعای خیر مردی که ما رو به خدا سپرد اما... شک داشتم خدا پناه این آدم گناهکار بشه! بند کوله روی دوشم رو فشردم و هوای سرد پاییز رو با تمام وجود به ریه کشیدم یاشا: کجا می ریم؟ بی جواب در حیاط رو باز کرده و وارد کوچه قدیمی شدم با دقت بیشتری در سپیدی روز بهش نگاه کردم همون محله بود...همون حال و هوا... بی نیم نگاهی به یاشا چشم به صافی آسمون دوختم که چند لکه ابر تیره به دل آبیش سایه انداخته بود و گفتم حامی: پیش یه دوست قدیمی... ....................................................... "راوی" روز چادر سپیدی بر سر شهر انداخته بود با وجود ابر هایی کوچک و پنبه ای خورشید رخشان فضای فرود گاه را با سخاوت نورباران می کرد نگاهش به آرامی چرخی خورد چتری های کوتاهش را پشت گوش برد پاهایش یاری نمی گرد اما ادم پس کشیدن نبود ادم جا زدن نبود گذشته سایه سیاهی بر دل او می انداخت ولی آدم لرزیدن نبود آهسته پله ها را یک به یک پایین رفت و... بلاخره...پا در خاک سرزمین مادری‌اش نهاد تهران؟ در خاطرش فقط پایتخت کشور زادگاهش بود هرگز به خاطر نداشت به تهران آمده باشد ولی... دلش پر کشید...پر کشید به دشت های سر سبز دلش رفت به خاطرات تیره به شیحه اسب ها... لحجه های ترک تبار... لرزی به اندامش افتاد... شاید از باد سرد پاییز بود با وجود دست مادرانه خورشید هوا بی رحمانه سرد بود او برگشته بود... پا در وطن بی وفایش گذاشته ولی دلش تا ابد صاف نمی شد تا ابد این خاک را مقصر می دانست اما اکنون چیزی مهم تر در این خاک بود باری دیگر نمی گذاشت این خاک قتلگاه یارانش شود... دوباره داغ از این سرزمین به دلش بماند آرام ساک کوچک را بر دوشش سوار کرد و لب زد مایسا:من دوباره برگشتم... گناهکار بی گناه...ایران! ...
"حامی" لبخند عجیب مهمان لبم بود نمای جالبی داشت شیک و جمجور دارک و کلاسیک فضای جذابی که مثل آهنربا جذبت می کرد مطمئنم این طراحی خارق‌العاده از نبوغ شخص شخیص خودشه یاشا: تا فردا می خوای تو خیابون خیره نگاش کنی و لبخند ژکوند بزنی؟ نه لبخندم جان باخت نه نگاه گرفتم به قدری حالم خوش بود که نیش و کنایه این مردک خرابش نکنه من مقابل یکی از آرزو های دوستانم بودم نفسی بلند کشیده و قفل دستام رو باز کرده و لب زدم حامی: نه...میریم داخل! به سمت در ورودی که نمای خاص غربی داشت حرکت کردم او هم پشت سرم به راه افتاد اما گفت یاشا: انگار هنوز افتتاح نشده... جالب بود..‌نمی پرسید چرا اینجاییم یا اصلا به ملاقات کی امدیم اصلا افکار یک انسان معمولی سوال های روال در ذهنش ایجاد نمی شد نگاهی به در نیمه باز انداخته هولش دادم و همون حین گفتم حامی: افتتاحش می کنیم! و داخل شدم صدای زنگوله مانندی پیچید گرم نبود...سرمای خفه شده ای در فضا حکم رانی می کرد شاید چون هنوز درست و حسابی به راه نیوفتاده بود نگاه در محیط خالی و زیبا انداختم که... سپهر: هنوز باز نکردیم جناب از هفته بعد انشالله افتتاحیه هست لبخند به لبام نشست صدای نسبتا بلندش رو به داخل دنبال کردم و...قامتش رو یافتم متوقف شد تمام بدنم با حالی عجیب نگاهش کردم در سکوت بی هیچ کلامی به اویی که تکه پارچه کهنه رو به میز می کشید نفسی بلند کشیدم و اون وجودم رو حس کرد که در همون حالت خمیده لب زد سپهر: تعطیله عامو..‌.هنوز باز نکردیم ایشال... و برگشت و سکوت! کهنه پارچه از دستش رها شد و من لبخند ملیحی به لب سر کج کرده بهش خیره شدم انگار بد شوکه شده بود که چند بار پلک زد و وقتی مطمئن شد فرد مقابلش واقعا منم کم کم صورتش باز شد و طرح لبخند به چهرش جان بخشید سپهر:حامی؟ دست داخل سویشرت تنم برده و گفتم حامی: خیلی وقته ندیدمت... و طولی نکشید که در گرمای تنش به آغوش کشیده شدم! یکی از هزار عزیزی که سال ها ازش دور بودم...سپهر ...
«رواقْــــ..»
برگام تازه دیدم🤣✨
مبارکه خالهههههه🥲🥲🥲🥲🥲