#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہسیُهَشتُم
انگار که نفسم گیر کرد
با حیرتی غیر قابل وصف نگاه از یاشا گرفته و به او بخشیدم
چقدر...چقدر...
با چشم های تیره خاصش زانو هام شل شد
قهوه سوخته چشم هاش شیشه ای بود و درشتی بانمکش اون رو بیش از پیش خواستنی می کرد
آروم مقابلش زانو زدم
منو نمی شناخت...شاید هم یادش نمیو مد
ولی موهای لختش رو کنار زد و با سوال خیره من شد
و دوباره تکرار کرد
ایلیا: کاری دارید؟
صداش دیگه کودکانه نبود...
چقدر شبیه مادرت شدی پسر!
حس می کردم درست مقابل خود سرهنگم
همون حالت که رو یک زانو نشسته بودم دست بالا برده و روی صورتش گذاشتم
ولی نه می شنیدم و نه می فهمیدم
فقط صدای گلوله...بوی دود...گرمای اتش...
×چرا معطلی سرهنگ!!!! برو...آرام رو ببر!
+باید بریم آرام...بیااا!
×سرهنگگگ!!!!
نگاه ایلیا متعجب به منی بود که حتی نفس هم نمی کشیدم...گوشم از فریاد ها پر بود
×هیچی عمو جون تو بگو می خوای مثل کی بشی؟
+می خوام مثل بابام بشم...مثل بابام!
×حالا مگه بابات کیه بچه جون؟
و چشم فشردم و جواب یک بچه پنج ساله به خاطرم امد
+می خوام مثل بابام شهید بشم! اونم یه شهیده!
شهید؟چه واژه غریبی!
نفسی به سختی از سینه رها کرده و پلک باز کردم
گلوم صفت و سخت شده بود
حتی بزاق دهانم به گلوم گیر می کرد
با صدایی که لرزش رو می گرفتم لب زدم
حامی: چقدر بزرگ شدی مرد کوچک!
و به طرز با نمکی ابرو بالا انداخت
سر کج کرد
عاقل تر و بزرگتر تر به نظر می رسید
ایلیا:من شما رو می شناسم؟
چقدر بزرگ شدی پسر
چقدر شبیه مادرتی!
دست از روی صورتش برداشتم
و با همون لبخند تلخ سری به معنی نه تکون دادم
نگاه با مزه اش گرد تر شد و با گیجی سرش رو خاروند
به سختی لرز صدام رو کنترل می کردم که گفتم
حامی: ایلیار خان خونست؟
سری به معنی آره تکون داد...
که لبخندی جان دار تر زدم و گفتم
حامی: می شه صداش کنی؟
باشه ای آروم گفت...
ازم فاصله گرفت اما...یه لحظه ایستاد و برگشت...نگاهی دقیق بهم انداخت
چنان چشماش رو ریز کرد که خنده ام گرفت
بعد سه سال هر کسی فراموش می شه...
جدا از اون...
چهرهمم کمی تغییر کرده بود...
و اون موقع ایلیا فقط پنج سالش بود و الان
یه پسر هشت سالست!
انگار چیز آشنایی در من می دید که باز لب زد
ایلیا: شما...از دوستای مامانم نیستید؟
فقط لبخندی زدم...
و به یاد مادر فداکار این پسر در دل اشک ریختم جوابی نداده بودم و شاید هم جوابی نمی خواستم بدم که صدای ایلیار خان بلند شد
ایلیار: روله!؟ کجایی؟ کلاست دیر شد...
و ایلیا انگار تازه به خودش امده باشه وایی گفت و به سرعت به داخل خونه دوید
خنده کوتاهی به لبم امد
همونجور که می دوید با صدای بلند گفت
ایلیا: دارم می رم عمو...ولی دم در کارتون دارن
اروم از جا بلند شدم که صدای عصا های ایلیار خان به گوشم رسید...
به نزدیکی در امد و وقتی من رو دید لبخندی ملایم زد
ایلیار: بیا داخل روله...
سری به معنی مخالفت تکون دادم و با حسی که در قلبم سنگینی می کرد گفتم
حامی: دارم می رم بیرون...امدم بگم شاید دیر وقت بر گردم...نگران نشید
با مهر سری تکان داد
نپرسید کجا...نپرسید چرا
این مرد چنان منش بالایی داشت که هر بار شرمنده اش می شدم
که گاهی فکر می کردم نباید اینجا میومدم اما هر بار به این نتیجه می رسم این خونه...تا ابد...خونه امن من خواهد بود
خداحافظی کوتاهی کرده و به قصد خروج به راه افتادم که با یاد اوری چیزی متوقف شدم...با درنگی کوتاه لب زدم
حامی: ایلیار خان؟
اویی که داشت به داخل برمیگشت متوقف شد و به سمتم چرخید که گفتم
حامی: راستش...می شه...می شه کسی ندونه من...
اما جمله ام تکمیل نشده بود که با لبخند عاری از هر حس منفی گفت
ایلیار:مهمون حبیب خونه منه...ولی تو صاحب خانه ای کورم«پسرم»
لبخندی شاکر به سوی این مرد زدم
واقعا مرد بود...
اصالت کُرد و غیرت و جذبه همیشگیش هر بار و هربار من رو به تحسین وا می داشت
ایلیا: من دیگه می رم عمو خداحافظ
صدای نفس زنان ایلیا وقتی کوله اش رو بالا می کشید باز لبخندی به لبم اورد
جمعه بود...پس مدرسه نمی رفت
نگاهش به من افتاد و چند دقیقه میخ نگاهم کرد و بعد گفت
ایلیا: شما هم خداحافظ
در گلو خندیدم و سر تکون دادم
حامی: خداحافظ مرد کوچک!
و انگار زیاد براش آشنا بودم که باز ریز نگاهم کرد...
اما به واسطه تاخیر و دیر کردش باز سریع کفش به پا کرد کوله اش رو بالا کشید بار آخر هم بلند خداحافظی کرد و رفت...
نگاهم پیاش رفت و در دل فکر کردم
مگه ایلیا نباید قم باشه؟
ایلیار: خالهاش ماموریت داشت
نمی تونست پیش بچه ها باشه
پس ایلیا و دختر خودش رو پیش من گذاشت...برای ایلیا هم به مدرسه نزدیک همینجا انتقالی گرفت
جمعه ها هم می ره مسجد...
قدرت ذهن خوانی داشت؟
راستی چقدر هوای مسجد رو داشتم...
حماد...ایمان...و...
در حیاط که بسته شد آروم با حسی سنگین و سخت لب زدم
حامی: خیلی بزرگ شده..خیلی شبیه...مادرشه!
و تنها سکوتی بود...برای یاد شهیدی مقتدر
مادری که رفت...و پسری که از خود به جای گذاشت
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہسیُنُہُم
حواسم پرت بود اما ایلیار خان به آنی نگاهش به یاشا افتاد و با خوش رویی لب باز کرد
ایلیار: به صبحت به خیر یل!
و بعد با کمی مکث و تردید اضافه کرد
ایلیار:آقا چکاد درسته!؟
یه لحظه هنگ کردم چکاد کیه
ولی با یاد اوری اینکه که دیشب یاشا هویت خودش رو چکاد معرفی کرد خاک بر سری نثار حافظه جلبکم کردم که اگه خود ایلیار خان نمی گفت ممکن بود سوتی بدم
یاشا بدون هیچ لبخندی سر تکون داد و آروم تایید کرد
من آخر از دست این پسر نچسب سر به بیابون می زارم!
ایلیار: ماشاءالله مردی هستی برا خودت جوون...اما به چهره نمی زنه ایرانی باشی
راست می گفت
چهره یاشا شاید از رگ و ریشه ایران بود اما هیچ وجه مشترک شرقی در چهره اش موجود نبود
ولی باز هم با وجود ژن ایرانی چهره اش دلنشین و میانه می شد
و شاید هر کسی در دیدار اول متوجه اون رگه آریایی نشه
یاشا:پدر و مادرم دو رگه بودن...
هرچقدر یاشا سنگین و سرد بود ایلیار خان آروم و مهربان...
با خوش رویی سری تکون داد
نگاهی به من کرد که با لبخندی سرسرانه گفتم
حامی: خب دیگه ما رفع زحمت می کنیم...
و به یاشا نگاهی انداختم که بی حرف مابقی پله ها رو طی کرد
ایلیار: به سلامت گیان...
با لبخند سر تکون داده و سمت خروجی رفتیم که...
ایلیار: راستی...وقت کردی یه سر به مسجد بزن...
لبخنم کمی کمرنگ شد و تعللی کردم
اما با حفظ ظاهر لب زدم
حامی: حتما!...خدانگهدار
ایلیار: خدا پشت و پناهت
و رفتیم...
به دعای خیر مردی که ما رو به خدا سپرد اما...
شک داشتم خدا پناه این آدم گناهکار بشه!
بند کوله روی دوشم رو فشردم و هوای سرد پاییز رو با تمام وجود به ریه کشیدم
یاشا: کجا می ریم؟
بی جواب در حیاط رو باز کرده و وارد کوچه قدیمی شدم
با دقت بیشتری در سپیدی روز بهش نگاه کردم
همون محله بود...همون حال و هوا...
بی نیم نگاهی به یاشا چشم به صافی آسمون دوختم که چند لکه ابر تیره به دل آبیش سایه انداخته بود و گفتم
حامی: پیش یه دوست قدیمی...
.......................................................
"راوی"
روز چادر سپیدی بر سر شهر انداخته بود
با وجود ابر هایی کوچک و پنبه ای
خورشید رخشان فضای فرود گاه را با سخاوت نورباران می کرد
نگاهش به آرامی چرخی خورد
چتری های کوتاهش را پشت گوش برد
پاهایش یاری نمی گرد اما ادم پس کشیدن نبود
ادم جا زدن نبود
گذشته سایه سیاهی بر دل او می انداخت ولی آدم لرزیدن نبود
آهسته پله ها را یک به یک پایین رفت و...
بلاخره...پا در خاک سرزمین مادریاش نهاد
تهران؟ در خاطرش فقط پایتخت کشور زادگاهش بود
هرگز به خاطر نداشت به تهران آمده باشد ولی...
دلش پر کشید...پر کشید به دشت های سر سبز
دلش رفت به خاطرات تیره
به شیحه اسب ها...
لحجه های ترک تبار...
لرزی به اندامش افتاد...
شاید از باد سرد پاییز بود
با وجود دست مادرانه خورشید هوا بی رحمانه سرد بود
او برگشته بود...
پا در وطن بی وفایش گذاشته ولی دلش تا ابد صاف نمی شد
تا ابد این خاک را مقصر می دانست
اما اکنون چیزی مهم تر در این خاک بود
باری دیگر نمی گذاشت این خاک قتلگاه یارانش شود...
دوباره داغ از این سرزمین به دلش بماند
آرام ساک کوچک را بر دوشش سوار کرد و لب زد
مایسا:من دوباره برگشتم...
گناهکار بی گناه...ایران!
...
#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہچِہِلُم
"حامی"
لبخند عجیب مهمان لبم بود
نمای جالبی داشت
شیک و جمجور
دارک و کلاسیک
فضای جذابی که مثل آهنربا جذبت می کرد مطمئنم این طراحی خارقالعاده از نبوغ شخص شخیص خودشه
یاشا: تا فردا می خوای تو خیابون خیره نگاش کنی و لبخند ژکوند بزنی؟
نه لبخندم جان باخت نه نگاه گرفتم
به قدری حالم خوش بود که نیش و کنایه این مردک خرابش نکنه
من مقابل یکی از آرزو های دوستانم بودم
نفسی بلند کشیده و قفل دستام رو باز کرده و لب زدم
حامی: نه...میریم داخل!
به سمت در ورودی که نمای خاص غربی داشت حرکت کردم
او هم پشت سرم به راه افتاد اما گفت
یاشا: انگار هنوز افتتاح نشده...
جالب بود..نمی پرسید چرا اینجاییم
یا اصلا به ملاقات کی امدیم
اصلا افکار یک انسان معمولی سوال های روال در ذهنش ایجاد نمی شد
نگاهی به در نیمه باز انداخته
هولش دادم و همون حین گفتم
حامی: افتتاحش می کنیم!
و داخل شدم
صدای زنگوله مانندی پیچید
گرم نبود...سرمای خفه شده ای در فضا حکم رانی می کرد
شاید چون هنوز درست و حسابی به راه نیوفتاده بود
نگاه در محیط خالی و زیبا انداختم که...
سپهر: هنوز باز نکردیم جناب از هفته بعد انشالله افتتاحیه هست
لبخند به لبام نشست
صدای نسبتا بلندش رو به داخل دنبال کردم و...قامتش رو یافتم
متوقف شد تمام بدنم
با حالی عجیب نگاهش کردم
در سکوت بی هیچ کلامی به اویی که تکه پارچه کهنه رو به میز می کشید
نفسی بلند کشیدم و اون وجودم رو حس کرد که در همون حالت خمیده لب زد
سپهر: تعطیله عامو...هنوز باز نکردیم ایشال...
و برگشت و سکوت!
کهنه پارچه از دستش رها شد و من لبخند ملیحی به لب سر کج کرده بهش خیره شدم
انگار بد شوکه شده بود که چند بار پلک زد
و وقتی مطمئن شد فرد مقابلش واقعا منم کم کم صورتش باز شد و طرح لبخند به چهرش جان بخشید
سپهر:حامی؟
دست داخل سویشرت تنم برده و گفتم
حامی: خیلی وقته ندیدمت...
و طولی نکشید که در گرمای تنش به آغوش کشیده شدم!
یکی از هزار عزیزی که سال ها ازش دور بودم...سپهر
...