#بــٰازگـــشـــتــــغُـــــرور
#بَرگِــہچِہِلُم
"حامی"
لبخند عجیب مهمان لبم بود
نمای جالبی داشت
شیک و جمجور
دارک و کلاسیک
فضای جذابی که مثل آهنربا جذبت می کرد مطمئنم این طراحی خارقالعاده از نبوغ شخص شخیص خودشه
یاشا: تا فردا می خوای تو خیابون خیره نگاش کنی و لبخند ژکوند بزنی؟
نه لبخندم جان باخت نه نگاه گرفتم
به قدری حالم خوش بود که نیش و کنایه این مردک خرابش نکنه
من مقابل یکی از آرزو های دوستانم بودم
نفسی بلند کشیده و قفل دستام رو باز کرده و لب زدم
حامی: نه...میریم داخل!
به سمت در ورودی که نمای خاص غربی داشت حرکت کردم
او هم پشت سرم به راه افتاد اما گفت
یاشا: انگار هنوز افتتاح نشده...
جالب بود..نمی پرسید چرا اینجاییم
یا اصلا به ملاقات کی امدیم
اصلا افکار یک انسان معمولی سوال های روال در ذهنش ایجاد نمی شد
نگاهی به در نیمه باز انداخته
هولش دادم و همون حین گفتم
حامی: افتتاحش می کنیم!
و داخل شدم
صدای زنگوله مانندی پیچید
گرم نبود...سرمای خفه شده ای در فضا حکم رانی می کرد
شاید چون هنوز درست و حسابی به راه نیوفتاده بود
نگاه در محیط خالی و زیبا انداختم که...
سپهر: هنوز باز نکردیم جناب از هفته بعد انشالله افتتاحیه هست
لبخند به لبام نشست
صدای نسبتا بلندش رو به داخل دنبال کردم و...قامتش رو یافتم
متوقف شد تمام بدنم
با حالی عجیب نگاهش کردم
در سکوت بی هیچ کلامی به اویی که تکه پارچه کهنه رو به میز می کشید
نفسی بلند کشیدم و اون وجودم رو حس کرد که در همون حالت خمیده لب زد
سپهر: تعطیله عامو...هنوز باز نکردیم ایشال...
و برگشت و سکوت!
کهنه پارچه از دستش رها شد و من لبخند ملیحی به لب سر کج کرده بهش خیره شدم
انگار بد شوکه شده بود که چند بار پلک زد
و وقتی مطمئن شد فرد مقابلش واقعا منم کم کم صورتش باز شد و طرح لبخند به چهرش جان بخشید
سپهر:حامی؟
دست داخل سویشرت تنم برده و گفتم
حامی: خیلی وقته ندیدمت...
و طولی نکشید که در گرمای تنش به آغوش کشیده شدم!
یکی از هزار عزیزی که سال ها ازش دور بودم...سپهر
...
یه نفر پرسید دیگه شعر و ادیت نمی زاری
به پارت دویست برسیم فعالیت های قبل هم انجام می دم✨🤍
هدایت شده از །₊✩†αʍαπα✩‧₊
404.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Tamana_suma
••••••••••••••••••🕯🀄️•••••••••••••••••